اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

10 گرم ، 36 ساعت!

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • 10 گرم ، 36 ساعت!

    همه چیز پس از مصرف یک گرم بلوبری خوش عطر و طعم در دو مرحله و به فاصله ی نیم ساعت از هم آغاز شد! با سرعت باورنکردنی ای همه چیز در حال تغییر بود ، به وضوح کم شدن اثر فیلترهای مغزی را در پس تحلیل داده های محیطی احساس میکردم. نوعی احساس سر شدن و خارش خفیف از نوک انگشتها تا پشت چشمها و پاها در حال رفت و آمد بود که حس خوبی از لذت را با خودش به همراه داشت و در صورت تمرکز ، میشد به سادگی آن اندام تحت تاثیر را از زیر پوست احساس کرد و دید. پلکها هر چند به صورت نیمه افتاده بودند ، اما همان اندک نوری هم که وارد چشم میشد ، برای ساختن تصاویری با کیفیت عالی کافی بود ، با این حال ، موسیقی چنان غوغایی در فضا به راه انداخته بود که امکان نداشت از سر تا به پا ، گوش نباشم! با دقیق ترین گوشی که در همه ی عمر بودم ، موزیک را میبلعیدم! کافی بود که کمترین دقتی روی اجزای سازنده ی موسیقی کنم ، به وضوح نوازنده را میدیدم که چطور ساز می نوازه ، در واقع اجزا و المانهای سازنده ی موزیک هرکدوم به صورت واحد عمل میکردند و مستقل به گوش میرسیدند ، هر چند این کار لذت بخش بود ، اما نه به اندازه ی هارمونی ایجاد شده توسط جمع آلات موسیقی و بنابراین دست از این وسواس برداشتم و اجازه دادم که تک تک سلولهایم از صوت اشباع شوند.

    روند افکار به طرز جالبی "کند" مرور می شد ، یعنی هر فکری که به ذهن وارد میشد ، تحت آزمایش و بررسی دقیق و موشکافانه ای ، با وضوحی باورنکردنی و مثل بلور ، مرور میشد و بنابراین به طرز بسیار خوشایندی ، فکر کردن لذت بخش بود ، تا جایی که علی رغم کشش بسیار بالای بدن و اجزای بدنم به فعالیت و در واقع پاسخ به نویزهای الکتریکی بی شماری که در آن لحظه باعث تحریک حواس لامسه در سرتاسر بدنم شده بود ، به سراغ مطالعه ی کتابی تخصصی و سنگین رفتم که بیشتر از یک ماه بر روی یک بخش 30 صفحه ای استپ خورده بودم و به علت حجم مطالب ، نمیتوانستم از آن عبور کنم و هر بار با خواندن دوباره ی آن ، نکات تازه ای که از نظرم در مطالعات قبلی پنهان مانده بود ، رو میشد. هنوز هم از علت و چگونگی آن وضوح ِ ذره بینانه ای که در حین خواندن کتاب به سراغم آمده بود بی خبرم ، اما به جرئت میتوانم آن ساعتهای مطالعه را به عنوان پربار ترین لحظات در سراسر زندگی ام نام ببرم. هر واژه ، هر جمله و هر پاراگراف ، با انواع و اقسام روش ها ، تجسم یافته و تداعی معنی خویش را در ذهنم آغاز می کردند ، به طوری که در واقع بنده در حین مطالعه ی کتاب ، در کنار گوش سپردن به موسیقی ، تک تک تعاریف را میدیدم ، میشنیدم ، لمس میکردم ، می بوئیدم و گاه حتی میچشیدم! یعنی برای مثال در یکی از تعاریف ، گزش تلخی را احساس کردم که منجر به ثبت عمیق محتوای مطلبی شد که در آن لحظه درگیرش بودم.

    ساعت از نیمه شب گذشته بود و حدود 5 ساعت هم از مصرف میگذشت و هیچ خبری از کم شدن آثار نبود و هم چنان همان لرزش های خفیف در دست و چشم (یا حداقل به علت بالا رفتن شدید حساسیت سطح پوست و حس لامسه ، احساس خارش و لرزش به طور مداوم مخابره میگردید) و سر شدن بدن همراهم بود. در حین مصرف با اینکه شامگاه بود ، اما تقریبا از صبحش چیزی نخورده بودم و به شدت گرسنه بودم. در شرح دیگر گزارشهای سفر نیز همواره به گرسنگی قبل از مصرف اشاره داشته ام و پیشنهاد میکنم در صورتی که تا کنون از این امکان ِ باورنکردنی استفاده نکرده اید ، یک بار حتما با شکم گرسنه به سفر بروید که تاثیرات دارو را چندین برابر میکند و این موضوع حتی در مورد داروهای شیمیایی که در پروسه ی درمانی تجویز میشوند نیز صحت داشته و گاه تاثیرات یک دارو را در دوز مشابه و در قیاس با دیگر ساعتهای تجویز ، تا چند برابر بالاتر میبرد و پزشکان در این مورد هشدار می دهند. پس از مصرف البته سعی کردم با سوخت های طبیعی ، قند مورد نیاز بدن را تامین کنم. تصمیم به خواب گرفتم و 2 ساعتی روی مبل ، به خوبی و گرمی و نرمی به خواب رفتم ، با این حال ، این خواب با خوابی که به شکل معمول اتفاق میافتد بسیار متفاوت بود. مایل به شرح گزارش خواب-آگاهی (رویابینی) ای که آن شب داشتم نیستم ، چرا که این مطلب در حوزه ی جریانات شخصی ای قرار دارد که هم راستا با داده های مطرح شده در این زمینه و در انجمن نمی باشد ، با این حال میتوانم بگویم که تاثیر وسعت ادراک و دریافت در دنیای رویا نیز به وضوح مشاهده گردیده و اتفاقا به خوبی هم مورد استفاده قرار گرفت.

    پس از 4 ساعت دیگر کلنجار رفتن با خواب ، بیدار شده و از همان آغاز صبح به کارها و فعالیتهای بدنی پرداختم. انرژی بی حد و حصری را در خود احساس میکردم که نیازمند تخلیه بود و بنابراین ، برای خود مدام کار میتراشیدم تا شاید بتوانم بخشی از این همه نیرو را هدایت کنم. همه ی کارها هم با سطح هوشیاری دقیقی به میزانی که مورد نیاز بود انجام می پذیرفت. شدت تاثیرات بدنی به وضوح کمتر شده بود ، با این حال و در "تماشای جهان" همچنان عینک تازه را به چشم داشتم. تصمیم گرفتم توسط کره ای که اخیرا از 8 گرم برگ و گل همین گیاه تهیه کرده بودم ، کیک کاکائویی مخصوص را طبخ نمایم! سریع دست به کار شده و با اینکه قبلا بخشی از این کره را مصرف کرده بوده و میدانستم که تاثیرات بسیار گسترده ی بدنی بر جای گذاشته و احتمالا در آن شرایط ، خیلی برایم زیاد می باشد ، اما با دقت و وسواس همیشگی ، خمیر را آماده کرده و گذاشتم داخل فر تا کمتر از یک ساعت دیگر که آماده شود ، در این حین ، یک گرم دیگر از آن گل زیبا را روی پیپ بار زده و کشیدم! درست مثل فیلمی که استپ خورده باشد ، جهان دوباره جان تازه ای به خود گرفت! دوباره سراپا ، سر شدم! مانند خلبان پروازهای نمایشی ، کاملا هوشمندانه و هوشیارانه و محاسبه شده ، دست به کار هدایت این هواپیمای وحشی شده بودم! کاملا روی زمین سر میخوردم ، با سرعت و دقت باورنکردنی ای قدم میزدم!

    یکی از جالب ترین نکات ، وقفه های زمانی ای بود که به وجود می آمد ، یعنی گاه چنان از زمان جلوتر می رفتم که مدت زمانی را باید صبر میکردم تا اتفاقی که همین الآن خودم شاهدش بودم ، به وقوع بپیوندد! تعریفش به نظر کودکانه است ، اما این چیزی بود که رخ داد و بنده شاهدش بودم. پس از آماده شدن و سرد شدن کیک ، شروع به ذره ذره خوردنش کردم. مطمئن بودم که تا از پیک ِ مصرف قبلی بخواهم سرازیر شوم ، کیک عمل کرده و دوباره مرا به اوج برخواهد گرداند که این اتفاق هم افتاد! بعد از یکی دو ساعت دوباره اوج گرفتم و این بار شدت تاثیرات به قدری زیاد بود که برای روی پا ایستادن هم باید تصمیم گیری می کردم! تک تک ثانیه ها آکنده از لذت بود ، مایل نیستم تا با به کار بردن این جمله های کلیشه ای ، از شرح و پرداختن به اجزای مهم تر گزارش باز بمانم ، با این حال میخواهم این نکته را منتقل کنم که در پس زمینه ی هر آن دریافت و گستردن ادراکی که به وضوح در حال وقوع بود ، لذتی محض جاخوش کرده بود. از بهترین ساعتهای زندگی ام بود ، جهان آن چنان بود که باید همیشه باشد ، در اوج شکوه و زیبایی ، پهناوری و بی کرانگی و دوستی. ساعتها می گذشت و موسیقی و کتاب ، بهترین هم نشینهایم بودند و با هم به تماشای بلنداهای بادگیر ِ اندیشه نشسته بودیم.

    غروب که شد تصمیم گرفتم قدمی بزنم ، شال و کلاه کردم و به راه افتادم. معمولا و به طور روزانه چندین کیلومتر پیاده روی سریع انجام میدهم ، با این حال لذتی که در سر خوردن و یورتمه رفتن ِ آن روز نصیبم شد ، در هیچ پیاده روی دیگری تجربه نکردم! کاملا مانند قطارمغناطیسی ژاپنی با زمین فاصله داشتم و اتفاقا یکی دوباری که سعی کردم از زاویه ی بیرون به خودم نگاه کنم متوجه شدم که احتمالا اگر دیگران کمی دقت می کردند ، آنها هم میتوانستند متوجه حالت عجیب و غیرمعمول راه رفتنم شوند! البته به علت روز تعطیل بودن ، خیابانها نسبتا خلوت بود. تا شب ، با یکی دو نفری هم مواجه شدم که به وضوحی کودکانه میتوانستم ذهن شان را بخوانم و اتفاقا یکی از این دو که اصرار در توضیح مطلبی داشت ، در نظرم بسیار خنده دار می آمد ، چرا که تقریبا همه ی جملاتش را پیش از ادا کردن می دانستم! در واقع جریان ساخته شدن فکری که منجر به کلام میشد را در ذهنش دنبال میکردم ، تا پیش از آنکه به ماهیچه های زبانش برسد ، به شکل یک تصویر سه بعدی و هولوگرافیک و مانند یک پرده در لابه لای مغزش آنرا مشاهده می کردم و اتفاقا چقدر هم بیانش ، لطف مطلب را کم میکرد و اصلا دربرگیرنده ی ابعاد و وسعت آن فکر نبود و باز هم مثل همیشه به کوتاهی ِ زبان پی بردم و افسوس خوردم ، چرا که شاید اگر زبان نبود ، دیگر راه های ارتباطی ما با یکدیگر ، اینقدر حامل سوء تفاهم و کاستی نبود.

    در خلال این سفر نسبتا طولانی ، مدام میخندیدم و یک لحظه ، حتی احتمالا در زمان خواب هم ، تصویر خندان لبهایم از صورتم محو نشد! انگار که پیش فرض صورتم خندیدن است ، آنهم با دهان گشوده و گشاده ، گاهی به خودم می آمدم ، با هزار زور و فشار می توانستم کمی از انبساط ماهیچه ای لبها و صورتم کم کرده و شکل جدی مضحکی به خود بگیرم! گاهی آنقدر می خندیدم که تا مرز حالت تهوع پیش میرفتم و اتفاقا چند باری هم این حالت به سراغم آمد ، اما هر بار کنترل کرده و مانع حیف و میل شدن کیک شدم که تا شب تقریبا همه ی آنهمه کیک را خورده بودم! در واقع هر بار که به سراغ کیک می رفتم ، مانند پر کردن مخزن نیتروژن در ماشین های توروبوشارژر ، شتاب می گرفتم و این مسئله کاملا قابل لمس و احساس بود. نیمه شب ، یعنی بیشتر از 24 ساعت از نخستین کام ، تصمیم گرفتم چیزی بخورم ، مقداری سوخت طبیعی دیگر به مغز رساندم و تا چند ساعت پس از آن هم به گوش کردن موسیقی و سر و سامان دادن به افکارم گذشت. و اتفاقا چقدر هم دنبال کردن جریان افکار لذت بخش بود ؛ همه چیز در صلح و آرامش به نتیجه می رسید و از اصالتی وحشیانه برخوردار بود. اندیشه ، آن چنان برهنه نمایان می گردید که با ترس و لرز به آن دست می زدم ، گوئی جایی بیرون از من ، آگاهی و ادراک در حال شکل گیری و عرضه بود و این من بودم که با همه ی ضعف ها و کاستی ها و ترس هایم ، باید آنرا برداشته و تغذیه می شدم ، حال آنکه سیستم محدودگر و سرکوبگر آگاهی و هوشیاری که از بدو تولد به ما آموخته و بر اساسش تربیت شده ایم ، آن چنان تصویر اغراق آمیزی را در بازتاب بخشیدن به این ادراک در پیله ی محصورمان به نمایش میگذارد که فکر میکنیم ، این تنها امکان و نوع اندیشیدن و بودن است.

    انسان چیزی است که بر او چیره می باید شد ، این جمله از نیچه را همواره در تجربیات روان گردان و در دیگر تجربیات حامل کمی خود-فرو روی و خودکاوی به وضوح مشاهده میکنم. اگر در سفرها بتوانیم خودمان را ، آنچنان که می شناسیم ، به کناری بگذاریم و کمی بی واسطه تر به جهان اطرافمان نظر بیافکنیم ، بی گمان پس از آن سفر ، در مواجهه با زندگی ، دیگر هرگز مثل قبل خود را جدی نخواهیم گرفت ، ما برای این گستره ی وحشیانه و هولناک جهان ، بی نهایت کوچک و ناتوانیم. البته این افکار در خلال سفر ، به این "بدی" که به نظر می آیند نبودند ، بلکه کاملا واقعیت داشته و پذیرفتنی بودند. در واقع مسئولیت بودن ، آنچنان که هست و نه آن چنان که فکر میکنیم باید باشد و یا اغراق گرانه ، پذیرفته شده و مسئولانه به جهان نگاه می کردم. پس از ساعتها پرواز و پرواز و پرواز ، تصمیم گرفتم در عالم خواب به ادامه ی ماجرا بپردازم و اتفاقا ، خوابی سبک ، گوارا و لذت بخش و احتمالا هم چنان خندان را از سر گذراندم. صبح روز بعد ، هم چنان آثار مصرف در بدن و از لرزشها و احساس خواب رفتگی سراسری و در مغز ، از تصویر زنده و شارپی که هم چنان با جهان در تعامل داشت مشخص بود. 36 ساعت از نخستین لحظات سفر گذشته بود که کم کم در آستانه ی فرودی لذت بخش قرار داشتم و همچنان مانند پروانه ای سبک بال ، بر روی برگهای تازه باران خورده ی جنگلی سبز و زیبا ، می خرامیدم. پایان
    Last edited by Bufallo; 08-01-2015, 09:26 AM. دلیل: اصلاح اشتباهات تایپی و نگارشی

  • #2
    درود
    بسیار جالب و جذاب .با نگارشی زیبا
    واقعا لذت بردم و این اندوه دوباره در من تازه شد که چرا انسان نباید و نمیتواند هر ثانیه از عمرش را در قلمرو روانگردانها بگذراند.
    هر روز نسبت به این دنیای خسته کننده دلزده تر می شوم .
    کاش همیشه همه چیز مثل این گزارش سفر ها خوب بود و خوب می ماند.
    خودت رو باور کن اما ((باورت نشه))

    Comment


    • #3
      درود بر شما دوست عزیز. ممنون از این گزارش زیبا و نگارش خوبتون. علت علمی و منطقی این تغیرات بعد از مصرف چی هست؟ و آیا همه ی افراد بعد از مصرف دیدشان نسبت به دنیا اینقدروسیع میشود ؟! این طور به نظر میرسد که شما چیره و مسلط به همه چیز بودید. و همه چیز تحت کنترول شما بوده است. این کار حاصل تمرین و تکرار است یا اینکه تاثیر ماده مصرفی؟!
      زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود

      Comment


      • #4
        به به
        خیلی خیلی ممنونم که این این سفر پربارتون رو با ما به اشتراک گذاشتید
        دلم خواست
        قلم قدرتمندتون هم مثل همیشه خیلی راحت من رو همراه داستان به سفر برد
        دستتون درد نکنه
        باده در جوشش گدای جوش ماست
        چرخ در گردش گدای هوش ماست
        باده از ما مست شد، نی ما ازو
        قالب از ما هست شد، نی ما ازو

        مولانا

        Comment


        • #5
          من از گل پامو فراتر نزاشتم !واقعا جذب گزارشتون شدم ! یه سوال هم داشتم مثلا وقتی در وسط های تریپ هستیم ، ممکنه چه کار هایی بکنیم که غیر عادی به نظر بیایم ؟ منظورم اینه که مثلا داریم تو خیابون داریم راه میریم خیلی عادی اما کسی که از روبه رو میاد مارو اینطوری میبینه سر پایین ، دست چپ تو جیب راست خندیدن الکی و نداشتن تعادل یا ممکنه کار هایی فراتر از این ها انجام بدیم ؟

          Comment


          • #6
            نوشته اصلی توسط siahkhan نمایش پست ها
            درود
            بسیار جالب و جذاب .با نگارشی زیبا
            واقعا لذت بردم و این اندوه دوباره در من تازه شد که چرا انسان نباید و نمیتواند هر ثانیه از عمرش را در قلمرو روانگردانها بگذراند.
            هر روز نسبت به این دنیای خسته کننده دلزده تر می شوم .
            کاش همیشه همه چیز مثل این گزارش سفر ها خوب بود و خوب می ماند.
            درود بر شما دوست گرامی و سپاس از مهر و محبت شما.

            زندگی بشر نیز در مقام مقایسه ، یک سفر روان گردان واقعی ، در مقیاسی وسیع تر در غالب زمان و مکان است و درست به مانند آن ، میتواند تابع و بازتابی از کنش ها و رفتارها ، دستاوردها و اندوخته های ما باشد ، بنابراین به گمان بنده ، آرزوی همواره تحت تاثیر دارو بودن ، نوعی فرافکنی و فرار کردن از این واقعیت است که احتمالا برای سفر زندگی ، به اندازه ای که باید و شاید "مجهز" و "کارکشته" نیستیم. در هر صورت امیدوارم که هم در سفر زندگی و هم در سایر سفر ها ، خوش باشید.

            نوشته اصلی توسط علی عسکری نمایش پست ها
            درود بر شما دوست عزیز. ممنون از این گزارش زیبا و نگارش خوبتون. علت علمی و منطقی این تغیرات بعد از مصرف چی هست؟ و آیا همه ی افراد بعد از مصرف دیدشان نسبت به دنیا اینقدروسیع میشود ؟! این طور به نظر میرسد که شما چیره و مسلط به همه چیز بودید. و همه چیز تحت کنترول شما بوده است. این کار حاصل تمرین و تکرار است یا اینکه تاثیر ماده مصرفی؟!
            درود بر شما و سپاس از محبتی که ابراز فرمودید.
            یک سفر روان گردان واقعی ، فارغ از آن المانهای بایسته و شایسته ای که می بایست دست به دست هم داده تا انجام آن سفر را امکان پذیر سازند ، در نهایت و نتیجه می بایست منجر به بروز تغییرات اساسی و بنیادی در اندیشه و بینش شخص مصرف کننده گردد ، وگرنه دیدن تصاویر جذاب و براق و صداهای آکواریومی و انواع و اقسام تغییرات در حواس و ادراک ، الزاما و به خودی خود منجر به هیچ اتفاقی نخواهد شد و شاید حتی مستلزم صرفه انرژی زیاده از حدی نیز باشد. لازم به ذکر است که استفاده از دارو یا ماده ی با اصالت و کیفیت تا حدود بسیار زیادی در بالا بردن کیفیت سفر تعیین کننده خواهد بود ، هم چنین به دست آوردن تجربه ی کافی در زمینه ی هدایت مناسب و به جای ذهن و روان ، قطعا دیگر المانها از جمله محیط و زمان مصرف هم میتوانند عوامل کلیدی ای به شمار بیایند که می بایست متناسب با شرایط ، آنها را هماهنگ نمود. البته راهکارهایی مانند "گرسنگی" ، "شب" ، "تنهایی" ، "موسیقی" و غیره که در خلال گزارش هم بدان ها اشاره شد ، بی شک در بالاتر رفتن کیفیت سفر ، دست کم برای بنده و در این سفر مناسب و ایده آل بوده اند.
            نوشته اصلی توسط harpag نمایش پست ها
            به به
            خیلی خیلی ممنونم که این این سفر پربارتون رو با ما به اشتراک گذاشتید
            دلم خواست
            قلم قدرتمندتون هم مثل همیشه خیلی راحت من رو همراه داستان به سفر برد
            دستتون درد نکنه
            درود بر دوست گرامی ، هارپاگ دوست داشتنی و دانا. سپاس از لطف پیوسته و همیشگی شما.
            امیدوارم به مراد دل خود برسید! خوشحالم که با این گزارش هم سفر شدید دوست خوبم

            نوشته اصلی توسط RaDo نمایش پست ها
            من از گل پامو فراتر نزاشتم !واقعا جذب گزارشتون شدم ! یه سوال هم داشتم مثلا وقتی در وسط های تریپ هستیم ، ممکنه چه کار هایی بکنیم که غیر عادی به نظر بیایم ؟ منظورم اینه که مثلا داریم تو خیابون داریم راه میریم خیلی عادی اما کسی که از روبه رو میاد مارو اینطوری میبینه سر پایین ، دست چپ تو جیب راست خندیدن الکی و نداشتن تعادل یا ممکنه کار هایی فراتر از این ها انجام بدیم ؟
            درود بر شما و سپاس فراوان.
            در زمان سفر ، معیار ما برای قضاوت میزان "عادی" بودن مان کاملا تحت تاثیر دارو قرار دارد و گاهی که فکر میکنیم در واقع در حال انجام هیچ کاری نیستیم ، از نظر بیننده ی بیرون از ما ، دیوانه ای افسارگسیخته به شمار می رویم! پیش بینی اینکه ممکن است چه کارهایی انجام دهیم تقریبا غیر ممکن است چرا که یک شخص با یک دوز مشخص از یک داروی ثابت ، ممکن است در تکرار آن ، کاملا سفری متفاوت را تجربه نموده ، یا حتی در دوزهای پائین تر از آن ، موقعیتهای نامطلوب و شرایط دشوارتری را تجربه نماید. با این حال و به طور کل در یک سفر روان گردان جدی ، وابسته به داروی مورد مصرف ، احتمالا شرایطی مانند عدم داشتن تعادل بدنی معمول یا حواس جمعی ( در واقع حواس ما جمع تر از همیشه خواهد بود ، منظور ، نوعی حواس ِ پرتی است که ما همواره با خود حمل میکنیم!) ، یا گاهی پرت و پلا و هذیان گویی ( از نظر ناظر) ، بالارفتن یا پائین آمدن فشار خون ، گشاد شدن مردمک چشم که منجر به بروز حساسیت نسبت به نورهای شدید می شود ، شنیدن صداهای دور و دیر ، عدم تنظیم دمای بدن نسبت به دمای محیط و غیره و غیره ، از جمله عوامل فیزیکی ای است که در اغلب سفرهای روان گردان اتفاق می افتد ، بنابراین بهتر است با انجام سفری مخاطره آمیز که نگرانی از رصد شدن توسط دیگران را برایمان به همراه داشته باشد که خود عاملی برای بد تیریپ شدن می باشد ، بهتر است همیشه احتمالات را در نظر گرفته و در بهترین و امن ترین شرایط ممکن دست به سفر بزنیم.

            Comment


            • #7
              درود فراوان بر تو محمد عزیز

              آقا حسابی رو گل شنا کردی ، سفر بخیر مرد

              واقعا تجربه کانابیس رو به با قلم شیوات به زیبایی بیان کردی و باز هم از خوندن نوشته هات لذت بردم .

              امیدوارم باز هم با ثبت تجاربت ما رو با خودت همراه کنی
              I am that I am not

              Comment


              • #8
                نوشته اصلی توسط Immortal نمایش پست ها
                درود فراوان بر تو محمد عزیز

                آقا حسابی رو گل شنا کردی ، سفر بخیر مرد

                واقعا تجربه کانابیس رو به با قلم شیوات به زیبایی بیان کردی و باز هم از خوندن نوشته هات لذت بردم .

                امیدوارم باز هم با ثبت تجاربت ما رو با خودت همراه کنی
                درود بر ارباب دو عالم ، ابرمرد انجمن ، ایمرتال کبیر! آقا ارادت!

                سپاس از مهر و مهربانی تو دوست نازنین و خوبم.

                دقیقا حس شناوری در تمام لحظات سفر با بنده بود ، آنهم نه در یک اقیانوس ابی روان و رقیق ، بلکه اتفاقا در اقیانوسی زرینه و پلاسماگون از انگبین!

                بنده هم برای شما سفرهای پربار و سرشاری را آرزو میکنم.

                Comment


                • #9
                  دورود بر محمد دوست عزیزم در انجمن
                  گزارش بسیار بسیار جالبی بود ، سپاس برای این همه دقت و لطافت در گزارش شما ، زیبایی این تجربه با این نگارش و قلم روان به صورت زیبایی روایت شد ،در هر صورت وصف ال عیش نصف العیش ، که شما به تمامی رسوندینش
                  در راه طلب عاقل و دیوانه یک ست * در شیوه ی عشق خویش و بیگانه یکی ست

                  آن را که شراب وصل جانان دادند * در مذهب او کعبه و بت خانه یکی ست

                  Comment


                  • #10
                    نوشته اصلی توسط Psyman نمایش پست ها
                    دورود بر محمد دوست عزیزم در انجمن
                    گزارش بسیار بسیار جالبی بود ، سپاس برای این همه دقت و لطافت در گزارش شما ، زیبایی این تجربه با این نگارش و قلم روان به صورت زیبایی روایت شد ،در هر صورت وصف ال عیش نصف العیش ، که شما به تمامی رسوندینش
                    درود بر شما سای من گرامی و سپاس از برای مهربانی و لطف شما.

                    خوشحالم که با این سفر همراه شدید و از آن به قدر کفایت لذت بردید ، برای شما نیز سفرهای خوب و خوشی را آرزو میکنم.

                    Comment


                    • #11
                      درووود بر محمد عزیز،آقا چه کردی شما
                      مدت ها بود متنی تو این انجمن اینطور غوغا به پا نکرده بود(از منظر بنده البته) ، فوق العاده بود و شدید،10 گرم!!
                      برای درک بعضی از جملات مجبور میشدم چندباره بخونمشون و مطمئنم که باز هم به قدر فهم خودم برداشت کردم و نه اونچه که شما به واقع از سر گذراندیدن... یکی از بخش های گزارش که برام خیلی جالب بود ، نکته ای بود که در مورد کاهش کیفیت افکار بعد از به زبان آمدن بیان کرده بودین،در گیر و دار یک اتفاقی امروز داشتم به همین نکته فکر میکردم،که چیزهایی هست که واقعاً به زبان نمیان و اگر هم بیان اونی نیستن که بودن ، و تجربه ی دورآگاهی یا همون تلپاتی که اغلب در تجربه های روانگردان بین افراد شرکت کننده شاهدش هستیم به وضوح گواه این مطلبه که چه قدر سطح درک و لمس یک موضوع بدون گذر از مبدل های حسی به خصوص زبان متفاوت و فوق العاده است.
                      بسیار بسیار ممنون از گزارش سفرهاتون،هر دو هم این و هم زیر نور و در اعماق شفق شمالی ،که انصافاً هم عنوان خیلی زیبایی براش انتخاب کردین.
                      سفر بخیر و با آرزوی سفرهای پربار تر در آینده

                      Comment


                      • #12
                        درود بر لوسید دریمر دانا ، دوست فرهیخته و کم پیدای انجمن.

                        سپاس از مهربانی شما دوست خوبم ، خوشحالم که با این سفر ، همراه شدید.

                        بله ، همانطور که به درستی اشاره فرمودید ، زبان ، علاوه بر اینکه راه حلی "آسان-تر" برای ارتباط برقرار کردن میان ماست ، به خاطر محدودیت های بسیارش در انتقال آنچه که باید ، همواره کاستی های بسیاری با خود در این انتقال به همراه دارد که در یک سفر روان گردان به وضوح قابل مشاهده و ردیابی است و در واقع و به نوعی ، زبان ، عاملی جدی برای دور شدن از ادراک بی واسطه ی جهان است.

                        برای شما دوست خوبم آرزوی سفرهای خوب و خوش دارم و امیدوارم که زین پس ، بیش از این اندک ، شاهد فعالیتهای خوب ِ شما در انجمن باشیم.

                        Comment


                        • #13
                          درود بر شما محمد عزیز.
                          گزارش سفرتون خوندم و خیلی لذت بردم. امیدوارم همیشه سفرهاتون عالی و پر از اطلاعات جدید باشه. واقعا بیشتر چیزارو نمیشه با زبان توصیف کرد.
                          منو میبینی؟
                          جلوی پام هیچ ردپایی نیست
                          تو اضطراب دست های پُر، آرامش دست های خالی نیست
                          ازین زمین نفرین شده تا آسمون بِــکر راهی نیست

                          Comment

                          Working...
                          X