اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

تجربه ٢ گرم b+

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • تجربه ٢ گرم b+

    با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان گرامي
    خوب در ابتدا بايد بگم كه سابقه مصرف اسيد رو به ترتيب يك چهارم يك دوم و يك ورق كامل رو داشتم و ماشروم هم نژاد گلدن تيچر دوز هاي يك گرم و سه گرم رو داشتم اما تجربه هاي سفري كه داشتم به قدري نزديك به تجربه هايي كه تو سايت خونده بودم بود كه دليلي براي ابرازشون نميديدم انگار كه چيز جديدي براي ارائه تجربه وجود نداشت براي خودم
    اما در اين سري آخري كه حدود ٣ ماه از سفر قبلي فاصله بينشون بود ميگذشت و تازه قرار بود پيش درآمد و به قولي آماده سازي واسه سفر اصلي كه براي عيد در نظر داشتيم باشه ! چون ميخواستم دوز بالاي ماشروم (٥گرم) رو تجربه كنم كه يه جورايي پشيمون شدم و ناشدني هست برام ديگه !
    خوب با توجه به مصرف هاي قبلي و توان كنترل سفر بالايي كه داشتم روي خودم باعث اعتماد به نفسي درونم شده بود كه ديگه ٢ گرم ماشروم برام مثل گرم كردن قبل از تمرين بود ! اما همش يك توهم بيش نبود چون اصلا بد سفر شدن رو تجربه نكرده بودم و نميدونستم كه اصل كنترل روي سفر در هنگام بد سفر شدن هست و شايد يك فكر اشتباه كه من بد سفر نميشم رو درون خودم هميشه داشتم مثل اينكه بگي مرگ سراغ من نمياد !
    سرتون رو درد نيارم جمعه هفته پيش بود با دو تا از دوستان خيلي صميمي كه كلا تمام سفرهاي روانگردان با هميم و احساس يكي بودن داريم به شدت تو خونه اي كه حتي هر نفر يك ورق اسيد هم برداشتيم منظور اين هست كه چه از نظر محيط چه اشخاص همه چي در سطح بسيار ايده آل
    قرار داشت طبق عادت هميشگي با دوز نيم گرم شروع كرديم تا دستمون بياد كه اوضاع در چه سمت و سويي هست بعد از گذشت يك ساعت شاهد تغييرات خيلي كم در حد مقداري تغييرات دمايي بدن شديم كه خوب باعث شد بريم براي نيم گرم بعدي اما از اونجايي كه گفتم يك اعتماد به نفس الكي درونم شكل گرفته بود و با نيم گرم هم تغييري احساس نكرده بودم و با توجه به تجربه ٣ گرم گلدن تيچر اونم به تنهايي تو خونه، دوستان رو دعوت به مصرف تمام ٦ گرم ماشروم كردم كه ميشد نفري ٢ گرم خلاصه مورد قبول قرار گرفت و ١.٥ گرم باقي مانده رو هم مصرف كرديم كه ناگهان بعد از گذشت نيم ساعت تغييرات شروع شد و خوشحال از اينكه بلاخره داره شروع ميشه من به شدت بي قرار شدم كه اصلا انگار بار اولمه خودمو باختم يه جورايي ! نوشيدني هايپ گرفته بوديم و صبحشم يك فنجان قهوه مصرف كرده بوديم من ناگهان دچار ترس ازغش كردن بر اثر افت قند خون و فشار خون شدم بدون هيچ دليل فقط ترس ترس ترس يكي از هايپ هارو باز كردم خوردم به هواي اينكه مواد مغزي وارد بدنم كنم كم نيارم بيافتم كه بعد از حدود ١٠ دقيقه حالت تهوع شديد به سراغم آمد كه مجبور به تخليه معده شدم اما نه يك بار بلكه چندين بار و حس ترس بيشتر و بيشتر شد حس هاي اوردوز حس ترس از مرگ شديد تا جايي كه حتي فكر اينكه قارچ سميت داشته و از درون و راه گلو در حال تورم هستم و تا دقايقي ديگر راه نفسم بسته خواهد شد ! حتي نميدونم چه زماني بدون ايكه خودم بفهمم لپم رو ازدرون گاز گرفته بودم كه باعث شده بود حالت خون ريزي كنه اما به شكلي كه با زبونم متوجه اين شدم كه يك چيزي شبيه به غده روي لپم از درون پديدار شده كه به جلو اينه رفتم و دهنم رو باز كردم كه چشمتون روز بد نبينه دقيق يك تورم شبيه به عفونت هاي زامبي هاكه تو فيلمهاي ترسناك ميشه ديد روي لپم ديدم و اونجا بود كه گفتم از درون دارم متلاشي ميشم و قارچ مسموم بوده و اين شروعي بود براي افزايش ضربان قلب و استرس بي حد و مرض و از كنترل خارج شدن به كلي اما از اونجايي كه هميشه درد خودمو براي خودم نگه ميدارم و به كسي نميگم تا حالش بد نشه به دوستانم هيچ چيز نگفتم و دم نزدم و اصلا نگذاشتم متوجه بشن و دقيق اونجا بود كه سفر به پيك قدرت خودش رسيده بود و همه در فاز خودشون غرق بودن اما من چي !؟ دقيق وقتي كه كل وجودم رو تحت تاثير ماشروم ميديدم با همچون صحنه اي در دهانم رو به رو شده بودم واز اون لحظه بود كه من در درونم مردم و انگار كه مرگ رو پذيرفتم و حس اينكه آماده ام براي رفتن !! رفتم روي تخت توي اتاق به تنهايي دراز كشيدم و شروع به نفس شكمي كردم هيچ چيز مهم نبود ديگه همه چيز و همه كس ارزشش رو برام از دست داده بود درك درستي از مكان نداشتم صدا ها ميامدن صداي موزيك صحبت دوستان اما من ديگر نبودم فقط حسگرهاي شنواييم كار ميكردن ولي دركي ازشون نداشتم جسم بود روح جاي ديگه حس اينكه در لحظه مرگ هستم حسي كه روح كم كم داره جدا ميشه و من فقط يك دريافتهاي كوچكي از محيط اطرافم داشتم اما هيچ دركي نسبت بهشون نداشتم و شدت بالاي نور ديدن دونه هاي قرمز روي هوا در هم رفتن طرح روي كمد ديواري كه تمامشون رو قبلا هم تجربه كرده بودم اما اينبار برايم ترسناك شده بودن و نميتونستم دركشون كنم كه خيلي عجيب بود ! بيشتر از اين هارو ديده بودم ويژن هاي سنگين تر اما اينبار يك فرقي داشت اونم اينكه فقط ترس ترس ترس. ! و از همه بد تر اون برآمدگي تو دهانم همونجور كه روي تخت درازكش بودم يواش يواش يه حس كه چشمام ديگه نميخوان ببينن و پلكام روي هم ميرفتن و بي حسي دست و پاها و حس اينكه مرگ براي من از دست و پاهام شروع شده و تا دقايقي ديگه به سرم ميرسه و روح از يك دريچه آزاد ميشه و ميره ! قشنگ آماده بودم و حتي خاطراتم رو مرور ميكردم كه تو اون لحظه به ناخودآگاه شروع به گفتن جمله همه چيز خوب است ما هستيم آرام باش كردم و چندين بار تكرار كردم كه ديدم نفسم كند تر شد ارام تر شدم و احساس كردم كه ميتونم از روي تخت پاشم كه با يكم سختي چون انگار كه بعد از يكسال خواب ميخواستم پاشم دست و پاهام اصلا جون نداشتن به هر ترتيب بلند شدم و به سالن رفتم پيش بچه ها ديدم اونها سالمن ولي خوب هركي تو حال خودش بود و مزاحمتي مجددد ايجاد نكردم و فقط به لبخند بسنده كرديم خودمم از اون برامدگي تو دهانم حتي ديگه غافل شده بودم كه چون علاقه زياد به شيريني جات دارم و حس خيلي ضعف ميكردم سريع رفتم ٣ تا قند خوردم دقيق بعد از خوردن قندها يهو مجدد ياد اون برامدگي خوني روي لپم شدم كه روش فاز مسموميت قارچ و عفونت دروني گرفته بودم كه با زبونم چكش كردم ديدم نيست ديگه و فقط يك مقدار پوست كنده شده نيمه آويزان روي لپم احساس كردم (ببخشيد اگر يكم چندش شد ) كه خوب بر اثر جويدن قند انگار اون حالت خون مردگي كه بر اثر گاز گرفتگي روي لپم بوجود امده بود كه بجا پارگي خون زير يه لايه پوست رفته بوده و باد كرده بوده پاره شد و از شرش رهايي يافتم ديگه اونجا بود كه كاملا ترس از اون موضع از بين رفت اما همچنان همه چيز سنگين بود نه لذت يك تيكه براي خروج از اين فاز كفتم با يكي از دوستان وارد صحبت شم كه وقتي تمركز ميكردم روي صورت دوستم سياهي چشماش آبي ميشد و چشمهاش توسط يك خط ابي بهم وصل ميشد و مجددا يك خط آبي از وسط ابروهاش به دهانش ميرسيد و يك خط آبي هم روي دهانش نقش ميبست كه ديدم ادامه بخوام بدم تبديل به يك موجود ديگه ميشه و باعث ميشد نگاهم رو بدزدم و كلا زمين رو نگاه ميكردم رو به رو نگاه كردن خيلي سخت بود خلاصه حدود ٣ ساعت گذشته بود كه به پيشنهاد يكي از دوستان از خونه ديگه زديم بيرون همين كه پا به محيط بيرون گذاشتيم انگار اب يخ بريزن روي اتيش تمام حس بد رفت و جاش حس آرامش مطلق امد حسي كه هميشه روي سفر ها تجربش ميكردم ولي اينبار كمي طول كشيد تا بياد كه توي قدم زدن ها و وقتي ديدم كه حال هممون خوبه تازه شروع به تعريف اتفاقات ناخوشايندي كه تجربه كرده بودم براي دوستانم كردم و اونها هم تازه دهان گشودن و از تجربياتي چون عدم حضور در مكان و چيزي مثل حضور جسم اما روح آزاد گفتن ولي خوب مثل من بد فاز و حس مرگ نداشتن كه در آخر با تموم بديهاش براي من خوب تموم شد با اينكه همه چيز بي ارزش شده بود توي اوجش ولي آخرش انگار تازه به دنيا امده بودم و ارزش زنده بودن رو ميفهميدم و همچنان بعد از تقريبا يك هفته حس مثبت و دوست داشتن بيشتر زندگي رو دارم توي سفر هاي قبلي هم داشتم هميشه اين حس رو ولي اينيكي يك فرق خاصي توشه برام ولي هنوزم نتونستم دليل بد سفر شدن رو بفهمم و حتي هنوزم درك چيزايي كه حس كردم و ديدم سخته برام .

  • #2
    سلام دوست عزیز
    حس مرگ و ترس از اوردوز برای خیلی ها پیش میاد. مخصوصا وقتی اطمینان کافی از ماده مصرفی نداریم یا ماده واسمون جدید باشه. من یکبار این حس اومد سراغم و آزارم میداد، تا اینکه بدترین حالت ممکن یعنی مرگ و قبول کردم. از خودم این سوال پرسیدم: حالا که من قراره بمیرم چرا این لحظات آخر و با خوشی سپری نکنم؟ چرا باید به فکر اتفاقات بد بعد از مرگم مثل با خبر شدن خانواده یا بدنامی بیفتم؟ من که دیگه اینجا نیستم !!!

    Comment


    • #3
      نوشته اصلی توسط isbn نمایش پست ها
      با سلام و عرض ادب خدمت همه دوستان گرامي
      خوب در ابتدا بايد بگم كه سابقه مصرف اسيد رو به ترتيب يك چهارم يك دوم و يك ورق كامل رو داشتم و ماشروم هم نژاد گلدن تيچر دوز هاي يك گرم و سه گرم رو داشتم اما تجربه هاي سفري كه داشتم به قدري نزديك به تجربه هايي كه تو سايت خونده بودم بود كه دليلي براي ابرازشون نميديدم انگار كه چيز جديدي براي ارائه تجربه وجود نداشت براي خودم
      اما در اين سري آخري كه حدود ٣ ماه از سفر قبلي فاصله بينشون بود ميگذشت و تازه قرار بود پيش درآمد و به قولي آماده سازي واسه سفر اصلي كه براي عيد در نظر داشتيم باشه ! چون ميخواستم دوز بالاي ماشروم (٥گرم) رو تجربه كنم كه يه جورايي پشيمون شدم و ناشدني هست برام ديگه !
      خوب با توجه به مصرف هاي قبلي و توان كنترل سفر بالايي كه داشتم روي خودم باعث اعتماد به نفسي درونم شده بود كه ديگه ٢ گرم ماشروم برام مثل گرم كردن قبل از تمرين بود ! اما همش يك توهم بيش نبود چون اصلا بد سفر شدن رو تجربه نكرده بودم و نميدونستم كه اصل كنترل روي سفر در هنگام بد سفر شدن هست و شايد يك فكر اشتباه كه من بد سفر نميشم رو درون خودم هميشه داشتم مثل اينكه بگي مرگ سراغ من نمياد !
      سرتون رو درد نيارم جمعه هفته پيش بود با دو تا از دوستان خيلي صميمي كه كلا تمام سفرهاي روانگردان با هميم و احساس يكي بودن داريم به شدت تو خونه اي كه حتي هر نفر يك ورق اسيد هم برداشتيم منظور اين هست كه چه از نظر محيط چه اشخاص همه چي در سطح بسيار ايده آل
      قرار داشت طبق عادت هميشگي با دوز نيم گرم شروع كرديم تا دستمون بياد كه اوضاع در چه سمت و سويي هست بعد از گذشت يك ساعت شاهد تغييرات خيلي كم در حد مقداري تغييرات دمايي بدن شديم كه خوب باعث شد بريم براي نيم گرم بعدي اما از اونجايي كه گفتم يك اعتماد به نفس الكي درونم شكل گرفته بود و با نيم گرم هم تغييري احساس نكرده بودم و با توجه به تجربه ٣ گرم گلدن تيچر اونم به تنهايي تو خونه، دوستان رو دعوت به مصرف تمام ٦ گرم ماشروم كردم كه ميشد نفري ٢ گرم خلاصه مورد قبول قرار گرفت و ١.٥ گرم باقي مانده رو هم مصرف كرديم كه ناگهان بعد از گذشت نيم ساعت تغييرات شروع شد و خوشحال از اينكه بلاخره داره شروع ميشه من به شدت بي قرار شدم كه اصلا انگار بار اولمه خودمو باختم يه جورايي ! نوشيدني هايپ گرفته بوديم و صبحشم يك فنجان قهوه مصرف كرده بوديم من ناگهان دچار ترس ازغش كردن بر اثر افت قند خون و فشار خون شدم بدون هيچ دليل فقط ترس ترس ترس يكي از هايپ هارو باز كردم خوردم به هواي اينكه مواد مغزي وارد بدنم كنم كم نيارم بيافتم كه بعد از حدود ١٠ دقيقه حالت تهوع شديد به سراغم آمد كه مجبور به تخليه معده شدم اما نه يك بار بلكه چندين بار و حس ترس بيشتر و بيشتر شد حس هاي اوردوز حس ترس از مرگ شديد تا جايي كه حتي فكر اينكه قارچ سميت داشته و از درون و راه گلو در حال تورم هستم و تا دقايقي ديگر راه نفسم بسته خواهد شد ! حتي نميدونم چه زماني بدون ايكه خودم بفهمم لپم رو ازدرون گاز گرفته بودم كه باعث شده بود حالت خون ريزي كنه اما به شكلي كه با زبونم متوجه اين شدم كه يك چيزي شبيه به غده روي لپم از درون پديدار شده كه به جلو اينه رفتم و دهنم رو باز كردم كه چشمتون روز بد نبينه دقيق يك تورم شبيه به عفونت هاي زامبي هاكه تو فيلمهاي ترسناك ميشه ديد روي لپم ديدم و اونجا بود كه گفتم از درون دارم متلاشي ميشم و قارچ مسموم بوده و اين شروعي بود براي افزايش ضربان قلب و استرس بي حد و مرض و از كنترل خارج شدن به كلي اما از اونجايي كه هميشه درد خودمو براي خودم نگه ميدارم و به كسي نميگم تا حالش بد نشه به دوستانم هيچ چيز نگفتم و دم نزدم و اصلا نگذاشتم متوجه بشن و دقيق اونجا بود كه سفر به پيك قدرت خودش رسيده بود و همه در فاز خودشون غرق بودن اما من چي !؟ دقيق وقتي كه كل وجودم رو تحت تاثير ماشروم ميديدم با همچون صحنه اي در دهانم رو به رو شده بودم واز اون لحظه بود كه من در درونم مردم و انگار كه مرگ رو پذيرفتم و حس اينكه آماده ام براي رفتن !! رفتم روي تخت توي اتاق به تنهايي دراز كشيدم و شروع به نفس شكمي كردم هيچ چيز مهم نبود ديگه همه چيز و همه كس ارزشش رو برام از دست داده بود درك درستي از مكان نداشتم صدا ها ميامدن صداي موزيك صحبت دوستان اما من ديگر نبودم فقط حسگرهاي شنواييم كار ميكردن ولي دركي ازشون نداشتم جسم بود روح جاي ديگه حس اينكه در لحظه مرگ هستم حسي كه روح كم كم داره جدا ميشه و من فقط يك دريافتهاي كوچكي از محيط اطرافم داشتم اما هيچ دركي نسبت بهشون نداشتم و شدت بالاي نور ديدن دونه هاي قرمز روي هوا در هم رفتن طرح روي كمد ديواري كه تمامشون رو قبلا هم تجربه كرده بودم اما اينبار برايم ترسناك شده بودن و نميتونستم دركشون كنم كه خيلي عجيب بود ! بيشتر از اين هارو ديده بودم ويژن هاي سنگين تر اما اينبار يك فرقي داشت اونم اينكه فقط ترس ترس ترس. ! و از همه بد تر اون برآمدگي تو دهانم همونجور كه روي تخت درازكش بودم يواش يواش يه حس كه چشمام ديگه نميخوان ببينن و پلكام روي هم ميرفتن و بي حسي دست و پاها و حس اينكه مرگ براي من از دست و پاهام شروع شده و تا دقايقي ديگه به سرم ميرسه و روح از يك دريچه آزاد ميشه و ميره ! قشنگ آماده بودم و حتي خاطراتم رو مرور ميكردم كه تو اون لحظه به ناخودآگاه شروع به گفتن جمله همه چيز خوب است ما هستيم آرام باش كردم و چندين بار تكرار كردم كه ديدم نفسم كند تر شد ارام تر شدم و احساس كردم كه ميتونم از روي تخت پاشم كه با يكم سختي چون انگار كه بعد از يكسال خواب ميخواستم پاشم دست و پاهام اصلا جون نداشتن به هر ترتيب بلند شدم و به سالن رفتم پيش بچه ها ديدم اونها سالمن ولي خوب هركي تو حال خودش بود و مزاحمتي مجددد ايجاد نكردم و فقط به لبخند بسنده كرديم خودمم از اون برامدگي تو دهانم حتي ديگه غافل شده بودم كه چون علاقه زياد به شيريني جات دارم و حس خيلي ضعف ميكردم سريع رفتم ٣ تا قند خوردم دقيق بعد از خوردن قندها يهو مجدد ياد اون برامدگي خوني روي لپم شدم كه روش فاز مسموميت قارچ و عفونت دروني گرفته بودم كه با زبونم چكش كردم ديدم نيست ديگه و فقط يك مقدار پوست كنده شده نيمه آويزان روي لپم احساس كردم (ببخشيد اگر يكم چندش شد ) كه خوب بر اثر جويدن قند انگار اون حالت خون مردگي كه بر اثر گاز گرفتگي روي لپم بوجود امده بود كه بجا پارگي خون زير يه لايه پوست رفته بوده و باد كرده بوده پاره شد و از شرش رهايي يافتم ديگه اونجا بود كه كاملا ترس از اون موضع از بين رفت اما همچنان همه چيز سنگين بود نه لذت يك تيكه براي خروج از اين فاز كفتم با يكي از دوستان وارد صحبت شم كه وقتي تمركز ميكردم روي صورت دوستم سياهي چشماش آبي ميشد و چشمهاش توسط يك خط ابي بهم وصل ميشد و مجددا يك خط آبي از وسط ابروهاش به دهانش ميرسيد و يك خط آبي هم روي دهانش نقش ميبست كه ديدم ادامه بخوام بدم تبديل به يك موجود ديگه ميشه و باعث ميشد نگاهم رو بدزدم و كلا زمين رو نگاه ميكردم رو به رو نگاه كردن خيلي سخت بود خلاصه حدود ٣ ساعت گذشته بود كه به پيشنهاد يكي از دوستان از خونه ديگه زديم بيرون همين كه پا به محيط بيرون گذاشتيم انگار اب يخ بريزن روي اتيش تمام حس بد رفت و جاش حس آرامش مطلق امد حسي كه هميشه روي سفر ها تجربش ميكردم ولي اينبار كمي طول كشيد تا بياد كه توي قدم زدن ها و وقتي ديدم كه حال هممون خوبه تازه شروع به تعريف اتفاقات ناخوشايندي كه تجربه كرده بودم براي دوستانم كردم و اونها هم تازه دهان گشودن و از تجربياتي چون عدم حضور در مكان و چيزي مثل حضور جسم اما روح آزاد گفتن ولي خوب مثل من بد فاز و حس مرگ نداشتن كه در آخر با تموم بديهاش براي من خوب تموم شد با اينكه همه چيز بي ارزش شده بود توي اوجش ولي آخرش انگار تازه به دنيا امده بودم و ارزش زنده بودن رو ميفهميدم و همچنان بعد از تقريبا يك هفته حس مثبت و دوست داشتن بيشتر زندگي رو دارم توي سفر هاي قبلي هم داشتم هميشه اين حس رو ولي اينيكي يك فرق خاصي توشه برام ولي هنوزم نتونستم دليل بد سفر شدن رو بفهمم و حتي هنوزم درك چيزايي كه حس كردم و ديدم سخته برام .
      فکر نمیکنم هایپ اصلا نوشیدنی سالمی باشه بعید نیست که هایپ حالتو خراب کرده باشه...مقدار غیر منطقی کافین و افزورنی صنعتی داره
      من که هربار خوردم حس بدی به شکمم دست داد
      چه برسه که رو تریپ شکمتو باهاش پرکنی
      سیب ترد استخونی بهترین و لذت بخش ترین تغذیه برای تریپه
      نوشیدنی هم شربت عسل هضم و جذبش راحت تره و کلی انتی اکسیدان و مواد معدنی و مغذی داره
      آه! برکه ی کهن
      جهیدن غوکی
      صدای آب

      Comment


      • #4
        نوشته اصلی توسط Agni نمایش پست ها
        سلام دوست عزیز
        حس مرگ و ترس از اوردوز برای خیلی ها پیش میاد. مخصوصا وقتی اطمینان کافی از ماده مصرفی نداریم یا ماده واسمون جدید باشه. من یکبار این حس اومد سراغم و آزارم میداد، تا اینکه بدترین حالت ممکن یعنی مرگ و قبول کردم. از خودم این سوال پرسیدم: حالا که من قراره بمیرم چرا این لحظات آخر و با خوشی سپری نکنم؟ چرا باید به فکر اتفاقات بد بعد از مرگم مثل با خبر شدن خانواده یا بدنامی بیفتم؟ من که دیگه اینجا نیستم !!!
        حقیقتا قویترین انگیزه برای زندگی کردن مرگه
        مرگ به تک تک لحظه های زندگی ارزش میبخشه
        آه! برکه ی کهن
        جهیدن غوکی
        صدای آب

        Comment


        • #5
          نوشته اصلی توسط Holy paradox نمایش پست ها

          فکر نمیکنم هایپ اصلا نوشیدنی سالمی باشه بعید نیست که هایپ حالتو خراب کرده باشه...مقدار غیر منطقی کافین و افزورنی صنعتی داره
          من که هربار خوردم حس بدی به شکمم دست داد
          چه برسه که رو تریپ شکمتو باهاش پرکنی
          سیب ترد استخونی بهترین و لذت بخش ترین تغذیه برای تریپه
          نوشیدنی هم شربت عسل هضم و جذبش راحت تره و کلی انتی اکسیدان و مواد معدنی و مغذی داره

          بله دقيقا خودمم يك مقدار شكي به هايپ و كافين داشتم كه انگار تركيب خوبي نبوده براي ماشروم
          اما بطور كلي درسي كه از ين تريپ داشتم از قبلي ها كه همه سرتاسر خوب بودن نداشتم يعني اون حس لذت بخشتر كردن زندگي و در لحظه بودن و رها بودن از كذشته و فكر نكردن به آينده و بي اهميت شدن ذهن نسبت به موضوعات منفي روي اين تريپ براي من بيشتر شدن و تريپ هاي قبلي يه جورايي جنبه خوشگذروني و آليس در سرزمين عجايب بودن ولي اينيكي انگار به عمق ناخودآگاه من نفوذ كرد و تغييراتي رو ايجاد كرد كه در عين سر تا سر بد تريپي باعث تغييرات مثبت شد كه اونم فقط به قول دوستومون كه بالا فرمودند تجربه حس نزديك به مرگ و قبول مرگ باعثش بود در كل من با گذشت يك ماه تفريبا از تريپ متوجه تغييرات كاملا مثبت در خودم هستم و از همچين معلمي ممنونم

          Comment

          Working...
          X