اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

درود و گزارش سفر با کاکتوس T. bridgesii

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • درود و گزارش سفر با کاکتوس T. bridgesii

    درود بر همه شما

    چون اولین پستم هست اجازه بدید تاپیک رو با معرفی مختصری از خودم آغاز کنم:




    انسانی هستم که برحسب تصادف یا تقدیر سال ۲۰۰۰ با روان‌گردان‌ها از طریق ویکی‌پدیا آشنا شدم و بعد از کمی کنجکاوی متوجه شدم حساب این دارو یا ترکیبات از موادی که در زبان عوامانه مخدر نامیده می‌شن و همیشه برام خط قرمز بودن و هستند جداست.




    از کودکی عاشق داستان‌های جادوگری و کیمیاگری و کنجکاو درباره هرچیز متافیزیکی بودم.

    روزی که فهمیدم در ذهن انسان حالتی نهفته‌ هست به نام سایکادلیا و کلید فعال کردنش در انواع گیاهان موجوده، مصمم شدم تا هرطور شده کنجکاویم رو سیراب کنم.




    من با سایر افراد هم‌اندیش ایرانی تابحال ارتباطی نداشتم و اهل معاشرت با قاچاقچیهای مواد هم نبودم.

    به همین دلیل هنوز نمی‌دونم اون زمان در ایران چه روان‌گردان‌هایی موجود بوده یا نبوده.




    اگر چیزی مثل کاکتوس یا قارچ یا اسید می‌تونستم پیدا کنم حتما به عنوان اولین تجربه یکی از این ۳ رو انتخاب می‌کردم.




    ولی تقدیر این‌طور رقم خورد که شخصی خارجی وقتی کنجکاوی و عطش کشنده‌ی منو درک کرد مقداری پوست ریشه‌ی Jurema از خارج کشور هدیه فرستاد برای من.




    اینطور شد که من بدون این‌که تابحال حتی علف مصرف کرده باشم، پا به هایپراسپیس گذاشتم و ترسناک‌ترین لحظات زندگیم رو تجربه کردم، ولی اثرات شخصیتی این تجربه باعث شد مسیر زندگیم به کلی عوض بشه به مفیدترین سمت ممکن.




    به دلیل مشخص وارد جزئیات شیوه مصرفش نمی‌شم و گزارش سفرش هم خیلی مفصله و در تاپیک دیگری سر فرصت با حوصله باید بنویسم.

    فقط در این حد بگم که استنشاق دود بوده یک ساعت پس از مصرف اسپند.




    تا سال‌ها هرگز سمت هیچ روان‌گردانی نرفتم، تا این‌که روزی جایی اتفاقا کاکتوسی رو در مغازه‌ای دیدم و فهمیدم T. bridgesii هست و خریدمش.

    جوشونده‌ای با آب لیمو ازش تهیه کردم و به نیت دریافت جواب سوال‌هایی که پاگذاشتن به هایپراسپیس درونم ایجاد کرده بود در اعماق کوه‌های پوشیده از برف البرز تک و تنها اکسیر نارنجی‌رنگ رو سر کشیدم.




    ناگفته نمونه که یک ساعت قبلش ۱۰ بذر داتوره‌ی ایرانی جویده و بلعیده بودم تا مبادا دچار تهوع بشم.




    روی برف‌ها دراز کشیدم و دور خودم دایره‌ای با حرکت دست و پا حک کردم.

    تمام کوهستان بیدار شد و به من خوش‌آمد گفت،

    و صخره عظیم مقابل که حالا سر سنگی جنگجویی باستانی با ریش و کلاه‌خود بود من رو فراخوند.

    به سمت مقابل دره رفتم و به فرمان صخره دست گذاشتم روش.

    لمس صخره همانا و گذشتن میلیون‌ها سال خاطرات صخره در اونجا از جلوی چشمان من همان.

    نشونم داد قبل از ما چه دوران‌هایی رو دیده.

    چه افرادی و چه جانورانی که از کنارش عبور نکردن.

    چه دوستانی خندان از کنارش رد نشدن.

    چه عشاقی در پناه حفره‌های داخلش غرق در تلاطم امواج ترس و اشتیاق عشق‌بازی نکردن،

    و چه قتل‌ها و راه‌زنی‌ها و از پشت خنجرزدن‌هایی که در نزدش اتفاق نیفتاده.




    پس از اون شروع به بازی‌گوشی کردم و درحالی که حتی بالا رو از پایین تشخیص نمی‌دادم به گشت در کوهستان برفی پرداختم و پرسه‌ها زدم.




    بعد روی برف‌ها دراز کشیدم که یهو میدان دیدم اول دور شد و به ۴ کپی کنارهم مثل ۴ تلویزیون تبدیل شد، بعد دوباره نزدیک شد و یکی شد ولی از بدنم خارج شد و عمودی به بالا پرواز کرد.




    خیلی ترسیدم ولی وجودی مهربان و عظیم بهم اطمینان داد هیچ اتفاقی نمی‌افته.

    من اسمش رو روح کوهستان گذاشتم.




    در حین پروازم بر فراز کوه‌های پوشیده از خامه و بستنی و صعود و فرود از لابلای ابرهای پنبه‌ای به شکل دلفین و کشتی‌های بادبانی بودم و اصلا حواسم به سوال‌هام نبود که روح کوهستان یادم انداخت چرا اونجا هستم.







    (تمام این مکالمات بدون زبان و صدا و کلمات بود، و تنها از راه انتقال مفاهیم انجام می‌شد و اونچه نوشتم ترجمه‌ی ناشیانه و ناقص بنده در اثر ناتوانی زبان در توصیف کامل پیام دریافت‌شده هست)




    پرسیدم کدوم جهان حقیقی و کدوم توهمه؟ (دیدار از هایپراسپیس من رو به یقین رسونده بود که جهان ما انسان‌ها توهم و جهان حقیقی هایپراسپیسه. و پس از پی بردن به این موضوع که تمام افراد و خانوادم و جهان پیرامونم توهمی بیش نیست برای مدتی دیوانه شدم)




    روح کوهستان گفت در هر لحظه هرکجا که هستی اونجا حقیقته.

    همواره فقط پایبند و باورمند به زمان و مکان حضورت باش تا گزند نبینی.




    پس از گرفتن جوابم به درون بدنم برگشتم، ولی هوا تاریک شده بود و خورشیدی درکار نبود تا شمال و جنوب رو ازش تشخیص بدم و قطب‌نما هم نداشتم و موبایل هم از قصد با خودم نبرده بودم تا مبادا حین سفر به کسی زنگ برنم چیز نامناسبی بگم.

    با انرژی‌ای که کاکتوس بهم بخشیده بود به قدری در کوهستان جلو رفته بودم که هیچ نمایی از شهر پیدا نبود و چون تازه برف باریده بود هوای تهران تمیز بود و آلودگی‌ای وجود نداشت که نور چراغ‌های تهران در آلودگی هوای بالای شهر دیده بشه.




    توهم یا واقعیت نمی‌دونم، ولی صدای زوزه‌ی قهقهه‌مانند شغال‌ها کم‌کم شروع شد، واقعا گم شده بودم و با اینکه سفر رو صبح زود شروع کرده بودم ولی همچنان تاثیر ادامه داشت و اگر مورد حمله جانوری قرار می‌گرفتم توانایی دفاع نداشتم.

    درست زمانی که باورم شد کارم تمومه و به خودم گفتم "آقای سایکادلیک بلاخره خودشو به کشتن داد..." روح کوهستان دوباره در درونم ندا سرداد و گفت خیالت راحت، به من اعتماد کن و بیا...




    راستشو بخواید ترس از گم شدن و اشتباهی بیشتر در عمق کوه رفتن به فدری بود که ته دلم می‌گفتم نکنه این روح کوهستان فقط یه توهم محض باشه؟؟؟




    انصافا خودمم نمی‌دونم از نداشتن چاره‌ای دیگه بود یا ایمان، ولی اعتماد کردم و تکه تکه جهت‌هایی که تلپاتیک بهم فرمان میداد رو جلو رفتم تا بلاخره چراغ‌های تهران رو دیدم.....

    ترکیبی عجیب از شور و شرم و بغض و خوشحالی و شگفت‌زدگی تمام وجودم رو لبریز کرد.

    اون لحظه خاص‌ترین لحظه‌ی زندگی من باقی خواهد موند،

    خاص بود چون برای منی که مرد علم و منطق بودم مثل یک آزمایش بود که ثابت کرد در هستی چیزی که ما متافیزیک می‌نامیمش هم وجود داره.




    در آخرین لحظه روح کوهستان که حس می‌کردم باید شبیه یک پدربزرگ مهربان با ریش پرپشت سپید باشه گفت:

    خب پسر خوب، دیگه وقتشه بری خونه




    و من پیاده تا خونه تا نیمه‌های شب مثل یک ولگرد به راهم ادامه دادم،

    درحالی که هنوز در راه زنده‌بودن و حضور درخت‌های پیاده‌روهای تهران رو حس می‌کردم.

    درست مثل این‌که از کنار صفی از انسان‌ها درحال قدم زدن باشم و متوجه نگاه‌های یواشکی‌شون باشم.




    هرکسی عقیده‌ی خودش رو داره و شکاک بودن طبیعیه، ولی احتمال این‌که من:

    در اون تاریکی شب،

    از عمقی که پیاده ۳ ساعت تا اولین نقطه‌ای که تهران دیده شد طول کشید،

    تو برفی که حتی کوچک‌ترین نشانه‌ها مثل سنگ و چوب و... و از همه مهم‌تر راه مال‌رو رو زیر خودش پنهان کرده بود،

    و در محیطی که انقدر پرسه زده بودم که ردپام در هر جهتی که نگاه می‌کردم وجود داشت،

    شانسی راه رو پیدا کرده باشم برابره با این‌که کسی در کنکور شانسی جواب بده نانوتکنولوژی قبول بشه.

    البته مثال کنکور مناسب نیست قبول دارم.

  • #2
    واقعا بهت حسودیم شد... آرزوی همچین تجربه ای رو دارم ولی افوس که میترسم

    Comment


    • #3
      گزارش واضحی بود از یه تجربه. آفرین.
      چرا داتوره از تهوع جلوگیری می‌کنه؟

      Comment


      • #4
        نوشته اصلی توسط Kayvan نمایش پست ها
        گزارش واضحی بود از یه تجربه. آفرین.
        چرا داتوره از تهوع جلوگیری می‌کنه؟
        داتوره حاوی آلکالوییدهای آنتی‌کولینرژیک هست که با بلوکه کردن انتقال پیام کولینرژیک از هسته‌ی وستیبولار به مرکز تهوع باعث جلوگیری از این احساس می‌شه.

        داروهای ضدتهوع ضددوپامینی مثل ondansetron و metoclopramide به دلیل بلوکه کردن گیرنده‌های دوپامین به درد سفر نمی‌خورن.

        Comment


        • #5
          نوشته اصلی توسط Kayvan نمایش پست ها
          چرا داتوره از تهوع جلوگیری می‌کنه؟
          با درود،

          در
          اینجا توضیحات مختصری در این مورد داده شده است. امّا در صورت نیاز به مطاﻟﻌﮥ بیشتر، توصیه ﻣﻰکنم به اینجا مراجعه نمایید.
          .In the province of the mind, what one believes to be true either is true or becomes true

          Comment


          • #6
            خیلی عالی بود ، خیلی قشنگ نوشتی، سفر قهرمانانه ای داشتی، الان هنوزم اعتقاد داری که دنیای آدما توهمه و دنیای هایپر اسپیس حقیقته؟

            Comment


            • #7
              نوشته اصلی توسط Yantra نمایش پست ها
              با درود،

              در
              اینجا توضیحات مختصری در این مورد داده شده است. امّا در صورت نیاز به مطاﻟﻌﮥ بیشتر، توصیه ﻣﻰکنم به اینجا مراجعه نمایید.
              ضمن سپاس از توضیح دقیق به فارسی،
              اینجا بنده هم روش یافتن دوز دقیق داتوره به عنوان یک افزودنی ضدتهوع رو توضیح دادم:
              فقط مسافران عزیز لطفا توضیحات رو حتما چند بار دقیق بخونید تا خودتون رو به کشتن ندید چون داتوره به شدت بی‌رحمه و با کسی شوخی نداره....
              لینک
              درود ۴ روش برای مقابله با این قضیه و جلوگیری از بالا آوردن معجونی که زحمت زیادی برای

              Comment


              • #8
                نوشته اصلی توسط dgmortal نمایش پست ها
                خیلی عالی بود ، خیلی قشنگ نوشتی، سفر قهرمانانه ای داشتی، الان هنوزم اعتقاد داری که دنیای آدما توهمه و دنیای هایپر اسپیس حقیقته؟
                ممنونم خوش‌حالم که از خوندن سفرم حس خوبی دارین.

                همون‌طور که روح کوهستان پند کرد، هر لحظه هر جا هستم حقیقت اونجاست و جاهای دیگه توهم، مهم نیست دنیای ما در مقایسه با جایی مثل هایپراسپیس توهم به نظر برسه، تا زمانی که اینجا هستیم نباید بهش فکر کرد تا دیوانه نشد.

                تنها کافیه در هرجا و هرزمان هستیم فقط پایبند و معتقد به قوانین و ماهیت اون‌جا باشیم و بس وگرنه به راحتی عقل‌مون رو از دست می‌دیم.

                من بعد از دیدار از هایپراسپیس تا مدت‌ها ذهنم درگیر بود در حدی که تا چند هفته بعدش یک مجنون کامل شده بودم.
                این سفر با همین پند ساده درگیری ذهنم رو برای همیشه حل کرد.
                Last edited by Clueless; 06-10-2017, 05:29 AM.

                Comment


                • #9
                  با حرفت در مورد این که بهتره آدم هر لحظه همونجایی که هست باشه موافقم

                  اما اگه هایپر اسپیس حقیقته و دنیای آدما توهمه، آیا واقعاا اهمیتی داره که ما دیوونه باشیم یا نباشیم توی یه توهم؟

                  Comment


                  • #10
                    نه هیچ اهمیتی نداره در این دنیا چه‌جور زندگی کنیم.
                    هرجور زندگی کنیم می‌گذره.
                    از لحاظ اهمیت به دار و ندار این دنیا می‌گم البته.

                    از لحاظ خوب یا پلید بودن ولی اهمیت داره، چون تاثیر مستقیم داره روی رفتار هایپراسپیس با ما، و حتی اگر قصد دیدار دوباره از هایپراسپیس رو نداشته باشیم، احتمال این‌که بعد از بستن ابدی چشم‌هامون از این توهم جلف و سبک و ساده که به‌ش می‌گیم دنیا، دوباره پامون به هایپراسپیس باز بشه زیاده.
                    پس بهتره دست‌کم کاری به کار کسی نداشته باشیم.

                    Comment


                    • #11
                      داستانت جالب و شگفت انگیز بود!هنوزم علاقه به ماورا داری?

                      Comment

                      Working...
                      X