اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مساله ای عجیب پیرامون ال اس دی

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • #31
    با سلام و درود خدمت عرفان عزیز .
    به نظر بنده شما پیش ازهر چیز در تجربه ی روانگردان نیاز به شناخت ایگو و سازوکارِ روانگردان ها دارید . دوستان نظراتی کاملا مرتبط دادند که اگر کمی تعصب رو کنار بگزاریم , میشه احتمال صحت به هرکدوم از نظراتِ با ارزشِ دوستان داد . و به جای پافشاری بر روی واقیتی که فکر میکنید آنچنان که درک کرده اید کاملا درست است . اول از هر چیز شما باید به تنهایی بتوانید این موضوع که همه چیز الزاماً آنچه شما درک میکنید به تمام و کمال نیست , را درک کنید و باید منتطق خیلی مستحکمی در راستایش داشته باشید تا به آن اکتفا کنید. حال که دوستان با دلسوزیِ تمام سعی در کمک به شما دارند . شما حتی تردیدی در تفکر خود نمی بینید .
    نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها

    اما این حسی که با مصرف اسید بم دست میده کاملا بیرون از منه و من کامل حس میکنم که از جای غریبی بیرون از من داره سرچشمه میگیره.
    حسی که شما از اون صحبت میکنید به نظر من بیشتر در هزیان آورها درک میشود . به همین دلیل است که در دسته ی پر خطرترین دراگ ها دسته بندی می شوند و اگر آمادگی رویارویی باهاشون رو نداشته باشید . ( که آمادگی ای به مراتب دشوارتر دارند و خلوصی خیلی بیشتر را می طلبند ) که در غیر این صورت ممکن است باعث خطراتی جبران ناپذیر برای روح و جسم شوند .
    به نظر من کامنت ایمرتال عزیز رو جدی تر و بدون تعصب بخونید و در این مورد مطالعه کنید و به مراقبه بپردازید .
    امیدوارم نظرم رو به دیده ی اهانت قلمداد نکنید , نیتِ بنده ی حقیر فقط کمک به شماست دوست عزیز .

    Fear is an illusion

    Comment


    • #32
      اول عذرخواهی میکنم که همه کامنتها رو نخوندم،
      من هم قبل از اینکه حتی با سیگار و الکل و هر چیز دیگه ای آشنا بشم همین حس شما رو داشتم، مرگ بهم لبخند میزد، دوشخصیتی بودم، حتی بدتر اینکه انگیزه ای هم برای زندگی نداشتم، یه چیزی رو قبل از موعدش دیده بودم. یک انسان روبروم بود که داستان خاصی داشت، یه سگ چلاق رو زد، بدجور هم زد ولی خودش آدمی بود که بقیه رو سرش قسم میخوردن، این سگ با یه نیمه کارتون خواب، یه پسر جوون یه کم عقب مونده ذهنی (نه طوری که حس ترحم برانگیزه بلکه قطعا خنگ) دوست بود خلاصه کنم شخصیت روبروم سکته مغزی کرد و زمین گیر شد من هرروز و هر ثانیه با اشک میگفتم نکنه بخاطر اون ماجرا بوده! خیلی گریه میکردم، کلافه بودم، داشتم دیوونه میشدم تا اینکه یه روز خود اون طرف داشت گریه میکرد رفتم جویا شدم از لابلای شیونهاش فهمیدم خودش هم فکر میکنه به خاطر همون سگ و نفرین دوستش زمین گیر شده.
      نمیدونی ذهنیت من راجب دنیا چی شد بعد از اون ماجرا ولی شبیه حس الان شما درباره مرگ بود.
      چون من اصلا اعتقاد به خودکشی ندارم و فکر میکنم بکر بودن مرگو از بین میبره هر کاری رو شروع میکردم با استقبال از مرگ تو همون کار شروع میکردم خیلی برام شیرین شد مردن، فقط میخواستم بدونم ذهن براش چه اتفاقی میافته، میراست یا نامیرا!
      تا اولین تیریپم، بعد از تیریپ یه نظریه تو ذهنم درست شد، فکر میکنم هر چیزی یه ضدی داره، خوبی بدی، سیاه سفید، کم زیاد، ولی میزانش برای هر فرد فرق میکنه، یه نمودار متناوب رو در نظر بگیر، روی خط بردار همه چی صفره، مثلا وقتی نه خوشحالی نه ناراحت صفری، هرچی خوشحالتر باشی از خط بردار میری بالاتر هر چی ناراحت تر میای پایینتر، حالا نکته ش کجاست اینجاست که وقتی شما ده واحد خوشحال بشی واحد ناراحتیت هم ده واحد جا باز میکنه، شاید ناراحت نشی حالا حالاها ولی اگه بشی ممکنه ده واحد بشی!!! وقتی تو جایی زندگی میکردم که میتونستم دستمو دراز کنم مرگو لمس کنم تو هر ثانیه ش پس راهمو از اونور باز کرده بودم تا جایی که بتونم دستمو دراز کنم زندگی رو لمس کنم. از اون به بعد دو تا شخصیت با هم کنار اومدن،هرکدوم وظیفه ای دارن ولی توجیهشون کردم که من خود بردارم، اگه یکیشون زیاده روی کنه بردار یه نواخت میشه، تعادل به هم میریزه، توازن از بین میره.
      یه دنیا ساختم براشون که فقط خط صفر بردارش با دنیای حاضر مشترکه.
      مغز خیلی چیز پیچیده ایه، فرصت طلبه، غریزه ست، تو هر شرایطی نهایت استفاده رو میبره، وقتی مدت زیادی غمگین باشیم مغز قبولش میکنه، باهاش ارتباط برقرار میکنه، از همه چی خوشش میاد، یه ذره قضاوتش کردم گفتم بهش نمیشه که غمو تا تهش بریم بی انصافیه بزار اونور باغم بریم، شاید چسبید! گولش زدم اون ور خط موقعیتش بود گفتم چرا استفاده نکنیم!
      خیلی خوبه یه چیزیو به حد کمالش برسونیم ولی بازم افراطه، تعادل برقرار کردن هنر اصلیه.
      اگه روزی بفهمم خودم تصمیم به زنده شدن گرفتم راجع به مرگمم تصمیم میگیرم.

      در جواب شما که پرسیدی این حس از کجا میاد، به نظر من (که اصلا اصراری تو درست بودنش ندارم) چندتا فاکتور داره:
      1- از صفر (هیچ) دور شدی، از یه طرف دوس داری به کمال برسی. یه لحظه برگرد به سن ریر یک سالگیت هدفت چی بوده اونموقع؟ به اون دورانت احترام بزار
      2- جسمتو فراموش کردی، روحت دوس داره بره خونه ولی بی انصافیه! جسمت کلا 70 سال فرصت داره ولی روحت تو هر لحظه یه عمر!
      3- تحت تاثیر اطلاعاتی هستی که از جاهای دیگه دریافت کردی. تولدت خاص خودته مرگت هم خاص خودت به گفته های دیگران راجع به مرگ گوش نکن، همه دوس دارن شنیده بشن (قلبا میگم منم دوس دارم اینارو یکی بخونه)


      من اعتقاد دارم انسان و کلا ذات هستی در اصل پیچیده نیست، مغز پیچیدش میکنه که انگیزه به ادامه وجود داشته باشه، مثل اکثر مواقعی که آدم دلش یه چیزی میخواد، یه چیز خوشمزه، یه جای خوش آب و هوا، ولی اگه ساده برگرده بگه انرژی تموم شد یه چیزی بخور! اینجا هواش آلودست برو تو دل طبیعت! کسل کننده میشه
      الانم من و شما وضعیتی رو تجربه کردیم که مغزمون میخواد به خودمون بگیم دمت گرم، باریکالله، ازش نترسیدی، فک کرده خبریه! فک کرده چسبیدی به مادیات! ولی خوب نه تواناییشو داره نه اون دوتا شخصیت وقت دارن!!! فقط میخواد بفهمونه به اندازه کافی رشد کردیم که از مرگ نترسیم شاید فقط همینه ولی به صورت مواجهه خودشو نشون داده

      Comment


      • #33
        سلام دوست عزیز .
        بنده در این کویر بایر در دفعه ی ۴امی ک تریپ کردم ب این حس عجیب مرگ برخوردم ک ب گفته ی دوستان همراه ب بدتریپی من منجر شد در صورتی ک خودم ب اوج لذت و فهم رسیده بودم (زندگی و کائنات) . نقطه اشتراک من و شما این لوکیشن کویر ورزنه است ک تا چشم کار میکند پایان زندگی است و شن و خاک . شاید این باعث شده ب این درک از مرگ برسید ، چرا ک من بعد از این تریپ ۴بار دیگه هم تریپ رفتم ولی در لوکیشن های زنده و اون احساس دیگه بهم دست نداد . فک کنم تهشو دیدم و بالاتر از سیاهی رنگی نیس ...

        Comment


        • #34
          نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
          مشکل من، همان دونفر شدن یا به اصطلاح 'اختلال دو قطبی' است که آن هم در دسته بیماری های روانی خفیف قرار میگیرد
          دوست عزیز دونفر شدن یا dissociative disorder با دوقطبی شدن بسیار متفاوت و خطرناک هست.

          Comment


          • #35
            نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
            در پاسخ به شما دوست عزیز باید بگم اولین نکته در ترک مواد سفید توانایی فکر نکردن دوباره به اون ماده هست،،،
            بعد از ترک هرویین اولین نکته ای که آدمو رنج میده قبل از شروع درد های عضلانی و غیره توانایی مهار کردن تفکر درباره مصرف دوباره هست،،
            وقتی شما مواد سفید رو ترک میکنی، در اوایل ترک اگه دوباره جایی بستر مصرف فراهم بشه، مغز در کمتر یک ثانیه شما رو توجیح به مصرف دوباره میکنه،،
            و صد در صد این توجیح کاملا کاذب هست،،
            کافیه به محض اینکه شما زر ورق رو توی دستت گرفتی و آماده ی مصرف شدی یک لحظه به کذب بودن این توجیح و اینکه سیستم مغز شما به دلیل وابسته بودن به اون ماده میخواد ذهن شما رو فریب بده فکر کنی،،
            اون موقع هست که جنگ بین دو نفر درون شما شروع میشه،یک نفر وابسته به مواد و دیگری بدون وابستگی،،
            اگه انقدر قدرت داشته باشی که فقط یک بار بتونی فریب اون فرد وابسته رو خنثی کنی و مصرف نکنی، از دفعات بعد دیگه دستش برات رو شده و خیلی راحت تر از دفعه اول میتونی حیله ها و توجیح های اون رو خنثی کنی،،
            ولی متاسفانه خیلی از ما ها راحت فریب میخوریم و حتی به این که واقعا این توجیحات چقدر احمقانه هستن فکر هم نمیکنیم،،،
            خیلی جالب بود. و جالبتر اونکه این کشمکش فقط برای ترک مواد سفید نیست حتی در ترک سیگار هم این توجیهات احمقانه وجود داره.

            Comment

            Working...
            X