اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

2 + 2 Golden teacher

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • 2 + 2 Golden teacher

    درود
    ۵ روز پیش ۲ بار ۲ گرم گلدن تیچر خوردم.

    کمی بیشتر از ۲ گرم رو با عسل خوردم. چیزهای جالبی تجربه کردم. مهم ترینش تغییر و بازی منطق بود. یعنی هر لحظه منطقم دست خوش تغییر میشد و اینطوری فهمیدم که همه ی هویت و "من" ای که برای خودم ساختم نتیجه فعالیت همین منطق هست. اواخر تریپ به منطق دوگانه ام رسیدم و هر کدوم رو به شکل یا نمادی خاص درون ذهنم دیدم. دومیش سرعت من بود که در برابر زمان فوق العاده بالاتر رفته بود (زمان کند شده بود). یعنی وقتی به محیط متحرک (مثل تلویزیون) نگاه میکردم کاملا مشخص بود چقدر سرعتش بالاتر رفته (داشتیم فوتبال میدیدیم) حتی حرکات ناخودآگاه خودم. ابتدا فکر کردم فقط سرعت من بیشتر شده اما وقتی به حالات بقیه توجه کردم فهمیدم هر کدوم هر احساس غالب (هر چند ضعیف) که داشته چندین برابر شده و همه از هم فاصله گرفتن (جمع در حقیقت متلاشی شده بود) برای مثال یکی از دوستام به طرز عجیبی شدیدا ناراحت بود و گریه میکرد! اونیکی دوستم هم اصلا حرف نمیزد و رفتارش کاملا عجیب بود. حتی با جو فوق العاده بازی بلژیک - برزیل. قبل از اون در واقعیتی بودم که یکی از دوستام ماشروم نخورده بود. کمی بعد وارد واقعیتی بودم که ماشروم خورده بود و دقیقا تفاوتشون رو حس میکردم. این که هر واقعیت خاص درون ذهن ما و در نتیجه فعالیت منطق دو گانه ماست و ترکیبشون دیدگاه، سلایق و عقاید مختلفی تولید میکنه. حس میکردم وقتی شروع به صحبت میکنیم بعد جدیدی توسط مغزمون ساخته میش که پلی بین نقاط مختلف زمان (کرم چاله) هست. آهنگ Drink n high در حال پخش بود. رول وید رو روشن کردم. هر ۲۰-۳۰ دقیقه یک پک میزدم و هر پک کافی بود برای گشایش دنیایی جدید در برابر من. رو پک سوم بود که روح ماری جوانا رو درون خودم احساس کردم. من با رول دستم یکی بودم و در حقیقت او من بود. هر دو یکی بودیم. یک حالت تکراری دیدم که شبیه به یک پترن بود اما در تصویری بزرگتری. که همه ناراحتن و کسی حرف نمیزنه. این حالت رو خیلی تجربه کردم و فهمیدم این حالت درون منه و با تغییرزمان یا فضا تغییری نمیکنه. دل درد این تریپ اواخرش بود و قابل تحمل.
    مقداری بیشتر از ۲ گرم رو با عسل خوردم. دل دردی کوتاه اونهم آخر تریپ ظاهر شد که غیر قابل تحمل نبود.کاملا حس میکردم که تنهام و همه ی تصاویر و همه ی این واقعیت ها درون من هستند. وقتی در درونم جنگ داشتم اونها با هم و من میچنگیدند و مخالفت میکردند. وقتی صلح در درونم بود، اونها هم خودکار با من موافق بودن. کنار ساحل از تک تک لحظاتم استفاده میکردم. انرژی زیاد من، باز هم کار دست اطرافیانم داد. یکی از آنها شدیدا ناراحت بود و فقط میخوابید و دیگری به دلیل مصرف زیاد ماری جوانا اسپری دار شدیدا بدحال شده بود و بیشتر از ۱۰ بار بالاآورد. دیگری هم بدون هیچ دلیلی حالش بد بود. به گفته خودش سوختگی بدنش به شدت اذیتش میکرد و فقط میخواست بخوابه. از طرفی شدیدا با یک نفر دعوا کرد که نشان از حالات درونی وخیمش بود. حالت هایی که برای همه ی ۵ نفرشون در هر دو روز بی سابقه بود. (این ۳ نفر متفاوت از دو نفر قبلی اند) ما مسافرت بودیم و برنامه های زیادی داشتیم اما رفتارشون در هر دو مورد ناگهان تغییر کرد. به ساحل رفتم و حین برگشتن ۳ سگ جلوی راهمون رو گرفتن و سروصدا میکردن. سعی کردم ذهنی ساکتشون کنم (با واقف بودن بر اینکه اونها درون من هستند) که هر ۳ رفتن توی حیاط خونه و به راحتی رد شدیم. احساس میکردم درون یک محفظه محبوس شدم و از طریق اون دارم یک تصویر میبینم. مثل محفظه لباس فضا نورد که تو ذهنم میدیدم.
    خوابیدیم و صبح همه چیز تموم شده بود.

    “Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I’m not sure about the universe.”
    ― Albert Einstein

  • #2
    متشکر از اشتراک تجربتون. صحبت از منطق و وجود دوگانه شد یاد این افتادم که من همیشه فکر می کردم روان گردان ها می تونن ابزار جالبی برای فیلسوف ها و علاقه مندان به فلسفه باشن. احتمالا بسیاریشون بخاطر ترس فروریختن تمام جهانی که برای خودشون ساختن این تجربه رو قبول نکنن.
    As Above , So Below

    Comment

    Working...
    X