اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

اجبار به ترک ماریجوانا

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • اجبار به ترک ماریجوانا

    یک شب که در قسمت حال خانه خوابیده بودم که با سروصدای ورود افرادی به خانه بیدار شدم، تا خواستم تکان بخورم به من گفتند که چیزی نیست و بخواب و در عین حال به من هجوم آوردند و دست و پای مرا گرفتند دو پرستار بودند، پدر و مادرم هم حضور داشتند، فریاد زدم و کمک خواستم، پدرم اول جلو دهانم را گرفت و بعد با دست زیر دماغم را به بالا فشار داد و من از درد تسلیم شدم، آمپول بی هوشی را زدند...در بیمارستان به هوش امدم، بلند بلند به پدرم فحش می دادم و پرستاران برای مهار من دوباره بزور آمپول بیهوشی به من زدند. بعد که به هوش آمدم به پرستار گفتم که من رو بزور آوردید و خواستم که تلفن بزنم اما او مانع شد، او فردی درشت اندام و یکی از همان دو نفری بود که از خانه مرا اوردند. وی مرا مجبور می کرد که قرص هایی را که احتمالا داروی های ضد روان پریشی بود بخورم.
    آنجا بخش اعصاب و روان بود در یکی از بیمارستان های مشهور و خصوصی تهران، یک فرد معتاد به شیشه که شبیه احمق ها رفتار می کرد و هذیان می گفت نیز در اتاق من بستری بود، یک مرد زن و بچه دار که با خوردن تعداد زیادی قرص خودکشی یا شاید اور دوز کرده بود نیز در اتاق من بستری بود، خانمی دیگری که ماریجوانا و ترامادل مصرف می کرد و دچار توهم شده بود ولی ظاهرا رفتار نرمالی داشت نیز در اتاقی دیگر بستری بود، سایر بیماران نیز به دلیل افسردگی و غیره بستری بودند.
    درب این بخش مجهز به قفل بود و فقط با دکمه ی ای که در اختیار پرستاران بود باز میشد تا کسی فرار نکند.
    و قسمت دردناک ماجرا از اونجایی شروع میشه که متوجه میشم که قراره بمن و عده ای دیگر از بیمارا شوک مغزی الکتریکی ECT بدن!!!!
    از شب قبل از شوک سوزن مخصوص نصب سرم را در دستمان فرو می کردند به این بهانه که فردا زود باید عمل همه ی بیمارا انجام بشه و ما باید با اون سوزن لعنتی شب رو می خوابیدیم.
    صبح همه را بر روی ویلچر می نشاندند و کمربند ایمنی یا شاید ضد فرار را می بستند بعد ما را به طبقه پایین بردند و وارد اتاق عمل شدیم. بیمارانی که زود تر رفته بودند را میدیم که با وصل کردن جریان برق به سرشان دچار تشنج می شدند.
    بر روی تخت دراز کشیدم و مرا به تخت بستند ماسک اکسیژن را بر روی دهانم قرار دادند و دستم را گرفتند تا ماسک را برندارم و بعد شاید به خاطر داروی بیهوشی بیهوش شدم.
    این عمل را شاید یک روز در میان و شش بار انجام دادند، دلیل اینکه درست یادم نیست به احتمال زیاد به خاطر تاثیرات الکتروشوک است چرا که در مطالعاتم به مواردی برخوردم که این مورد را تایید می کرد.
    فکر می کنم یک هفته ای آزادم کردند. پس از بازگشت به خانه، صبح با دیدن خوابی از خواب پریدم، در آن خواب باز هم مرا بردند....
    خاطرات این اتفاق و فکر این که هنوز هم در امان نیستم و ممکن است آن اتفاق دوباره تکرار شود،هنوز هم آزارم میدهد. فقط به خاطر مصرف یک گیاه ( گلی که گیاه شاهدانه می رویاند.)
    برای مجبور کردن من به ترک آن، این کار را با من کردند. من هیچ مشکل روانی نداشته و ندارم و این موضوع از رفتار من و توانایی هایی که دارم قابل تشخیص است، لذا اصلا نیازی به الکتروشوک نداشتم. تا کنون از ترس دردسر های بیشتر از کسی شکایت نکرده ام ولی امیدوارم عاملان این جنایت یا در این دنیا و یا در آخرت و یا در هر دو به سزای ظلمی که به من روا داشتند برسند.

  • #2
    داستان جالبی بود ولی باید سعی کنید روی محتوی سازی و ریلستیک شدن آن بیشتر کار کنید .

    Comment


    • #3
      دلفین ها پرواز می کنن

      Comment


      • #4
        نوشته اصلی توسط navidkhan نمایش پست ها
        داستان جالبی بود ولی باید سعی کنید روی محتوی سازی و ریلستیک شدن آن بیشتر کار کنید .
        ممنون از نظرت. تجربه ی یکی از دوستانم بود.

        Comment


        • #5
          عجیب و البته شوخیش هم دردناکه!
          پدرو مادر و خانواده رو هم نمیشه شماتت کرد نداشتن آگاهی لازم و حس مسئولانه گاهی باعث رفتارهای عجیب و غریب میشه

          Comment


          • #6
            انقدر مطلب عجیبی هست که به سختی می شه باور کرد واقعیه. متاسفانه این درک اشتباه نسبت به این گیاهان و پدیده اعتیاد رو نشون می ده. برخورد پلیسی با این مسائل هیچ کمکی که نکرده باعث آسیب های زیادی هم شده.
            As Above , So Below

            Comment


            • #7
              نوشته اصلی توسط WeAreOne نمایش پست ها
              انقدر مطلب عجیبی هست که به سختی می شه باور کرد واقعیه. متاسفانه این درک اشتباه نسبت به این گیاهان و پدیده اعتیاد رو نشون می ده. برخورد پلیسی با این مسائل هیچ کمکی که نکرده باعث آسیب های زیادی هم شده.
              دقیقا . اصلا مصرف ماری جوانا رو به فرض اعتیاد هم بگیریم اولین مرحله برای ترک حتی هروئین و شیشه تصمیم خود فرد به ترک هستش و هیچ موقع زور و اجبار نتیجه نداده و حتی تو کشورهای جهان سومی هم در مراکز ترک هیچ کسی رو به زور مجبور به ترک نمیکنن!

              Comment


              • #8
                من تا جایی که میدونم و اگر غلط هست دوستان لطفا اصلاح کنن الکتروشوک رو برای بیماران افسرده که با دارو درمان نمیشن تجویز می کنن نه برای ترک اعتیاد.

                Comment


                • #9
                  نوشته اصلی توسط Multikhers نمایش پست ها
                  من تا جایی که میدونم و اگر غلط هست دوستان لطفا اصلاح کنن الکتروشوک رو برای بیماران افسرده که با دارو درمان نمیشن تجویز می کنن نه برای ترک اعتیاد.
                  بدنبود دوستمون در پانویس مینوشت که این یک داستانِ خیالیه و نه واقعی!

                  Comment


                  • #10
                    نوشته اصلی توسط sabzak نمایش پست ها

                    بدنبود دوستمون در پانویس مینوشت که این یک داستانِ خیالیه و نه واقعی!
                    غیر معمول هست ولی غیر ممکن نه.
                    من از در میون گذاشتنش با بقیه سودی نمی خوام ببرم مثلا این که بخوام واسه خودم امتیاز جمع کنم یا کسی بشم تو انجمن.
                    نوشتم تا شاید مرحمی باشد بر زخم هایمان.

                    Comment


                    • #11
                      نوشته اصلی توسط Multikhers نمایش پست ها
                      من تا جایی که میدونم و اگر غلط هست دوستان لطفا اصلاح کنن الکتروشوک رو برای بیماران افسرده که با دارو درمان نمیشن تجویز می کنن نه برای ترک اعتیاد.
                      روی دهان کسی هم که میخوان شوک بدن ماسک اکسیژن نمیزارن بلکه چیزی میزارن بین دندان هاش چون فکش رو بهم میفشاره

                      Comment


                      • #12
                        صد رحمت به قوم بنی اسرائیل :|

                        Comment


                        • #13
                          نوشته اصلی توسط Farshid_kh_ نمایش پست ها
                          صد رحمت به قوم بنی اسرائیل :|
                          چرا دوست عزیز؟ شما از ابتدا با صداقت شروع نکردید. در پست اولتون داستان رو به صورت اول شخص ذکر کردید. بعد گفتید که خاطره ی یکی از دوستانتون هست. کل داستان هم عجیب و ناقص هست. پدر و مادر قطعا بدون هیچ پیش زمینه ای چنین کاری انجام نمیدن. مطمئن باشید سالها زجر کشیدن لازم هست تا به چنین تصمیمی تن در بدن. حالا بگذریم از کلی نقایص که در این داستان هست.

                          Comment


                          • #14
                            دوست ندارم به بدبینی بیشتر بین کابران دامن بزنم ولی کاربران راست می گن تناقض های زیادی هست. من در زندگیم دروغ زیاد گفتم و یکی از دلایلش این بوده که دیگران من رو قبول کنن. ولی الان به این نتیجه رسیدم که بهتره همونطور که هستم باشم. اینطوری هم خودم آروم ترم و هم اگه کسی من رو اونطوری که هستم نمی خواد همون بهتر که نخواد و بره. دروغ گفتن باعث گمراهی بقیه هم می شه. شاید با دروغ گفتن فرد سود اندکی کسب کنه ولی در عوض تعداد بیشتری از انسان ها رو گمراه می کنه. ای کاش که دید جمعی بیشتری در روابطمون داشتیم.
                            As Above , So Below

                            Comment


                            • #15
                              اصن هر کی شک داره......

                              Comment

                              Working...
                              X