اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

مساله ای عجیب پیرامون ال اس دی

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • مساله ای عجیب پیرامون ال اس دی

    سلام به همه دوستان،،،
    قبل از پرداختن به موضوع باید تشکر کنم از کسایی که این انجمن رو تشکیل دادن تا بشه راجع به مسائلی که هیچ جا نمیشه مطرح کرد صبحت کرد،،
    امروز میخوام مساله ای رو مطرح کنم که فکر کنم افراد کمی تا به حال درگیرش شده باشن،ولی قبل از پرداختن به مساله، لازمه که بخشی از داستان زندگیمو به اختصار توضیح بدم،،، امیدوارم حوصلتونو سر نبرم،،،
    شروع مساله ی من از کودکی بود، از همون دوران کودکی همیشه دوست داشتم به مرز هایی فراتر از چیز هایی که اطرافم وجود داشت پا بذارم و همیشه حس میکردم یه دنیای خیالی و آرمانی ورای این دنیا وجود داره،،
    زمان گذشت و من پا به دوره ی بلوغ گذاشتم،،
    از اون دوران بود که من با الکل و سیگار آشنا شدم، اما نه از طریق دوست یا شخص دیگه ای،
    بلکه خودم مشتاقانه به دنبال تهیه کردن و مصرف رفتم.
    علاقه ی من به این حالت انقدر زیاد بود که تقریبا دایم الخمر شده بودم و در هجده سالگی دچار زخم معده شدم.
    با علاقه و اشتیاقی که من به حالت ها و احساسات غیر عادی داشتم،مدت زیادی نگذشت که بنگ و ماریجوانا هم به لیست اضافه شد و به خاطر زخم معده ای که داشتم ناچاراً مصرف الکل رو ترک و رو به دود آووردم.
    از اون جا که من شیفته ی هنر بودم و تقریبا توی اکثر شاخه های هنری فعالیت داشتم، مصرف گل و حشیش به من کمک میکرد راحت تر تخیل کنم،
    اما از همون دوره شدیداً به مصرف مواد سنگین تر فکر میکردم.
    البته باید بگم علاقه ی من به مواد هیچوقت به خاطر لذت های فیزیکی نبود،بلکه من دنبال دریافت ادراکاتی از دنیای خالص درون خودم بودم، چون اعتقاد داشتم هنر ناب، هنری هست که از درون ناب و خالص هنرمند ترشح کنه.
    چیزی نگذشت که من با شیشه آشنا شدم و این آشنایی، نقطه عطفی توی زندگی من بود.
    تا قبل از شیشه من فقط از قدرت تخیلی که مصرف حشیش و گل بهم میداد استفاده میکردم، اما شیشه باعث شد که من به این تخیلات عمیق تر نگاه کنم و همین موضوع باعث شد که من ساعت ها به مطالعه و تفکر درباره ریشه این تخیلات و این که تخیلات انسان از کجا سرچشمه میگیره بپردازم.
    این شد که مدتی بعد از شروع مصرف شیشه، رو به نویسندگی آوردم.
    ساعت ها و روز ها خودم رو غرق در شیشه میکردم و در گوشه ای از اتاقم مشغول نوشتن میشدم،بدون اینکه کوچکترین آگاهی نسبت به گذر زمان داشته باشم.
    یک روز مثل یک دقیقه میگذشت و من فقط با خوردن آب و کشیدن سیگار و نوشتن ،روز رو به شب و شب رو به صبح میرسوندم.
    مصرف من از همان شروع مصرف، یک گرم در روز بود و به سرعت عجیبی،یک سال از عمر من اینگونه گذشت.
    همیشه تصور میکردم زیان های شیشه با عصبی شدن یا پرخاشگر شدن و آسیب زدن به دیگران خودش رو نمایان میکنه، (و این حاصل اطلاع رسانی های غلط تمام رسانه ها بود)،
    و چون من این علائم رو درون خودم نمیدیدم، مشتاقانه به مصرف ادامه میدادم.
    بعد از یک سال حس کردم نیاز به ماده ای دارم که در کنار شیشه، هم استراحتی به مغزم بده،هم اندکی من رو به دنیای وهم ببره،به خاطر همین به حرویین رو آوردم.
    هر روز شیشه میکشیدم و مینوشتم و اوقاتی که حس میکردم به استراحت احتیاج دارم، حرویین مصرف میکردم و با بستن چشم هام، حدودا یک ساعتی به دنیایی فرو میرفتم که خودم اسمش رو 'خواب در بیداری' گذاشتم.
    حدودا شش ماه حرویین و شیشه رو باهم مصرف میکردم، در این مدت تجربه سه بار اوردوز من رو تا نزدیکی مرگ برد، اما در اوردوز آخر، پا به دنیایی گذاشتم که نه تفکری بود، نه تصویری ،نه صدایی،،اما خاموشی نبود.
    من وجود خالص خودم رو حس میکردم، اما انگار نه مغزی داشتم که بخوام باش فکر کنم، نه گوشی که بشنوم، نه چشمی که ببینم،من بودم و یک حس درونی،حسی که با هیچ زبان و حروفی نمیشه توصیفش کرد، نه شادی، نه غم،نه امنیت، و نه ترس و نه هیچ چیز دیگه ای.
    از اون شب به بعد دیگه هرقدر مصرف میکردم دیگه هیچ لذتی بهم نمیداد، بلکه بدتر من رو به هم میریخت.
    کم کم از مواد سفید زده شدم، و در یک روز هم شیشه هم حرویین رو ترک کردم.
    من همیشه هندل بالایی روی ذهنم داشتم و همیشه سعی میکردم خودم رو روی مواد سوار کنم و نگذارم مواد روی من سوار بشه، به خاطر همین از فردای ترکم هیچ حس خماری و هوسی بهم دست نداد، تنها چیزی که خودش رو نشون داد،ضرر هایی بود که سوء مصرف به من وارد کرده بود و من از اونها غافل بودم.
    بعد از چند روز که به خودم دقت کردم متوجه یه سری تغییرات اساسی درون خودم شدم،
    تغییراتی که تا اون موقع بهشون دقت نکرده بودم.
    برای خودم هم عجیب بود، ولی از اون روز فهمیدم که من به دو نفر تبدیل شدم،که هر دوی آن ها در درون من هستن،،
    دو نفر با خلقیات کاملا معکوس، یکی دیوانه و دیگری عاقل،اما از هیچ کدوم از این دو نفر بیزار نبودم.
    وقتی نوشته های دوره ی اعتیادم رو مرور کردم، فهمیدم که کل شخصیت های داستان هام هم از همین دو نفر سرچشمه میگیره،،
    ابتدا حس میکردم دارم دیوانه میشم،ولی وقتی خودم رو بررسی کردم فهمیدم از اول شروع زندگیم این دو نفر با من بودن،اما من متوجه حضورشون نبودم.
    از اون روز درون مغزم فقط جنگ بود بین این دو نفر.
    جنگی که من رو پریشون میکرد،ولی هر دوی آن ها درست میگفتن، هیچ کدوم در حالت عادی نمیتونست به دیگری غلبه کنه،
    این جنگ ادامه داشت تا اولین مصرف ال اس دی که داشتم.
    من از خیلی قبل تر با ال اس دی آشنایی داشتم، اما به دلیل محدودیت هایی که توی ایران وجود داره، و از اونجایی که من هیچ دوست یا آشنایی نداشتم که از طریق اون به دست بیارم، نتونسته بودم مصرف کنم،
    خلاصه یک روز که تنها توی پارک نشسته بودم و داشتم سیگار میکشیدم از بین صحبت های دو تا پسر اسمش رو شنیدم و به واسطه ی اونا تهیه کردم.
    من تموم مدت مصرفم توی هر موادی همیشه تنها مصرف میکردم و این بار هم با توجه به تموم خطرهایی که داشت تصمیم گرفتم تنها مصرف کنم.

    تنها به کویر ورزنه اطراف اصفهان رفتم و یک ورق دالای را یک ساعت قبل از طلوع مصرف کردم،
    بعد از نیم ساعت شروع به حس کردن تاثیرات اسید روی مغزم شدم،،
    سپیده خورشید در آسمان معلوم بود و من ناخودآگاه به آن خیره شده بودم،نمیدانم چقدر زمان گذشت، اما من خیره به نقطه ای که خورشید قرار بود از آنجا طلوع کند بودم،،
    نه صدایی،نه تفکری
    ناگهان لبه ی خورشید از پشت تپه های طلایی رنگ شنی بیرون آمد و موج های کویر مانند موج های دریا شروع به حرکت کردند،
    و من همچنان به خورشید خیره بودم،
    انگار دو نفرِ درون من صلح کردند و یک نفر شدند،

    حس عجیبی به من دست داد،،
    حسی شبیه به آوردوزی که روی حرویین به من دست داده بود،،البته این بار با چشمان باز،

    یکباره متوجه تمایل بی اندازه ام به مرگ شدم،،
    انقدر این تمایل زیاد بود که فکر کردن به مرگ نه تنها حس ترس بهم نمیداد بلکه بینهایت لذت بخش بود،،
    تمام شخصیت های داستان هام رو کنارم حس میکردم و انگار همشون داشتن منو به مرگ دعوت میکردن،،اما چون کلا از بعد مکان و جسم جدا بودم اتفاقی که منجر به مرگ من بشه رخ نداد،،،

    مساله من اینه دوستان،
    آیا این حس یک توهمه؟؟؟
    یا از جایی عمیق تر و ژرف تر از این دنیا سرچشمه میگیره؟؟؟
    Last edited by Erfan.m; 06-02-2015, 12:56 AM.

  • #2
    درود بر شما دوست گرامی.

    ضمن خوش آمد به شما بابت پیوستن به انجمن پرشین سای ، از اینکه شرح حال خود را با چنین قلم شیوا و رسایی و با جزئیات فراوان برای کاربران به نگارش در آوردید از شما بسیار سپاسگذارم. امیدوارم بتوانید به ابهامات و پرسشهای خود ، از طریق گفتگو با دیگر دوستان و راهنمایی اساتید ، پاسخ دهید.

    آنچه شما در پروسه ی اعتیاد خود به مواد گوناگونی که تا پیش از ال اس دی شرح دادید ، بسیار تامل برانگیز و تا حدود زیادی غم انگیز است ، هرچند میفرمائید که توانستید به سرعت و تحت اراده و کنترل خویش ، از این گرداب دهشتناک نجات یابید ، اما چه بسیار کسانی که با توهم چنین اراده ای ، هر روز بیشتر و بیشتر فرو میروند و هر دست وپایی که میزنند ، بیشتر آنها را گرفتار می کند. بنده بر این باورم که شما راه را اشتباه رفتید ، شاید اینطور به نظر بیاید که هدفتان ارزش چنین تجربیاتی را داشته و "احتمالا" آنچه در روند ِ دنیای نئشه و تخدیر برای ذهن و روان تان به وجود آمده است به نوعی فراتر رفتن از دنیای عادی و روزمره و دستیابی به سطوح مختلف ادراک است ، اما تندرستی و شادابی و عمری که ذره ذره این گردهای سفید از شما میگیرند ، قطعا ارزشش را نداشته و نخواهند داشت. با این حال از شکل و فرم شرح گزارشتان کاملا مشخص است که بسیاری از این تصمیمات را آگاهانه انجام دادید و بستر آزمون و خطا و آزمایش را بر شخصی ترین و تنها دارایی تان ، یعنی زندگی شخصی خود ، بنا نمودید. خوشحالم که امروز از آن ماجراها فاصله گرفته اید و در راه ِ اغنا و ارضای کنجکاوی های خود ، به دنبال راه بهتری هستید.

    در رابطه با آنچه پس از مصرف ال اس دی دچارش می شوید ، تمابل به مرگ ، نمیتوان اظهار نظر قطعی ای کرد ، جز اینکه به نظر می آید در این مورد هم شما در حال افراط کاری هستید. شرح حال شما خبر از انواع این افراط کاری ها دارد که شوربختانه باعث تحمل هزینه های سنگین و وقایع ناخوشایند و خطرناک زیادی هم برایتان شده است و انگار طلب و تمنای طبیعت شما چنین رفتارهای پرخطری است ، با این حال باید در نظر داشته باشید که دنیای روان گردانها ، گاه این خطر کردن ها را برنمیتابد و ناگزیر به پرداخت هزینه های بسیار سنگین تری از اوردوز هروئین و شیشه می باشید. ضمن آنکه با مصرف مداوم و مرتب ال اس دی ، بدن تان نسبت به دوز مصرفی که منجر به ترحش یا عدم بازجذب برخی انتقال دهنده های عصبی می شود خود را تنظیم کرده و به اصطلاح تولرانسی ایجاد میشود که منجر به نیاز افزایش دوز ، برای رسیدن به حالات مصرف قبلی دارد ، بنابراین پیشنهاد میکنم که در این مورد دست کم اندکی صبوری و بردباری کنید!

    مرگ ، گوهر و جوهره ی زندگی است ، هویت و ماهیت ِ زندگی است ، با حضور مرگ است که زندگی معنا می یابد ، اما این معنا و هویت ، نه در تمایل به آن ، بلکه در اندیشیدن به آن نمود پیدا میکند. وقتی به این فکر کنیم که بی نهایت برهنه و بی چیزیم ، وقتی که باور کنیم ، مرگ در یک قدمی ماست و هیچ تضمینی وجود ندارد که تا یک ساعت دیگر زنده باشیم ، آن وقت است که در زندگی ، دست از هر چه ابتذال است می شوییم ، آنوقت است که تصمیماتمان در زندگی ، با حضور و احساس مرگ در کنارمان ، تصمیماتی قاطع و نهایی می شود ، چون میدانیم که شاید هر تصمیمی ، واپسین تصمیم ما بر روی زمین باشد. اما به پیشواز بدیهی ترین اتفاق زندگی ، یعنی مرگ رفتن ، کاری عبث و بیهوده است. فارغ از آنکه ریشه ی این طرز تفکر و تمایل شما چیست و کجاست (که بنده فکر میکنم در ادراک ِ بیهودگی تلاشهای گذشته ی شما باشد) ، بعید میدانم که میلی سازنده باشد ، اگر هدف شما از این همه تجربه ی گران ، رشد و تعالی و گستردن ِ دایره ی فهم و ادراکتان باشد ، قطعا رفتارهای سابق و تمایل به مرگ ، این اهداف را نه تنها پوشش نمیدهد ، بلکه در بساری از مواقع با آنها منافات دارد. همانطور که در شرح زندگی تان اشاره داشتید ، آنچه برای مصرف کننده ی مواد رخ میدهد ، گاه بسیار متفاوت از همه ی آنچیزهایی است که رسانه ها در آن باره اظهار نظر می کنند ، تا کسی تجربه نکرده باشد ، قطعا نمیتواند جان مطلب را دریابد ، درباره ی ال اس دی نیز این نکته بسیار صادق است ، آنچه شما در طول یک سفر مشاهده می فرمائید ، هرچند به نظر صحنه هایی رنگارنگ اند که تا پیش از آن وجود نداشته ، با این حال نمیتوان با اطمینان آنها را توهم نامید ، بلکه احتمالا سطوح دیگری از "بودن" ، به موازات ِ جریان عادی زندگی است که به واسطه ی مهار برخی فیلترها توسط آن ماده ی جادویی قابل مشاهده و ادراک شده است. بنده بر این باورم که اندیشه ی مرگ ، نه فقط در یک سفر روان گردان ، بلکه می بایست همه جا با ما همراه باشد ، تا به روح مان جلا بخشیده و اراده ی ما را صیقل دهد ، امیدوارم و آرزو میکنم که شما نیز از حضور مرگ ، بهره ای بیش از به پیشواز رفتن و در آغوش کشیدنش ببرید. در پایان و با سپاس مجدد از شرح جالب زندگی تان ، جمله ای ناب از نیچه ، فیلسوف چکش به دست می آویم که گویای اهمیت زندگی ، برای ماست :

    زندگی آنقدر والا و در خور زیستن است که با همه ی تلخی ها و ناکامی هایش ، سزاوار تکرار بی پایان است.

    Comment


    • #3
      ورود تون رو به انجمن خوش آمد میگم دوست عزیز ، نمی دونم با عوارض موادی مانند شیشه یا هرویین که دارای وابستگی هستند چقدر آشنا هستید ( به صورت خودآگاهانه ) یکی از این عوارض " افسردگی " می باشد ، همان طور که این مواد شما را بالا می برند همان طور نیز پایین می آورند و البته این " پایین آوردن " بسیار فرو تر از سطحی ست که پیش از مصرف بودید . این " مرگ اندیشی " یکی از عوارض افسردگی هست .
      Last edited by Bi.enteha; 06-01-2015, 04:40 PM.
      این راه را نهایت صورت کجا توان بست ؟

      کش صد هزار منزل بیش است در بدایت.......

      Comment


      • #4
        نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
        از اون شب به بعد دیگه هرقدر مصرف میکردم دیگه هیچ لذتی بهم نمیداد، بلکه بدتر من رو به هم میریخت.
        کم کم از مواد سفید زده شدم، و در یک روز هم شیشه هم حرویین رو ترک کردم.
        من یک سوال حاشیه ای دارم !
        شما چطوری تونستید در یک روز هروئین رو ترک کنید ؟
        واقعا برام جالبه لطفا توضیح بدید ...
        زندگی دفعات بیشماری به تو اعتماد کردم و گذاشتم که برگردی . ولی تو هر بار به من خیانت کردی . شاید همیشه می دانستم ، رویاهای شکننده من برای تو شکسته بود ... !

        Comment


        • #5
          با تشکر بی پایان از شما دوستان عزیز، که صبورانه نوشته های من را مطالعه کردید و وقت با با ارزش خودتان را برای هم صحبت شدن با من صرف کردید.
          بدون شک وجود دوستانی مثل شما،که به افرادی مثل من حس درک متقابل را القا میکنند از هر چیزی با ارزشتر است.
          اما حس میکنم اندکی در دریافت منظور من دچار اشتباه شده اید که این سوء تفاهم را من از چشم خود و طریقه ی ابراز احساساتم میبینم.
          دوستان عزیز، مساله ای که برای خود من هم عجیب است و من را به فکر فرو میبرد این است که در حالت عادی و در زندگی روزمره،
          من هیچ گونه عطش یا تمایلی برای رسیدن به مرگ ندارم،و مانند تمام افراد دیگر از زندگی عادی خود لذت میبرم و در حال حاظر از هیچ گونه افسردگی شدیدی رنج نمیبرم.
          تنها مشکل من، همان دونفر شدن یا به اصطلاح 'اختلال دو قطبی' است که آن هم در دسته بیماری های روانی خفیف قرار میگیرد و جالب است بدانید افراد زیادی در طول تاریخ دچار این بیماری خفیف بوده اند از جمله: بتهوون، همینگوی، چرچیل،ناپلئون،ون گوگ، نیوتون، هدایت و...
          ولی فقط تعداد کمی از آن ها دست به خودکشی زده اند و بقیه با مرگ طبیعی جان داده اند.
          ولی تمایل من از جنس تمایل های صادق هدایتی که با خودکشی های پیاپی نافرجام همراه باشد نیست!
          من حتی در سفر اول تفکر مرگ را هم از ذهنم عبور نداده بودم، نکته عجیب اینجاست که حس مرگ خود به سراغ من آمد، بدون اینکه از قبل هیچ تفکر یا تمایلی نسبت به مرگ داشته باشم.
          و قدرت شهوت این حس به اندازه ای زیاد است که من را غرق در لذت خود میکند،
          لذتی که هیچ لذت جسمی و جنسی و...
          حتی به نزدیکی آن هم نمیرسد،
          مگر جز این است که نسل بشر زنده است برای لذت بردن، و تمام تلاش هایی که از زمان تولد تا زمان مرگ انجام میدهد صرفاً برای دستیابی به لذت است،
          حال این لذت، خوردن باشد، شهرت باشد، قدرت باشد،لذت جنسی باشد، مصرف دراگ های مختلف باشد یا....
          هدف دستیابی به لذت است، و هرچه این لذت قدرت بیشتری داشته باشد،فرد حاظر است تاوان بیشتری برای دریافت آن بپردازد.

          نکته اینجاست، وقتی حس شیرین مرگ، خود به استقبال می آید، و دریچه ای از لذت بی پایان را نمایان میکند، لذتی که هیچ لذتی در این جهان، حتی قدرت نزدیک شدن به آن را ندارد، اینجاست که سوالی بزرگ پیش می آید، بودن یا نبودن....
          اینکه بمانم و با تمام این کثیفی ها و نکبت هایی که حال دیگر کل دنیا را فراگرفته خو بگیرم و در عوض آن به اندکی لذت جنسی و جسمی دست یابم و خود را با این دروغ که دنیا هنوز زیباهایی دارد گول بزنم و چشم خود را به روی تمام آن پلیدی هایی که دنیا در آن غوطه ور شده ببندم و کور و کر شوم و در این باتلاق به دروغ برای خود داستانی زیبا بسرایم و هر روز در این زشتی به ظاهر زیبا فرو روم،، آیا این مسیر درستی برای دستیابی به هدف غایی ما که همان لذت بردن است میباشد؟؟
          یا اینکه تن به آن لذت بی پایان دهم و خود را از تمام این آلودگی ها و نکبت هایی که همه در آن فرو رفته ایم بیرون کشم؟؟
          بدون شک نیچه و تمامی انسان های بزرگی که تاکنون پا به دنیا گذاشته اند،با سخنان و رفتار های خود راه گشا و راهنمای بسیاری از مردم جهان از جمله خود من بوده اند،
          اما آیا این درست است که ما در تمامی مسائل خود از آنها بهره بجوییم؟؟؟
          بی شک همانگونه که نیچه و مابقی انسان های بزرگ تجربیاتی داشته اند که ما از آنها بیبهره بوده ایم، ما نیز تجربیاتی داشته ایم که آنها از این تجربیات بی بهره بوده اند،،
          و کسی چمیداند، شاید اگر نیچه هم تجربه ی شیرینی لذت مرگ را چشیده بود، هیچگاه چنین جمله ای را بیان نمیکرد،،
          و در آخر شما را دعوت میکنم به آخرین جمله بتهوون قبل از مرگ:

          کمدی تمام شد...

          Comment


          • #6
            در پاسخ به شما دوست عزیز باید بگم اولین نکته در ترک مواد سفید توانایی فکر نکردن دوباره به اون ماده هست،،،
            بعد از ترک هرویین اولین نکته ای که آدمو رنج میده قبل از شروع درد های عضلانی و غیره توانایی مهار کردن تفکر درباره مصرف دوباره هست،،
            وقتی شما مواد سفید رو ترک میکنی، در اوایل ترک اگه دوباره جایی بستر مصرف فراهم بشه، مغز در کمتر یک ثانیه شما رو توجیح به مصرف دوباره میکنه،،
            و صد در صد این توجیح کاملا کاذب هست،،
            کافیه به محض اینکه شما زر ورق رو توی دستت گرفتی و آماده ی مصرف شدی یک لحظه به کذب بودن این توجیح و اینکه سیستم مغز شما به دلیل وابسته بودن به اون ماده میخواد ذهن شما رو فریب بده فکر کنی،،
            اون موقع هست که جنگ بین دو نفر درون شما شروع میشه،یک نفر وابسته به مواد و دیگری بدون وابستگی،،
            اگه انقدر قدرت داشته باشی که فقط یک بار بتونی فریب اون فرد وابسته رو خنثی کنی و مصرف نکنی، از دفعات بعد دیگه دستش برات رو شده و خیلی راحت تر از دفعه اول میتونی حیله ها و توجیح های اون رو خنثی کنی،،
            ولی متاسفانه خیلی از ما ها راحت فریب میخوریم و حتی به این که واقعا این توجیحات چقدر احمقانه هستن فکر هم نمیکنیم،،،

            Comment


            • #7
              نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
              مگر جز این است که نسل بشر زنده است برای لذت بردن، و تمام تلاش هایی که از زمان تولد تا زمان مرگ انجام میدهد صرفاً برای دستیابی به لذت است،
              حال این لذت، خوردن باشد، شهرت باشد، قدرت باشد،لذت جنسی باشد، مصرف دراگ های مختلف باشد یا....
              هدف دستیابی به لذت است، و هرچه این لذت قدرت بیشتری داشته باشد،فرد حاظر است تاوان بیشتری برای دریافت آن بپردازد.
              به نظرم این نگاه تون ممکنه باعث شده باشه که به سمت و سوی لذت مرگ کشیده شوید دوست من ، شاید بسکت را برای خود بسیار پایین گذاشته باشید و برای همین هدف غایی را آن گونه می بینید و میلی به پرش های بلند تر ندارید ، به نظر شخصی من هدف غایی زندگی نمی تونه لذت بردن باشه ، زندگی در هنگامه های پر از درد و رنج خودش خیلی بیشتر به من آموزش داده و من قوی تر شدم و این حس کامل تر شدن کمکم کرده تا احساس بهتری نسبت به همه چیز داشته باشم با احساس قدرت و خوشبختی بیشتر . تمام مصادیقی که برای لذت ذکر کردید با نگاهی ظریف تر رنج رو هم در دل خودشون دارند ، و این انسان را در دایره ی بی نهایتی از لذت و رنج گرفتار می کند . من بسیاری از انسان ها را دیده ام که به نهایت تمام چیزهایی که ذکر کردید رسیده اند اما باز هم احساس پوچی و افسردگی داشته اند . چرا ؟ اگر " هدف غایی " لذت بردن بود پس باید تمام ثروتمندان جهان به این هدف رسیده باشند ، همه ی ما بسیاری مشاهیر می شناسیم که با داشتن همه چیز دست به خود کشی زده اند . چرا ؟ شاید چون بسکت را پایین گذاشته بودند .
              این راه را نهایت صورت کجا توان بست ؟

              کش صد هزار منزل بیش است در بدایت.......

              Comment


              • #8
                درود و خوش آمد خدمت شما جناب عرفان گرامی
                سپاس از این که تجربیات و احساسات خود را با ما درمیان گذاشتید.

                تنها مشکل من، همان دونفر شدن یا به اصطلاح 'اختلال دو قطبی' است که آن هم در دسته بیماری های روانی خفیف قرار میگیرد و جالب است بدانید افراد زیادی در طول تاریخ دچار این بیماری خفیف بوده اند از جمله: بتهوون، همینگوی، چرچیل،ناپلئون،ون گوگ، نیوتون، هدایت و...
                ولی فقط تعداد کمی از آن ها دست به خودکشی زده اند و بقیه با مرگ طبیعی جان داده اند.
                در ابتدا باید خدمت‌تان عرض کنم اختلال دو قطبی غیر از آن چیزی است که شما نامش را دو نفر شدن گذاشتید از خواندن تجربیات‌تان متوجه منظورتان از دو نفر شدن شدم که ارتباطی با اختلال دو قطبی ندارد. در واقع اختلال دو قطبی نوعی ناهنجاری روانی است که در آن فرد دوره‌هایی از خوش‌بینی اراده و خودبزرگ‌بینی (دوره‌ی شیدایی) را پس از دوره‌ای از ناامیدی و بدبینی (افسردگی شدید) تجربه می‌کند که این دوره‌ها به طور متناوب تکرار می‌شوند. گاهی هم این دوره‌ها با هم مصادف می‌شوند که از تحمل بیمار خارج می‌شود و ممکن است در این حالت دست به خودکشی و یا کارهای ناهنجار دیگر بزند.

                مگر جز این است که نسل بشر زنده است برای لذت بردن، و تمام تلاش هایی که از زمان تولد تا زمان مرگ انجام میدهد صرفاً برای دستیابی به لذت است،
                حال این لذت، خوردن باشد، شهرت باشد، قدرت باشد،لذت جنسی باشد، مصرف دراگ های مختلف باشد یا....
                هدف دستیابی به لذت است، و هرچه این لذت قدرت بیشتری داشته باشد،فرد حاظر است تاوان بیشتری برای دریافت آن بپردازد.

                نکته اینجاست، وقتی حس شیرین مرگ، خود به استقبال می آید، و دریچه ای از لذت بی پایان را نمایان میکند، لذتی که هیچ لذتی در این جهان، حتی قدرت نزدیک شدن به آن را ندارد، اینجاست که سوالی بزرگ پیش می آید، بودن یا نبودن....
                اینکه بمانم و با تمام این کثیفی ها و نکبت هایی که حال دیگر کل دنیا را فراگرفته خو بگیرم و در عوض آن به اندکی لذت جنسی و جسمی دست یابم و خود را با این دروغ که دنیا هنوز زیباهایی دارد گول بزنم و چشم خود را به روی تمام آن پلیدی هایی که دنیا در آن غوطه ور شده ببندم و کور و کر شوم و در این باتلاق به دروغ برای خود داستانی زیبا بسرایم و هر روز در این زشتی به ظاهر زیبا فرو روم،، آیا این مسیر درستی برای دستیابی به هدف غایی ما که همان لذت بردن است میباشد؟؟
                یا اینکه تن به آن لذت بی پایان دهم و خود را از تمام این آلودگی ها و نکبت هایی که همه در آن فرو رفته ایم بیرون کشم؟؟
                دوست عزیز در رابطه با لذت که فرمودید درست است که ما به دنبال لذت هستیم اما آیا به نظر شما همان‌طور که خودتان هم در پاسخ به جناب سکرت‌اس اشاره کردید این لذت‌ها جیزی جز فریب‌کاری و بازی ذهن است؟
                در واقع این لذت‌ها و تلخی‌ها یا زیبایی‌ها و زشتی‌ها جز فریب‌کاری‌های ذهن چیز دیگری نیستند وگرنه اگر با دید بازتری به دنیا بنگرید متوجه می‌شوید این زشتی و زیبایی چیزی جز قراردادهای مسخره‌ی ذهن ناقص بشری برای درک و مواجهه با جهان پیرامون نیستند. پس خیلی بی معنی است که بخواهیم برای فرار از این تلخی‌ها به سوی لذت ابدی به مرگ بیاندیشیم چون این مرگی که برای شما شیرین است برای دیگری بسیار تلخ است و در مورد تمام مسائل نیز همین‌طور است و این تلخی و شیرینی فقط نسبت‌هایی است که انسان برای درک محیط پیرامون خود وضع کرده‌ است. مانند اعداد حسابی (۱و۲و۳و...) که از گستره‌ی بی‌نهایت اعداد انتخاب کرده‌ایم تا بتوانیم درکی حداقلی از محیط پیرامون داشته باشیم. در واقع تا حدودی این امکان وجود دارد که شما خودتان به شخصه لذت و تلخی را برای خودتان تعریف کنید حتی در پروسه‌های روان‌کاوی این امکان (حداقل در حد تئوری) وجود دارد که لذت‌ها و تلخی‌ها را در ذهن معکوس کرد. پس به شما پیشنهاد می‌کنم زیاد به لذت‌ها اعتماد نکنید چون این لذت‌ها می‌توانند بسیار متغییر باشند. امروزه بسیاری از لذت‌ها و آرزوهایی که بشر امروزی به دنبال‌شان روز و شب در تکاپو است چیزهایی جز تلقین‌های جامعه‌ی ماشینی و مدرن برای پیش‌برد اهداف توسعه طلبانه‌‌شان نیستند. البته لذت‌ها و تلخی‌ها منشاهای مختلفی دارند.

                کمدی تمام شد...
                در این رابطه بنده از جانب خودم این را به شما می‌گویم که دنیا نه کمدی است نه تراژی بلکه چیزی است که بر مبانی خاص خودش روندی را می‌پیماید و این انسان نادان و خود آگاه پندار است که با کج فهمی‌ها و نفهمی‌های خود دنیا را کمدی یا تراژدی می‌پندارد.
                AXIII

                Comment


                • #9
                  درود بر شما عرفان عزیز ، به انجمن پرشین سای خوش آمدید

                  در ابتدا باید بگم که واقعا مسیر پر پیچ و خمی رو برای یافتن حقیقت پشت سر گذاشتی ، یکی از دلایلی که باعث پیچیدگی مسیرت شد این بود که بدون علم و آگاهی پا به دنیای پر خطر داروها و مخدر ها گذاشتی . همه ما در هر لحظه در حال انتخاب کردنیم حال این انتخاب میتونه بر اساس علم و آگاهی و خالی از هرگونه قضاوت صورت بگیره و سازنده باشه و یا اینکه موجب آسیب ها و ضررات جبران ناپذیری بشه، پس باید توجه داشت که هدف الزاما وسیله رو توجیه نمی کنه .
                  و اما در مورد تجربیاتتون و چیزی که شما اون رو تجربه مرگ و یا میل به مرگ تعبیر می کنید باید عرض کنم که در ابتدا نیاز هست تا درک کنید که ذهن و شخصیت شما از بخش های مختلفی تشکیل شده ، بخش از شما مربوط به تجربیات حسی که از محیط بیرون دریافت می کنید هست که به اون اصطلاحا ایگو (Ego) گفته میشه ، بخشی از شما که در دنیای بیرون برای رسیدن به اهداف مختلف شخصیتی (چه خوب و چه بد) شما رو هدایت میکنه . بخش های دیگر وجودی شما در واقع در پس لایه های ایگو نهفته شدن.
                  این ایگوی شماست که به عنوان مثال به شما میگه :
                  - من هیچ کار خوبی نمیتونم انجام بدم
                  - من هیچ کار بدی نمیتونم انجام بدم
                  - من آدم خوبیم
                  - من آدم بدیم
                  - من آدم خیلی مهمی هستم
                  - من بی اهمیت ترین آدم دنیام
                  - ....

                  در واقع جریان سیال ذهن انسان همواره آوردگاه ایگوهای مختلف شخصیتی است که از زمان بدو تولد شکل میگیره .
                  و اما اتفاقی که در تجربیاتتون در دوزهای بالای متاآمفتامین و دوزهای معمولی روانگردان ال اس دی داشتید در واقع مرگ نفس یا Ego death قلمداد میشه که در اون ذهن وارد حالت خلصه ای میشه که در اون هیچ خودی (منظور از خود در اینجا ایگوهاست) وجود نداره. چیزی که شما اون رو مرگ می نامید در واقع مرگ لایه ای از وجود شماست که مربوط به تجربیات حسی دنیای پیرامونتون میشه و اما اینجا دقیقا نقطه شروع برای ادراک قلمداد میشه و فرد بسته به علم و قدرت ذهنی و آگاهیش میتونه از خارج از بعد زمان و مکان حقایقی رو درک کنه .

                  عرفای غربی معتقدند در ابتدا مثبت ترین اتفاقی که میتونه با چنین تجربیاتی بیفته درک ایگو و شناخت لایه های وجودیه که به شخص کمک می کنه تا با اصلاح و پرورش مثبت ها و از بین بردن منفی ها به رشد معنوی و شخصیتی خودش کمک کنه تا در نهایت به صلح درونی دست پیدا کنه.

                  خلاصه داستان بسیار پیچیدست دوست من و چنانچه قصد داری با کمک گرفتن از روانگردانها به کشف و شهود بپردازی پیشنهاد می کنم مطالعاتت رو در زمینه های مختلف علمی و روانشناسی گسترش بدی .
                  Last edited by Immortal; 06-01-2015, 04:03 PM.
                  I am that I am not

                  Comment


                  • #10
                    دوستان عزیز، واقعا متشکرم که با حوصله نوشته های من مطالعه کردید و تک تک جملات من رو مورد نقد و تحلیل قرار دادید،،،
                    ولی ای کاش بین همه ی این نقد ها و بررسی های تقریبا بی ربط به موضوع اصلی، اندکی هم به موضوع اصلی توجه مینمودید و از بین این همه پاسخ که فقط بحث را به حواشی بی ربط میکشاند حداقل یک نفر به سوالاتی که مطرح شده توجه میکرد.
                    فکر میکنم بهتر است سوالات خود به صورت تیتر وار و مستقیم بیان کنم تا بلکه شاید اندکی به موضوع اصلی نزدیک شویم:

                    _ این حس تمایل به مرگ، که قطعا از درون من سرچشمه " نمیگیرد"، و بنده شخصا مانند تمامی شما از زنده بودن لذت میبرم، و در حالت عادی هیچگونه تمایلی به مرگ "ندارم"، و در زمان اولین مصرف اسید بدون این که حتی در طول عمرم تا آن زمان لحظه ای به شیرین بودن مرگ فکر کرده باشم، این حس از "بیرون" وجود من به من القا شد،
                    سوال من این است که این حس از کجا سرچشمه میگیرد؟؟؟

                    Comment


                    • #11
                      البته این مشخص است که همه ی ما ایرانی ها خود را علامه دهر میدانیم و از بیسواد ترین اقشار جامعه تا تحصیل کرده ترین اقشار جامعه، یا بهتر است بگویم تمام اقشار جامعه، حس میکنیم که نسبت به تمامی موضوعات مطلع هستیم، و همین موضوع یکی از دلایل مهمی است که همچنان در جهان سوم گیر کرده ایم و تقریبا در تمامی باب ها جزو عقب مانده ترین جوامع هستیم، و جالب این است که خود بهتر از هر کس دیگری از این موضوع مطلع هستیم،
                      اما از شما دوستان عزیز خواهش میکنم این بار قضاوتی بی طرفانه داشته باشید و بدانید بحث کردن صرفا به معنی سرکوب کردن طرف مقابل نیست، بلکه در اصل به معنی گفتو گو کردن حول محوری مشخص، برای دستیابی به نتیجه ای مطلوب و واحد است، که همه بتوانند از آن بهره مند شوند، نه جنگی که در آن فقط به فکر پیروز شدن و ارضای تمایلات کاذب خود باشیم.
                      Last edited by Erfan.m; 06-01-2015, 09:39 PM.

                      Comment


                      • #12
                        نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
                        دوستان عزیز، واقعا متشکرم که با حوصله نوشته های من مطالعه کردید و تک تک جملات من رو مورد نقد و تحلیل قرار دادید،،،
                        ولی ای کاش بین همه ی این نقد ها و بررسی های تقریبا بی ربط به موضوع اصلی، اندکی هم به موضوع اصلی توجه مینمودید و از بین این همه پاسخ که فقط بحث را به حواشی بی ربط میکشاند حداقل یک نفر به سوالاتی که مطرح شده توجه میکرد.
                        فکر میکنم بهتر است سوالات خود به صورت تیتر وار و مستقیم بیان کنم تا بلکه شاید اندکی به موضوع اصلی نزدیک شویم:

                        _ این حس تمایل به مرگ، که قطعا از درون من سرچشمه " نمیگیرد"، و بنده شخصا مانند تمامی شما از زنده بودن لذت میبرم، و در حالت عادی هیچگونه تمایلی به مرگ "ندارم"، و در زمان اولین مصرف اسید بدون این که حتی در طول عمرم تا آن زمان لحظه ای به شیرین بودن مرگ فکر کرده باشم، این حس از "بیرون" وجود من به من القا شد،
                        سوال من این است که این حس از کجا سرچشمه میگیرد؟؟؟
                        سلام.
                        بهترین جواب به سوال شما رو ایمورتال عزیز داد.
                        شخصیت ها و نفس های مختلفی در مغز انسان وجود دارد که روانگردان ها با تغییر آگاهی این شخصیت ها رو رونما یا پنهان میکنند.
                        همونطور که ایمورتال گفت داستان خیلی پیجیدست ... این که بگید این حس از کجا نشعت میگیره خوب اگر ماده باور باشی میگی مغزت ولی چون ما هنوز چیز های خیلی زیادی راجع به مغز رو نمیدونم خیلی ها این پدیده ها رو به روح و پدیده های متافیزیکی ارتباط میدند که البته کسی که این نتیجه رو میگیره باید دلایل قانع کننده ای داشته باشه و صرف اختصاص دادن این پدیده ها به روح اون رو حل نمیکنه.
                        بریم سر اصل مطلب ... بنظر میرسه یکی از این حس ها و شخصیت ها که در مغز انسان وجود داره همین حس مرگ یا تجربه مرگه ، احتمالا شنیدید که برخی بر اثر سوانح رانندگی دچار تجربه نزدیکه به مرگ یا NDE میشند ... زمانی که فردی در حال مرگه یا توسط روانگردان کارکرد مغز تغییر یافته این شخصیت و حس بیدار میشه و حس مرگ و تجربه نزدیک به مرگ رو داره ... خیلی از افراد موقع حوادث دچار این حالت میشن و بعضی هاشون خودشون رو از بالا نگاه میکنند ... به نظر میرسه این ایگو در مغز انسان وجود داره و زمانی که فرد در حالت اضطراری قرار داره مغز سعی میکنه این حالت و حادثه رو برای خودش تفسیر کنه.
                        حس از بین رفتن ایگو و مرگ و روح خارج از بدن با انواع مختلفی از روانگردان ها با کارکرد متفاوت و همچنین قرار گرفتن در حالت مرگ یا معنوی خیلی خاص بوجود میاد ، کسی که "تجربه" این احساس ها رو داشته میفهمه من چی میگم و بعد مدتی حضور ایگو ها رو درک میکنه.

                        امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم.
                        Last edited by MindControl; 06-01-2015, 09:33 PM.
                        ?Are you dreaming

                        Comment


                        • #13
                          دوست عزیز یکی از عوارض جانبی آمفتامین ها مخصوصا بعد از ترک علاقه و تمایل به خودکشی و یا مرگ هست که در افراد مختلف به شکل های گوناگون بروز می کنه و دلیلش هم اختلال در سطح دوپامین/سرتونین مغز هست. اختلال دوپامین/سرتونین در افراد مختلف می تونه به اشکال متفاوت بروز کنه..در بعضی به صورت افسردگی شدید و در بعضی به صورت سرخوشی/افسردگی خودش رو نشون می ده که خیلی شبیه به اختلال دوقطبی یا بای پولار هست ولی کاملا فرق می کنه ( البته یکی دیگه از عوارض آمفتامین ها بروز بیماری های روانی نهفته ای هست که ممکنه شما داشته باشید و ازش بی خبرید و با مصرف آمفتامین ها باعث بروز و تشدیدش می شید)

                          بی انگیزگی و تمایل به خودکشی یا افکاری مثل مرگ لذت بخش همه و همه می تونه اشکال مختلف اختلال سرتونین/دوپامین باشه..نمی دونم براتون امکان تهیه اش هست یا نه ولی قرصهای 5 هیدروکسی تریپتوفان که به صورت مکمل غذایی فروخته می شه خیلی می تونه کمک کنه. غذاهایی که تریپتوفان زیاد دارند مثل موز یا پنیر یا مارچوبه یا ... هم تقریبا اثری مشابه دارند و می تونن بهتون کمک کنن.
                          Fiat Lux, Fiat Justitia, Fiat Pax

                          Comment


                          • #14
                            نوشته اصلی توسط Erfan.m نمایش پست ها
                            یا اینکه تن به آن لذت بی پایان دهم و خود را از تمام این آلودگی ها و نکبت هایی که همه در آن فرو رفته ایم بیرون کشم؟؟

                            دوست عزیز 70-80 سال عمر واقعا عددی نیست و بعد که به فرصتت به پایان برسه دیگه راهی برای بازگشت وجود نداره..اونوقت فرصت داری تا دلت می خواد و تا ابد در لذت مرگ غرق بشی .. ولی الان از این وقت کوتاه و شانسی که برات فراهم شده استفاده کن..برای مردن و مرده بودن میلیاردها سال وقت داری
                            Fiat Lux, Fiat Justitia, Fiat Pax

                            Comment


                            • #15
                              میتونم بپرسم که در مورد مقدار مصرفتون بیشتر توضیح بدید تا بتونیم بهتر کمکتون کنیم ؟ ... اصلا به حواسم به سابقه مصرف تون نبود ...
                              ?Are you dreaming

                              Comment

                              Working...
                              X