اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

سفری سنگین و فوق سهمگین با روغن THC ( کانابینوید پایه شیرینی بیرجندی)

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • سفری سنگین و فوق سهمگین با روغن THC ( کانابینوید پایه شیرینی بیرجندی)

    عالم حق فراخنایی ست، بسطی بیپایان عظیم... <جناب شمس تبریزی>


    سلام خدمت دوستان و اساتید گرامی از جمله یانترا، لوسید دریمر، بوفالو، سای شمن ، سایمن ، ایمورتال و سایر اساتید و اعضاء که بزرگوارانه تجربیاتشون رو در اختیارمون قرار دادند به این امید که در این وادی حیرت شاید نوری در برابر دیدگان نو سفران باشد.
    آشنایی من با سایکدلیک برمیگرده به دوران خدمت که از حشیش استفاده کردم و صدالبته به مقاصد تفریحی و خوشگزرانی که اصلا نمیدونستم روانگردان چی هست وقبل از اون بزرگترین خلافم سیگار بود، ولی اولین باری که استفاده کردم فهمیدم که بزرگان هنر و موسیقی و فیلم و معماری و نقاشی حتما با این دنیایی که سایکدلیک ها نشون میدن آشنایی داشتن و به حد توان خود و ظرفیت فهم سایرین تحفه هایی رو با خودشون ارمغان آوردن. استفاده از حشیش 2 ماه و روزانه یک تا دوبار به درازا کشید. رفتارم عجیب شده بود. وسایلمو گم میکردم، با همه سربازا و حتی با کادریها هم درگیر میشدم، از ارباب رجوع رشوه میگرفتم (تا اون موقع حتی یک ریال هم زیرمیزی از کسی نگرفته بودم)، خیلی پرخاشگر و زودرنج شده بودم که با نصیحت یکی از برادر خدمتیهام تصمیم به ترک گرفتم و بعد از یکبار لغزش موفق به ترک شدم که اثرات خماری آن 4 تا 5 روز طول کشید . بگذریم...
    بعد از خدمت بود که یکی از دوستای خوبم که خاطرش خیلی عزیزه گفت که یه معجونی هست که گیاهیه وقتی میخوری باعث خنده و سرخوشی میشه، منم گفتم باشه حتما امتحان میکنیم. بعد از برنامه ریزی قرار شد تو باغ یکی از دوستان بریم شیرینی هارو بخوریم. تو باغ هم در مورد خطرات مواد صنعتی مثل شیشه و کراک صحبت کردیم و اینکه چه خطراتی رو داره و باعث چه مصیبت هایی شده حرف زدیم. و به خودمون یادآوری که آره این طبیعی و هیچ خطری نداره. من سه لوز خوردم که لاقل تاثیرشو ببینم. بعد نیم ساعت هیچ اثری نداشت و فکر کردم این دوستم منو گرفته اخه یه شیرینی کوچیک چطوری میخاد منو بخندونه، ولی باز چیزی نگفتم و دوتای دیگه هم خوردم یعنی در مجموع 5 لوز خورده بودم. بعد از 10 دقیقه مثل اینکه کلید On رو فشار داده باشن معجون تنها تو کسری از ثانیه کار خودشو شروع کرده بود. قهقهه ها شروع شد. خیلی خیلی خندیدیم تا اینکه یکی از بچه ها بالا آورد و من فریک زدم. هول ورم داشت. دنیا عوض شده بود بعضی اتفاقات هی داشت تکرار میشد. اصوات گاها بصورت دنباله دار و آکواریومی شنیده میشد. من که هیچ اطلاعی نداشتم که جریان از چه قراره هرلحظه بر شدت ترسم افزوده میشد. من هم بالا آوردم. ولی تمومی نداشت. فکر میکردم ( تو ذهنم) سالهاست تو یه جایی رها شدم و کل خاطرات زندگیم از بچگی تا الان بارها از زوایای مختلف برام مثل یه فیلم داشت مرور میشد و بعد از هر <<هق>> ی که میزدم که بالا بیارم تازه متوجه میشدم که کجام و دارم بالا میارم و دوباره خاطرات زندگی و سختی لحظات جان دادن برام مرور میشد بعد ماهها یه هق دیگه و... چیزی که تو اون لحظات اتفاق افتاده بود یه استکان شکسته بود بچه ها انداخته بودن تو یه سینی و موقعی که حالم خراب شد سینی رو گزاشتن جلوم و اون تیز شکستگی استکان به سمت بالا بود یعنی جوری که اگه اون لحظه از هوش میرفتم و میفتادم روش قشنگ میرفت داخل چشمم، تو اون لحظه اولین اولویتم این بود که سینی رو بچرخونم تا این خطر بالقوه رفع بشه ولی نمیتونسم یعنی میخاستم ولی بعد از هربار هق زدن تازه میدیم که هنوز بهش خیره ام و نه تونستم سینی رو بچرخونم و نه تونستم جای خودمو عوض کنم، بهرحال نمیدونم چند دقیقه طول کشید ولی بنظر خود حدود سه سالی شده بود. تازه فهمیدم که چه بلایی به سرم اومده، نه لیدری داشتیم نه سیتر، 4 نفر بودیم که حال 3 نفرمون خیلی خراب بود و یکی از بچه ها که 2 تا از من هم بیشتر خورده بود یعنی 7 عدد لوز، درنهایت تعجب حالش خیلی خوب بود و همچنان میخندید ولی نه به اون شدت (رعایت حال مارو میکرد.) که اون هم فاز رفتن گرفته بود که من میخام برم خونمون باید برم، ما هی التماس میکردیم که نرو مگه حال مارو نمیبینی، که بعد کلی التماس راضی شد بمونه. سرتونو درد نیارم فقط یه چیز دیگه هم بگم از اون شب، بچه واقعا قدر پدر مادر خودتونو بدونید. 100 هزار تا دوست و رفیق نمیتونه جای یک ثانیه پدر مادر رو پر کنه. بعد اینکه برام روشن شد که حتما میمیرم ( قضاوت اشتباه ) به بچه گفتم زنگ بزنیم اورژانس آدرس بدیم بیان نجاتمون بدن، بهرحال حتی اگه خانوادمون هم میفهمیدن خوب بهتر از مردن تو اون شرایط بود. اینکه میگم بهشون گفتم همینجوری نبود بعد ساعتها تحلیل (تو ذهنم) بود. آخرش موفق شدم، اومدم رو (Up) خودم تونستم حرف بزنم و بهشون گفتم که زنگ بزنیم اورژانس و دوباره رفتم تو دنیای هولناکی که توش بودم. بعد ساعتها سیر کردن دنیا و مشاهده عیان آفاق و انفس و گم شدن در هزارتوی فراکتل ها با این حرف اون دوستمون که حالش خوب بود به خودم اومدم. " اگه بریم بیمارستان به پلیس اطلاع میدن" . من دیگه رسما مطمئن شدم که میمیریم، آخه بنده خدا ببین من کی گفتم بریم بیمارستان این چرا الان جواب میده، دو حالت بیشتر نیست. یا این حالش خرابه که من چند ساعت پیش پیشنهاد دادم بریم بیمارستان این الان داره جواب میده و الکی بهمون میگه من حالم خوبه یا اینکه اون بموقع جواب داده و یک ثانیه بنظرم دو سه ساعت اومده و مطمئن شدم که دیگه حتما دارم میمیرم ( قضاوت اشتباه). خلاصه بعد از هزار بار مردن و زنده شدن شبمون سحر شد. حالمون خیلی بهتر شده بود. صبحونه رو خوردیم و یکم به کارامون خندیدیم و اومدیم خونه. تو اون لحظات هی با خودم میگفتم اگه الان پدر و مادرم منو تو این حالت میدیدن مگه میتونستن تحمل کنن و تاالان هزار بار برده بودن بیمارستان. نتایج سفرم خوب بود، قدر پدر مادر رو بدونیم. هیچ وقت صرف اینکه دوستی آشنایی چیزی تعارف کردم همینجوری نگیریم مصرف کنیم، قدر سلامتی رو بدونیم و ... و خدا رو شکر که اون شب بخیر گذشت و صدها بار خدارو شکر که حادثه دلخراشی رخ نداد، تو اون موقعیت کافی بود یکی از بچه ها کنترلشو از دست بده و جیغ بزنه من دیگه نمیدونستم چی میشد. لحظاتی بود که آرزو میکردم سر هیچ بنده ی ظالم و کافری نیاد. این بود سفر سنگین من به دنیای حیرت آور و بسیار عظیم سایکدلیک.

    سفر دومم بعد از 2 سال از اون سفر سنگینی بود که داشتم، تو این دو سال در کنار کارم و زندگی روزمرم مدیتیشن انجام میدادم و بیشتر دوست داشتم به حالت طبیعی به شهود برسم. بیشتر برنامه گنج حضور که با تفسیر زیبای استاد پرویز شهبازی از غزلیات و مثنوی مولانای بزرگ اجرا میشه رو گوش جان میدادم و عمل میکردم و تا حدودی پیشرفت کرده بودم و تقریبا هفته ای یک یا دوبار تجربیات روحانی طبیعی و لذتبخشی رو داشتم و هر ازگاهی هم که تجربه سنگین بود خیلی راحت میتونستم ازاون حالت دربیام. چنتا کتاب از جیدو کریشنا مورتی و Thomas W. Campbell ، Robert Bruce ، Robert Piterson و چنتا سخنرانی از ترنس مکنا و سایر بزرگان گوش کرده بودم و بعضی از این کتابها و سخنرانی هارو چندین بار مرور کرده بودم.
    بهرحال.... تا اینکه بواسطه گوگل و از طریق جستجو در مورد مدیتیشن و بیداری کندالینی با سایت پرشین سای آشنا شدم. و برام خیلی عجیب بود که افراد چقدر راحت از مصرف گل و ماریجوانا و ... حرف میزنن. مگه اینا مواد مخدر نیستن، مگه غیر قانونی نیستن و ... به مرور گزارش همه سفرهارو مطالعه کردم و یه اطلاعات مفید و جدیدی در مورد سایکدلیک (روان نما) دستگیرم شد. و اینبار خواستم دوباره سفری به دنیای شگفت انگیز سایکدلیک داشته باشم، ولی اینبار با آگاهی و کوله باری از مطالعه و مدیتیشن و فراآگاهی. طرز تهیه روغن THC یا همون edible رو از یوتیوب درآوردم و دقیقا مثل رسیپی عمل کردم. بعد از جوشاندن آب 100 گرم کره اضافه کردم و بعد حدود 6 گرم ماری جوانا. بعد حدود دو ساعت جوشید و هرازگاهی هم آب جوش اضافه میکردم و هم میزدم. بعد اینکه از چای صاف کن ردش کردم گزاشتم خنک بشه و بعد گزاشتم یخچال تا کره منجمد بشه و راحت از آب جدا بشه. فکر کنم لازم به یادآوری نباشه که روغن یا کره THC همون پایه یا عنصر اصلی کیک یا شیرینی بیرجندی هستش. شب حدود ساعت 12 شب بود که یکمی از کره رو مالیدم به دوتا کیک یزدی و خوردم (دقیقا به اندازه ای که کره رو به نون میمالن)، مزه خاصی نمیداد و همون مزه کره بود. بقیه کره رو بردم گزاشتم داخل صندوق ماشین و در صندوق رو هم باز گزاشتم که اگه نیاز باشه دوباره بیام سروقتش. بعد رفتم جام و منتظر شروع اثراتش شدم. بعد از حدود 40 دقیقه اثراتش شروع شد و من یه کلیپ رقص کردی پلی کردم . افرادی که داشتن میرقصیدن مثل این بود که یکی یکی دارن زندگینامشون رو بهم میگن. متوجه کوچکترین اتفاقات میشدم و معنای خنده ها و اداها برام باز میشد. فهمیدم که کردها چقدر انسانهای نازنینی هستن و چه فرهنگ پرافتخاری دارن. زبان بدن رقصنده ها رو کامل میفهمیدم. هرتکتکشون رقص منحصر بفدری داشتن هرچند درحالت عادی آدم اصلا متوجه نمیشه و بنظر میاد که دقیقا عین هم میرقصن ولی اینطور نیست، هرکدوم درعین حال که رقصشون منحصر بفرده، یه نظم خاصی هم به کل رقص حکمفرما بود. همونجا فهمیدم که از واحد تنها واحد صادر میشه یعنی چی، وحدت رو در کثرت و در کثرت وحدت رو عیان میدیدم. فهمیدم که خانم ها چقدر به لایه های عمیق خودشون متصلن و گیرایی و قدرت درکشون چقدر بالاست. چه راحت به عمق هستیشون متصلن، چیزایی که من با سایکدلیک متوجه میشم رو اونا تو حالت طبیعی میفهمن و چقدر زمان براشون کند میگزره و چقدر روح لطیفی دارن.
    حدود 10 دقیقه از کلیپ گزشته بود و برای من مثل 3 ساعت مینمود. سیل آگاهی بصورت آنی بهم سرازیر شده بود تحملشو نداشتم.
    یخورده نشستم دوباره تمرکز کردم.
    Ow My God. This is soooooo intense tense tense tense tense
    بعد فکر کنم صد یا دویست بار دور زدن بین حلقه های so intense تازه فهمیدم که باز چه غلطی کردم و قراره چی بشه. یعنی اون مصیبتایی که سری قبل سرم اومد پیش این هیچ بودن. اصلا باورم نمیشد به این شدت و سهمگینی باشه. تمرکز خیلی سخت بود. به سختی تمرکز کردم و دوباره کلیپ رقص رو پلی کردم.
    زمان خیلی کند شده بود. یه لحظه به خودم گفتم بزار چک کنم ببینم ثانیه های کلیپ چطوری سپری میشه. نگاه کردم بله ساعت یک و 4 دقیقه و سه ثانیه، چرا زمان نمیگزره؟ دوباره چشمامو مالیدم نگاه کردم ساعت یک و 4 دقیقه و سه ثانیه، یا خدا........... زمان وایساده ( قضاوت اشتباه) و فریکه رو زدم ضربان قلبم خیلی تند شده بود، بعدها فهمیدم که به زمان کل کلیپ که یک ساعت و 4 دقیقه و سه ثانیه بود نگاه کرده بودم که همون طول یه کلیپو نشون میده که مثلا چند دقیقه هستش. خیلی خیلی ترسیدم، گفتم خدایا اگه یه ثانیه بخواد اینجوری بگزره پس دیگه امشبم سحر نمیشه و حتما میمیرم. دوباره به خودم میگفتم نترس بابا اولین بارت که نیست. 10 تا کتاب فقط از کریشنا مورتی خوندی اینهمه مطالعه و مراقبه داشتی چیزی نیست آروم باش. THC که اوردوز نداره. حالت خوبه، تو حالت خوبه، هیچیت نیست. تو کلیپ های یوتیوب توصیه نه التماس میکردن اولا با شکم خالی استفاده نکنید و ثانیا به مقدار خیلی خیلی کم از کیک ماری جوانا شروع کنید و بعد از 1 ساعت اگه اثر نکرد، یک ساعت دیگه هم منتظر بمونید و اگه اثرش شروع نشد یکم دیگه هم میتونید میل کنید، که اگه کم خورده باشید میشه کاریش کرد ولی اگه زیاد خورده باشید شب خیلی سختی رو پیش رو خواهید داشت ولی نمیمیرید من بهشون ریشخند میزدم که ببین فکر میکنن من نمیدونم این چیه، من اینهمه مطالعه کردم، روش استفاده از روان نما رو هم میدونم که فقط بعنوان یک ناظر بدون قضاوت باید مشاهده گر باشی، ولی به کی میگی اینارو. "عقلی که راه آموختی در نیمه شب گمراه شد، بیگاه شد بیگاه شد" با چشم باز ویژوال و فراکتل هارو میدیدم. خیلی وحشت زده بودم. آب معدنی رو گرفتم دستم رفتم حیاط یه خورده قدم بزنم هوای آزاده بخوره صورتم بلکه بهتر بشم. یه چند دور که تو حیاط قدم زدم یه لحظه یکی رو دیدم که تو حیاط داره هی قدم میزنه، من بودم مثل اینکه داخل یه قفس انداخته باشن داشتم داخل قفس قدم میزدم. خیلی خیلی سنگین بود.
    Ow My God. This is soooooo intense tense tense tense tense
    دوباره به سختی تمرکز کردم، یکم آب خوردم، داشتم آب میخوردم، قطع نمیشد. به سختی آب معدنی رو از لبم جدا کردم دیدم سطح آب اصلا تکون نخورده گفتم یکم دیگه هم بخورم، چندبار اینجوری شد. واااااااااااااااااااااااااااااااااااای تو داری دیوونه میشی. یه مشت آب زدم به صورتم رفتم خونه، مادرمو بیدار کردم،
    -: مامان مامان من سرم گیج میره
    مادر: چیزی خوردی؟
    -: نه چیزی نخوردم، نمیدونم چی خوردم سرم داره گیج میره، میخام لامپ حالو روشن بزارم یه خورده قدم میزنم. فقط حواستون بهم باشه. نگران نباشید. هرازگاهی شاید آب بخوام.
    مادر: احسان حالت خوبه؟ چی شده چیزی خوردی؟
    -: نه نگران نباشید چیزی نیست میرم بخابم.
    مامان: آب کم بخور.
    برگشتم اتاق داداشمو بیدار کردم، گفتم امشبو حواست به من باشه، حالم خوب نیست، شاید هر از گاهی ازت آب بخوام،
    داداش: بگیر بخواب چرت و پرت نگو، کسیکه سرش گیج میره میگیره میخابه، چرت و پرت نمیگه، بخواب خوب میشی.
    من: پژمان تورو خدا من حالم خوب نیست.
    داداش: منم اعصاب ندارم برو بخاب خوب میشی، سربه سرم نزار.
    بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای ******** سر همانجا نه که باده خورده‌ای
    چونک از میخانه مستی ضال شد ******** تسخر و بازیچهٔ اطفال شد
    می‌فتد او سو به سو بر هر رهی ******** در گل و می‌خنددش هر ابلهی
    او چنین و کودکان اندر پیش ******** بی‌خبر از مستی و ذوق میش

    دیدم مادرم اومد تو اتاق، احسان میخای بریم دکتر، فهمیدم چرا میگن سلطان عشق مادره. واقعا باهام بود نگفته دردمو میفهمید، حالمو میدید.
    گفتم حشیش کشیدم نگران نباشید خوب میشم فقط یکم سرم گیج میره و شاید ازتون آب بخام، فقط زیاد بهم آب ندید.
    داداش: من همون اول گفتم چرت میگه، کسیکه حشیش بزنه اینطوری هذیان میگه، ولش کنید درست میشه. بگیرین بخابین.
    آبجی: من اونروز گفتم این معتاد شده شما گفتین نه احسان سیگار هم نمیکشه، امروز صبح رفتم انباری یه چیزی بردارم دیدم یه بویی میاد، رفته اونجا کشیده. بفرما اینم بچه مثبتتون معتاد شده....
    تو رو خدا بس کنید من حالم خوب نیست. گفتم فقط حواستون بهم باشه.
    سریع بابا رو بیدار کردن بهش گفتن چی شده، بابا هم دمش گرم چیزی بهم نگفت سریع لباس پوشید و با داداش منو رسوندن بیمارستان. رفتیم اورژانس همه داشتن نگام میکردن. از ظاهرم میدیدن، رنگ رخسارم خبر میداد از سر درون.
    از خونه تا بیمارستان 5 دقیقه راهه ولی برای من بینهایت مینمود. دراز کشیدم روی تخت. بابا رفت دکترو بیاره، دوتا بچه کوچیک داشتن گریه میکردن، حس میکردم بهم خیلی نزدیک هستن و حال منو دارن، دست و پام به شدت داشت میلرزید، مادر یکی از بچه هایی که گریه میکرد گفت اینجا آدم سالمو بیارن مریض میشه، کامل میفهمیدم چی میگه ولی قضاوتی نداشتم. دکتر اومد بالای سرم، به زور گفتم ماریجوانا... روغن THC ....، شیرینی سنتی..... زیاد .... خوردم. ناگفته نماند که تو خونه وقتی دیدم حالم خرابه دوتا هم قرص ملاتونین خوردم که آروم بخابم که اونجا به دکتر گفتم.
    دکتر: فقط همین
    -: بله فقط همین. دکتر گفت نگران نباشید خوب میشه، معدش باید شستشو داده بشه و یه آزمایش هم ازش میگیریم که مطمئن باشیم چیزیش نیست. دکتر رفت گفتم خانم پرستار میخام بالا بیارم، پرستار هم با پاش سطل آشغال رو هل داد جلوم که واقعا زشتی حرکتش رو تو اون لحظه اونطور که بود میدیدم. بهرحال 4 ساعت تو بیمارستان بستری بودم. خیلی سخت و سهمگین بود. ذرات عالم هیچ اختیاری از خودشون نداشتن و موج رقص رقاصه ای به رقصشون میاورد. سکرات مرگ رو به چشمم میدیدم. یعنی همه اینهایی که تا اینجا خوندین فکر نکنم شرح یک دور از حلقه هایی باشه که تو soooo intense زدم. دکتر قبل از ترخیص اومد معاینم کنه گفت کاش با سیگار کشیده بودی خیلی بهتر بود. پیک سفرم 12 ساعت طول کشید و اثرات سرخوشیش حدود 48 ساعت باهام بود. بعد اون هم خیلی خسته بودم و فقط استراحت میکردم. بعد دو روز حالت سرخوشیش به گیجی و خستگی تبدیل شده بود و با تجربه که از حشیش داشتم سریع تونستم با ورزش و تغذیه خوب خودمو ریکاوری کنم. یادم رفت بگم، تو بیمارستان پلیس هم اومد که بهش گفتم نمیدونم چی خوردم فکر کنم از میوه بود که میوه مسموم زیاد خوردم، نمیدونم دکتر چیزی بهش گفته بود یا نه. از بابا هم خجالت کشیدم بپرسم. پلیس یه برگه داد بهم گفت میتونی امضا کنی گفتم بله، گفت که با امضات تایید میکنی که از کسی شکایت نداری منم امضا کردم.
    ببخشید اگه سرتون رو درد آوردم، خواستم بگم همونطور که انیشتین میگه دو چیز بینهایت وجود داره یکیش کیهان و دیگری حماقت بشر. دوستانی که میخان وارد این وادی بشن بسیار محتاط باشن و شاید مثل من خوش شانس نباشن که هر دوبار به خیر بگزره و باز خدارو شکر که اتفاق ناگواری نیفتاد.
    البته خیلی چیزها ازین سفر عایدم شد. خیلی چیزها رو عیان میدیدم، تجربه خیلی خیلی سنگینی بود. به قول ترنس مکنای عزیز که میگه " تو روشهای عرفانی باید دنبال گاز بود که سرعت و شتاب رو افزایش بدی ولی تو سایکدلیک باید دنبال ترمز بگردی" این خیلی حرفه برای کسیکه اهل فکر و اهل عبرت باشه. که خدای نکرده اگه ترمز نگرفت شاید احتمال سقوط از پرتگاه وجود داره. دوستان بازهم میگم خیلی خیلی خیلی احتیاط کنید.
    موفق باشید.
    Last edited by DreamBeliever; 09-10-2017, 02:51 PM.

  • #2
    دوست عزیز ورودت به انجمن واین اولین پست قوی تبریک میگم

    خیلی دوست دارم بدون چند سالتون هست و به چه کاری مشغول هستین ؟
    نمیدونم واقعا شگفت زده شدم از این سفر به این سنگینی
    راستش منم کره THC درست کردم و12 قالب کره رو با 70 گرم ماری و....... ولی اصلا به قوی کیک شما نیست
    شاید هم ساختار بندیتون به این شکل هست که انقدر به صورت بالا با این گیاه ارتباط برقرار میکنی
    من هم یکبار قبل خدمت سربازی معجون ماری خوردم و تقریبا به حالات شما رسیده بودم ، من با 2 تا از دوستام که زیاد صمیمی نبودم باهاشون معجون رو خوردیم و من بیشتر خوردم چون مهمونشون بودم مثلا و تو همون ماشین تو حرکت اثراتش شروع شد که دقیقا با ترس شروغ میشه بدبختیه آدم منم بدجوری حالم بد بود و نمیخواستم پیش دوستام تابلو بشم یا سوتی بدم و هی ازم سوال میکردن و من چون فکم قفل شده بود نمیتونستم خوب حرف بزنم و ترسیده بودم و دهنم خیلی خیلی خشک شده بود
    با 1000 بدبختی و جمع جور کردن ماشینو زدم بغل کنار یه سوپر مارکتی 3 تا ساندیس گرفتم و برگشتم تو ماشین بعد وقتی نی رو زدم تو ساندیس و در دهنم گذاشتم احساس کردم نی رفت توی زبونم و پرام ریخت از ترس !! اصلا نمیتونستم بغل رو نگاه کنم و فقط میتونستم مستقیم رو ببینم و قفل شده بودم به اصطلاح وبعد از پیاده کردن دوستام 5 دقیقه بعد از تنها شدنم فریک و ترس اومد سراغم که پیاده شدم از ماشین وببخشید تهوع کردم و بعد از نیم ساعت اثرات حال بدی رفع شد و در ادامه اثرات خوب نمایان شد و موزیک رو فهمیدم و بقیه داستان ....
    خیلی خیلی الان دلم واسه همچین فریکهایی تنگ شده
    دلم میخواست تو جزایر پاتایا تایلند یه اسید Dark برداری و شب بری تو جنگل و حسابی گم بشی برای خودت و رفرش بشی برگردی ....
    بازم ممنون از نوشته خوبت داداش
    اینم عکس کره من هست

    Comment


    • #3
      دوست عزیز بعد از خوندن این تجربه و سفرنامه شما انقدر خاطرات برام زنده شد که تشویق شدم برم و یکی از خاطراتم رو براتون الان بنویسم .

      Comment


      • #4
        نوشته اصلی توسط navidkhan نمایش پست ها
        دوست عزیز بعد از خوندن این تجربه و سفرنامه شما انقدر خاطرات برام زنده شد که تشویق شدم برم و یکی از خاطراتم رو براتون الان بنویسم .
        سپاسگزارم. گزارش سفرتون رو مطالعه کردم. زیبا بود. خوشحالم که یادآور سفر خوبتون بوده.

        Comment


        • #5
          نوشته اصلی توسط mahdar نمایش پست ها
          دوست عزیز ورودت به انجمن واین اولین پست قوی تبریک میگم

          خیلی دوست دارم بدون چند سالتون هست و به چه کاری مشغول هستین ؟
          نمیدونم واقعا شگفت زده شدم از این سفر به این سنگینی
          راستش منم کره THC درست کردم و12 قالب کره رو با 70 گرم ماری و....... ولی اصلا به قوی کیک شما نیست
          شاید هم ساختار بندیتون به این شکل هست که انقدر به صورت بالا با این گیاه ارتباط برقرار میکنی

          خیلی خیلی الان دلم واسه همچین فریکهایی تنگ شده
          دلم میخواست تو جزایر پاتایا تایلند یه اسید Dark برداری و شب بری تو جنگل و حسابی گم بشی برای خودت و رفرش بشی برگردی ....
          بازم ممنون از نوشته خوبت داداش
          اینم عکس کره من هست
          سلام و سپاس از لطف شما دوست گرامی.
          من 31 سالمه، کامپیوتر تموم کردم و کارمند یک شرکت خصوصی هستم ولی تو اون لحظات کودک درونم به شدت فعال شده بود و احساساتم مثل یک بچه 7 ساله شده بود.
          تا حدودی موافقم بعدها آدم دلش برای فریکی که زده بوده تنگ میشه، ولی اون لحظه حالت یعنی قابل توصیف نیست. بیشتر آدم خودش خودشو میترسونه. من هردوباری که فریک زدم باعثش خودم بودم. اولی موقعی که حال دوستم خراب شد و دومی هم وقتی بود که ذهنا اسیر زمان شده بودم و عوض اینکه توجهم به لحظه باشه میخاستم بدونم که چقدر دیگه به این حال باقی میمونم که بنظر یجور توهین به ساحت لحظه بودن هست. ولی بهرحال وقتی فریک میزنی دیگه این حرفا چاره ساز نیست. در مورد کره هم نظر خاصی ندارم. و توصیه میکنم که هیچوقت صرفا بخاطر اینکه چیزی رو جایی خوندین یا کسی نوشته که من اینکارو انجام دادم نتیجش خیلی خوب بوده، دست به کاری نزنید. و جمله آخر گزارشم رو دوباره یادآوری میکنم.

          به قول ترنس مکنای عزیز که میگه " تو روشهای عرفانی باید دنبال گاز بود که سرعت و شتاب رو افزایش بدی ولی تو سایکدلیک باید دنبال ترمز بگردی" این خیلی حرفه برای کسیکه اهل فکر و اهل عبرت باشه. که خدای نکرده اگه ترمز نگرفت شاید احتمال سقوط از پرتگاه وجود داره. دوستان بازهم میگم خیلی خیلی خیلی احتیاط کنید.
          موفق باشید.

          Comment


          • #6
            سلام
            ممنون از اینکه تجربتونو به اشتراک گذاشتید
            خیلی عجیبه من ۲-۳ بار کیک ماریجوآنا به مقدار زیاد مصرف کردم ولی انقدر عمیق روم تاثیر نذاشته اما تجریبه های مشابه رو روی بلاتر اسید (البته خدا میدونه رو بلاتر چی بوده) خصوصا دفه آخر داشتم. واقعا تجربتون خیلی شبیه اسیده دوستانی که اسید زدن حتما میدونن چی میگم
            گلیکه ازش روغن گرفتید مطمعنید اسپره ای نبوده؟
            Last edited by Ehsan0021; 09-12-2017, 06:46 PM.

            Comment


            • #7
              نوشته اصلی توسط Ehsan0021 نمایش پست ها
              سلام
              ممنون از اینکه تجربتونو به اشتراک گذاشتید
              خیلی عجیبه من ۲-۳ بار کیک ماریجوآنا به مقدار زیاد مصرف کردم ولی انقدر عمیق روم تاثیر نذاشته اما تجریبه های مشابه رو روی بلاتر اسید (البته خدا میدونه رو بلاتر چی بوده) خصوصا دفه آخر داشتم. واقعا تجربتون خیلی شبیه اسیده دوستانی که اسید زدن حتما میدونن چی میگم
              گلیکه ازش روغن گرفتید مطمعنید اسپره ای نبوده؟
              درود
              نه دوست عزیز گل ساده بوده، گیرم که فرض محال فروشنده محلول نایاب اسید روش اسپری کرده بوده، مگه اسید تو تو رطوبت و گرما تجزیه نمیشه، من دو ساعت تمام معجون رو جوشونده بودم. فکر کنم شما هم مثل من گل رو دستکم گرفتین. دوست عزیز این گیاه هیچ دستکمی از سایر سایکدلیکها نداره و بسیار قدرتمنده و خوبیش اینه که آدمو نمیکشه. ولی این به معنی نیست که تاثیراتش مثبت خواهد بود. اونشب گل حاکم مطلق بود و عجیب حکفرمایی میکرد و منی رو که به مراقبه و مطالعه خودم میبالیدم به چالش کشیده بود و سرپنجه ای از قدرت خودش رو آشکار کرده بود و چه هیبت عظیمی داشت.
              بله درست میفرمایید تجربم شبیه اسید بوده، ولی هرکدوم جایگاه خودشون رو دارن، به قول یکی از دوستان که تو یکی از فرومها خوندم و بدلم نشست و به چشم دیدم، میگفت که شما میتونید با کامیون مسافرکشی کنید و با خودروی سواری باربری کنید، بله میشه ولی کدوم برای کاری ساخته شدن. کسیکه مثل من بخواد ego death رو با گل تجربه کنه دقیقا مثل اینه که با سواری بخواهی باربری کنی.
              باز هم ممنون از نظرتون دوست عزیز.

              Comment

              Working...
              X