اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

تجربه LSZ

Collapse
This is a sticky topic.
X
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • تجربه LSZ

    تجربه سفر با LSZ دوز 120microgram

    از امروز صبح حس خاصی داشتم. ترکیبی از استرس به همراه هیجان و انتظار. هر چه به ساعت تیریپ برداشتن نزدیک تر میشوم این احساس هم شدیدتر می شود. بیشتر هیجان و کنجکاوی از فضای ناشناخته در این لحظات که 10 دقیقه به ساعت 9 و نیم شب مانده بر من حاکم است. بعد از ناهار امروز تقریبا چیزی نخوردم. ترجیح دادم با شکم گرسنه به سفر بروم. برای طول سفر خرما و مویز و انگور و آب فراهم کردم که در صورت نیاز به مغز سوخت لازم را برسانم. پلی لیستی از شولمان در حال پخش است و تلوزیون بی صدا است. محیط امن است و به جز من و دوستم که با من همسفر می شود ، یک نفر هم اینجا حضور دارد که هم صحبت خوبی است. دوستم شام نصفه و نیمه ای خورده و احساس خاصی برای اینکار ندارد. ترجیح میدهد بدون هیچ پیش بینی و انگیزه ای اجازه دهد تا خود ال اس زد ما را با خود همراه سازد. در مورد موسیقی هم نظرش این بود که در سکوت و آرامش تیریپ برداریم تا مبادا خود موسیقی علت و جهتی برای سفرمان باشد ، در حالی که من خودم شیفته ی موسیقی ام و بارها بدون هیچ داروی سایکدلیکی و تنها با جادوی موسیقی به سفر رفته ام ، در عین اینکه در مرور تجربیات دیگران ، نقش به سزای موسیقی در روند ساخت سفر بهتر را خوانده ام ، ترجیح دادم پس زمینه ای آرام از موسیقی نیمه ملایمی همراهمان باشد.
    ساعت 9 و نیم شد! بلاتر را بین لب پائین و لثه قرار دادم. موزیک Midnight Bloom از شولمان و بلوتک در حال پخش است. بعد از 3 دقیقه کمی طعم تلخش را حس میکنم. روی مبل به حال نیمه درازکشم و در حال تایپ کردن و حرف زدن هستیم. یک ربع گذشته اما هنوز خبری از احساس خاص جسمانی ای نیست و درحال حرف زدن هستیم. بعد از 20 دقیقه کمی حس گرم شدن در سرم را دارم ، اما خیلی ناچیز. بعد از 25 دقیقه نوک زبانم بی حس شده. الآن حدود نیم ساعت گذشته و هنوز خبری نیست ، اما آهنگ فوق العاده ی Walk In Paris از شولمان و تون در حال پخش شدن است. حس گیج شدن خوبی در سر و چشمانم احساس میکنم. به نظر می آید که کم کم شروع میشود. خبری از اتفاق خاصی جز سرگیجه نیست و بی صبرانه منتظر شروع تاثیراتی هستیم که هنوز نمیدانیم چه چیزی میتواند باشد. هر چقدر هم تجربیات دیگران را خوانده باشی ، به قول دون خوان گفتگو کردن و حرف زدن درباره ی این نوع دانش کاملا بی فایده و حتی احمقانه هم هست. باید دست به تجربه زد. بعد از 35 دقیقه ، سرگیجه ام بیشتر شده ، سنگینی خاصی دارم و تمرکز کردن راحت نیست. نوعی کرختی و حس خواب رفتگی که باعث میشود تایپ کردن هم نسبتا سخت تر باشد اما همچنان عدم کنترل یا تغییری در ادراکم به نظر نمی آید. در تمام بدن حس لرز دارم. 45 دقیقه گذشته و به جز این جریانات بدنی احساس خاصی ندارم. دستانم هم در حال لمس شدن است و این لمس شدن با آهنگ و لرزش خاصی به همه جای بدنم سرایت میکند.

    به خودم آمدم و دیدم به خاطر احساس لرز به شدت دندانهایم را به هم قفل کرده بودم که با فهمیدنش رهایش کردم. بچه ها بیشتر حرف میزنند و من در عالم خودم هستم ، دلم نمیخواهد لحظه ای را از دست بدهم. حالت نیمه تهوعی دارم همراه با همان سرگیجه و کرختی. 50 دقیقه گذشته و هر لحظه به احساس کرختی افزوده میشود. طپش قلبم را احساس میکنم. تا اینجا هم همچنان تغییرات فیزیولوژیکی بوده. هرچند حالت تهوعی که دارم گاه آزار دهنده میشود. در تجربیاتی که خوانده بودم ، ترجیح دادم فضا خنک باشد و الآن این لرز ، به گفته ی دوستانم به خاطر سرمای محیط هم هست. یک ساعت گذشته و هنوز به جز همان ماجراهای بدنی اتفاقی در روحیات و بینشم رخ نداده. با این حال نوع خاصی از دل به هم خوردگی دارم ، لرز خفیفی هم هست که به این احساس دامن زده است. به خاطر لرز ، تایپ کردن سخت شده ، ولی بازهم امکان پذیر است و تمرکزم از دست نرفته. نزدیک 70 دقیقه گذشته و به جز همان احساسات نسبتا سنگین فیزیکی ، اتفاق دیگری رخ نداده. لحظات به سنگینی میگذرد. چند عدد مویز خوردم تا جلوی دل به هم خوردگی ام را بگیرم. هنور بلاتر را درنیاوردم و ترجیح میدهم تا وقتی که خودش میخواهد در آنجا بماند. نورها یواش یواش نویز دار میشوند. یک ساعت و ربع گذشته و تمرکز برایم سخت تر شده است. احساس میکنم عرق از سر و رویم میچکد. موزیک خوبی در حال پخش است. آهنگ If از شولمان. میل عجیبی به سکوت دارم و تمایلی به حرف زدن ندارم. خوشحالم که میتوانم تایپ کنم.

    حدود 100 دقیقه گذشته و آستانه ی تاثیراتی که شنیده و خوانده ام ، احتمالا شامل همین دایره ی نسبتا وسیع تغییر حالات بدنی و فیزیکی میشود. نیمه تعادلی که بهم نمیخورد البته ، لرزی که شاید به خاطر سرمای محیط هم باشد و البته جریان خون زیادی که توی صورتم جمع شده است مخالف این رو میگوید. حس ترش کردگی بدی دارم که چون خیلی وقت است این احساس را نداشتم کمی اذیتم میکند و با خوردن مویز دوست دارم برطرف شود اما مطمئن نیستم به این ماجرا کمک میکند یا تشدیدش میکند. هنوز کنترلم روی صفحه کامل است. الآن که تمرکز میکنم میبینم خطوط سعی میکنند از هم فاصله بگیرند. حس خیلی خوبی است ، انگار در محیط اطرافم هضم میشوم. میخواهم تا آنجا که در توانم هست به نوشتن ادامه بدهم ، البته نه به قیمت تمرکزی مازاد که لذت سفر را از من بگیرد ، بلکه صرفا ثبت لحظات و خاطرات. فضا برایم عجیب شده است. خیلی حس خوبیست ، گرمای خاصی دارم ، انگار در محیط غرق میشوم. نزدیک به 2 ساعتی از شروع تیریپ میگذرد و همه چیز روی هواست. حس خیلی خوبی دارم. حس عجیبی است که قابل توصیف نیست. احساس میکنم تمرکز کردن برای نوشتن باعث افت کیفیت حضورم در اطرافم میشود و بنابراین نمینویسم. با این حال همانطور که از کیفیت وسرعت تایپم در این لحظه میبینم ، اصلا از تمرکزم کم نشده و دچار سستی ای نشدم. سرخوشی خیلی خوبی دارم. دو ساعت و نیم گذشته و همه چیز فوق العاده است ، هنوز قدرت تایپ کردن هم دارم! ترجیح میدهم سفر کنم.

    الآن 5 ساعت از آغاز تیریپم میگذرد و هم چنان سطحی وسیعی از تاثیراتش را درک میکنم. بعد از یک ساعت و نیم حدودا تاثیرات اولیه ای که شامل نوعی خلسه بود ، همراه با گیجی احساس کردم. به مرور این احساس تبدیل شد به نوعی گم شدن و رها شدن. هر چه گذشت احساس کردم ما بیش از آنچه که فکر میکنیم در حال عادی درگیر حس لامسه هستیم و خبر نداریم. در واقع نظریه ای که در طول مدت تیریپ در ذهنم ساخته شد و مدام هم سعی بر تاییدش داشتم ، مانند همین الآن ، این است که انگار پوست ما ، پوسته ی بیرونی ما که بر تمام اندامهای ما پوشیده شده ، نوعی از گیرنده های عصبی را داراست که به داده های محیطی واکنش نشان داده و مختصات ما ، هویت ما ، بودن ما را تضمین میکنند. شاید الآن که هنوز تحت تاثیر این دارو قرار دارم نتیجه گرفتن از این بحث کمی غیرمنطقی به نظر برسد ، با این حال به نظرم این نوع خاص از کرختی و لمس بودن ، تجربه ی بی نظیر بودن و هستی خارج از ابعاد لامسه و کالبد را به بار میاورد. در واقع به علت عدم تداوم حضور من به عنوان یک کالبد و فیزیک و تایید این عدم حضور به وسیله احساس لامسه ی آسیب دیده یا غیرقابل اتکا ، من ، متکی بر داده های محیطی میشود. گوئی که بخشی از فضاست ، گاهی با نور در می آمیزد. برای من کاملا در موسیقی جریان پیدا کرد. در واقع شکل خاصی از بودن در لحظه ، همراه با ضرباهنگهای خاص موسیقیایی. برای توضیح و تشریح این نظریه میتوانم بگویم انگار از سطح پوست ما امواج الکترو مغناطیسی ای ساطع شده و ایجاد میدانی در اطراف بدن میکنند که این میدان ، با کالیبره کردن خود متناسب با مختصات ما ، بودن ما را به شکلی قابل ادراک میسازد. در واقع میتوان گفت با شکل گیری این میدان ، ادراک ما شکل و ساختاری ثابت و ملموس پیدا کرده و متکی بر داده های محیطی و ثبات موقعیت می شود. البته این احساس نه تنها مختص لامسه ، بلکه در مورد سایر حواس نیز به نظرم می آید که در یک تیریپ روان گردان ، حواس ما دچار اختلال از منظر میزان محرکهای محیطی و سطح دریافت می شوند و ناگزیر ، اریکه ای که به آن تکیه زده اند و قطعیت دنیای بیرونی را برای ذهن ما ترسیم میکرده اند از هم می پاشد و در نهایت ، یا ما از مجراهایی غیر از آنها شروع به ادراک می کنیم و یا سیل اطلاعات وارد شده به آنها ، ساختار و ریخت ساز و کار آنها را دچار دگرگونی و دگردیسی میکند.

    بعد از شروع تاثیرات ، نوعی لرز درونی در من ایجاد شد که تا الآن هم ادامه داشته. این لرز را من گاهی به عنوان سرما شناختم و گاهی گرما ، اما بیشتر به نظر می آید چیزی زیر پوست برای ابراز کردن باشد. با جلوه های بصری خارج از چارچوبی که تصورش می رفت مواجه نشدم. ساختارهای فراکتال با رنگهای آنچنانی برای مثال، با این حال میشد و میشود هم چنان در لابه لای طرحها و ساختارهای ساده ای که هر روز بی خیال از کنارشان عبور میکنم ، ایده ها ، زوایا و اشکال قابل تامل و درنگی هم پیدا کرد و از دیدن و کشفشان لذت برد. نکته ی جالب برای خودم درک هارمونی در ساختار یک عکس پرتره بود. هر چند در آن عکس به خصوص ، ضعفهایی را توانستم تشخیص بدهم ، با این حال با خودم فکر کرده و میکنم که آیا آنچه باعث میشود ما به طور ذاتی و نه اکتسابی و بر اساس معیارها و پارامترهای القایی و آکادمیک ، یک چیز (این چیز میتواند یک عکس پرتره باشد یا یک درخت یا هر آن چی دیگری!) را زیبا بپنداریم ، رعایت همین هارمونی های نهانی نیست؟ در واقع ما بدون آنکه فهمی آکادمیک از زیباشناسی و ساختار شناسی داشته باشیم ، میتوانیم با فهمی درونی به درستی تشخیص بر زیبا بودن یا نبودن یک تصویر بدهیم ، و این میتواند پاسخ چرایی درک زیبایی توسط همه کس در همه جا باشد. البته و قاعدتا در همه ی موارد استثنائاتی هم وجود دارد.

    درکی که از فضای خالی و عمق و سه بعدی بودن محیط که در طول سفر داشتم ، بهترین تجربه ی بصری ای بود که میتوانم توضیح دهم. ما به وسیله ی دو چشم ، تصویری از یک شی واحد ساخته و مغز آنرا پردازش و سه بعدی سازی کرده و ما آنرا به شکل تصویری عمیق و دارای فاصله از سایر اشکال می بینیم. در این تجربه ، فاصله ها شکل واضح تری پیدا کرده بودند ، در واقع اهمیت سایه ها به اندازه ی خود شیء بود. فاصله ی میان دو شیء که باعث درک ما از موقعیت و مختصات آنها می شود ، خود به دید من شیء یا چیزی به نظر می رسید که دارای مختصاتی ویژه در میان آن دو شیء پس و پیش از خودش بود ، گوئی 3 شیء برای مثال در کار بود ، یکی شیء پیشین ، دومی فاصله ، سومی شیء پسین یا پشتی. یکی از نکات جالب توجه در طول سفر ، در لحظه بودن و تهی بودن ذهن از پیش بینی ها و پس لرزه های هر اندیشه ای است. در واقع هر آنچه در آن لحظه به وقوع می پیوندد ، ماحصل داده های بیرونی یا افکار درونی ، بدون هیچ تاثیری از گذشته یا آینده ، در لحظه جریان پیدا میکند. این باعث درک خاص و ویژه ای از نور ، رنگ ، صدا ، حرف ، اندیشه و همه ی جریانات می شود و از نظر من تهی بودن ذهن از داده های بیهوده و غیرمحیطی بزرگترین دستاورد سفرهای سایکدلیک است. آنچه بدن در دوزهای بالاتر روان گردانهای مختلف بدان دست پیدا میکند ، در واقع پر کردن آن خلا با جلایی از داده های محیطی به واسطه ی اغراق در نمایش آنها ، مانند تغییر کنتراست رنگهاست. آنچه در نهایت باید به دست بیاید همان خالی شدن ذهن از اندیشه های پیش داورانه است. به قول دون خوان وقتی که ما از گفتن اینکه جهان این چنین است و این چنان است بازایستیم ، جهان نیز از این چنین و آن چنان بودن باز می ایستد. کسی که بداند برای چه خواسته ای در این مسیر قدم میگذارد و از روان گردانها به عنوان یک ابزار استفاده کند ، قطعا میتواند از آنها بهره ی درستی ببرد ، در غیر این صورت روان گردانها مانند داده های محیطی بی شمار ، مانند کانالهای تلوزیون ، میتواند پر از رنگها و صداهای نامفهوم باشد ، انباشته از امواج بی هوده یا حتی مضر ، اما اگر جهت گیرنده ی شخص به درستی تنظیم شده باشد ، قطعا میتواند از این امواج به بهترین شکل بهره مند گردد.

    پیش از سفر با دو نظریه روبرو بودم ، یک آنکه تاثیر روزه و در واقع گلوکز نرساندن بر مغز نسبت به قطع فیلترهای معمول و روزمره برای تضمین بقا ، دو آنکه رساندن گلوکز و قند به مغز در حین تیریپ برای انجام پردازشهایی بیشتر از معمول. سعی کردم در طول سفر بین این دو بالانسی برقرار کنم. از طرفی در آغاز تیریپ نسبتا گرسنه بودم و ساعتها از آخرین وعده ی غذایی سبکم میگذشت. آنهم بعد از ورزش نسبتا سنگین. در طول سفر ، بعد از یک ساعت و نیم جرات کرده و به خاطر ترش کردگی اندک که فکر میکنم اتفاقا به خاطر همان گرسنگی بود ، با مویز این روزه را باز کردم. در طول سفر با خرما و مویز و گردو سعی کردم به مغزم خوراک لازم را برسانم. و فکر میکنم به طور کلی سیر نبودن کفایت میکند و قندهای طبیعی که راحت تر شکسته و برای مغز خوراک دم دست تری هستند ، گزینه ی مناسبی برای سفر محسوب میشود. مجموع پارامترها شامل کمتر شدن احساس کرختی در بدن و هوشیاری لامسه ای که البته تفسیر و تاویلی جدید برای خودم نسبت به میزان حضور فیزیکی در مکان و زمان است ، همینطور احتمالا کوچکتر شدن مردمک چشمانم که تثبیت نقاط و نورها و کمرنگ تر شدن نور اطراف است ، گواهی است بر آغاز فرود این سفر لذت بخش. احتمالا تا ساعاتی دیگر خبری از آن لحظات نخواهد بود ، اما اگر ذهنی منسجم و پرسشگر به مصاف این زمانهای شکوهمند در زندگی نرود ، چیزی جز لحظاتی خلسه و نئشگی نصیبمان نخواهد شد ، اما در صورت واجد شرایط مناسب بودن میتوان پاسخی در خور برای پرسشها یافت. قطعا و نه اینکه تجربه ی روان گردان کلید همه ی راههاست ، با این حال و با توجه به حجم داده های غیرضروری محیطی و محاطی ، میتوانیم به دستاویز این داروها ، دست کم کنترلی بر عدم دریافت این نویزهای مزاحم داشته باشیم.

    ترجیح میدهم دست به تشریح وقایع ، آن چنان که بر من میگذرد بزنم ، با این حال و به علت احتمالا همچنان درگیر بودن در این فضا ، نتیجه گیری ها و سیل داده های دریافتی باعث ایجاد تمایلم برای نوشتن این نقطه نظرها باشد. سطح هوشیاری من چه این لحظه و چه در اوج این ماده اگر نگویم بیشتر از حد معمول بوده ، قطعا کمتر نبوده و بنابراین میتوانم امید داشته باشم که این نظریات را اگر فردا یا هر وقت دیگری هم مورد مطالعه قرار دهم ، ریشخند نخواهم زد ، بلکه حتی شاید به واسطه ی آنها ، راهی که میجویم را روشن تر از پیش سازم. در طول سفرم ، حدود سه ساعت و نیم بعد از آغاز ، یاد کاشف دی ان ای افتادم که میگفت در دوزهای پائین ال اس دی دست به کشف ژنوم انسان زده است. در آن زمان داشتم به چگونگی این اتفاق فکر میکردم و با خود دانستم که واقعا ممکن است. وقتی که ذهن از نویزها خالی باشد ، واقعا قدرت درک و دریافت می تواند بالاتر از حد تصور باشد. البته باز هم تاکید میکنم که معتقد نیستم روان گردانها از هر دسته و در هر دوزی بتوانند در غالب یک روان گردان چیزی بر قدرت ذهنی فرد بیافزایند ، بلکه مانند مهار کننده هایی ، ترمزی بر ترمزهای ذهن می نهند ، جلوی داده های مزاحم را میگیرند و میگذارند ، مغز ، این پیچیده ترین ارگانیسم طبیعی کار خودش را به درستی و بدون ترس و مزاحمت انجام دهد. به علت شرایط محیطی محدود که این سفر در یک آپارتمان برای من رخ داد ، دریافتهای من اغلب به صورت پرسش و پاسخهای ذهنی و روند سفرم همراه با موسیقی بود ، در صورتی که به گواه بسیاری از دوستان که هم اینک مورد تایید خودم هم هست و میتوانم حدسش بزنم ، سفر در طبیعت یگانه راه درست برقراری ارتباط با آن محدوده ای از روان گردانهاست که می باید از آنها انتظار داشت. ال اس زد یا ال اس دی با وجود شیمیایی بودن ، فکر میکنم تحت تاثیر رویکرد مثبت مصرف کننده ها و آن خرد جمعی که یونگ میگفت واقع شده و روح زیبایی را در خود نهفت و نهان دارد که در طول سفر با مصرف کننده همراه می شود. این نه یک توهم بصری یا توقع ذهنی ، بلکه درکی محیطی از آنچیزی است که به نظر می آید ، دستی هوشمند یا انگیزه ای برتر از نیات ارادی و فردی شخص ، برای ساختن سفرش به او ارزانی می دارد. مانند سنگی که می تواند در مسیر یک جویبار ، جهت دهی کند ، آن آب ، جریان هوشیاری و آگاهی است که سیال است و هر لحظه به موازات بودن ما ، گوئی که ما هم بخشی از آنیم ، در جریان است و به واسطه ی یک جهت دهی هوشمندانه که میتواند به واسطه ی پارامترهای مختلفی که اشخاص باتجربه برای سفرهای بهتر پیشنهاد می کنند ، میتواند روح تشنه ی شخص را سیراب سازد.

    نزدیک به 6 ساعت از سفر گذشته و به وضوح کم شدن تاثیراتش را احساس میکنم ، با این حال هنوز تا آن من سابق فاصله دارم و به نظرم احتمالا بعد از یک خواب طولانی ، این فاصله و شکاف پر می شود. با این حال خاطره ی این لحظات از ذهنم زدوده نخواهد شد ، گوئی که به جز مشتی خاطره ، دریافتهای شخصی و درونی که هرگز نه قادر به تایپ کردن و نه بیان کردنشان هستم را از این تجربه به دست آورده ام که زمان و آینده ثابت میکند آیا میتوانند مورد استفاده واقع شوند یا اینکه مانند بسیاری از تجربه های دیگر به مرور فراموش میشوند. بعد از از جا بلند شدن و کمی راه رفتن هم چنان احساس سرگیجه ی نیمه مست گونگی را دارم. حالت سرخوشی خاصی که تاثیرات اولیه ی فیزیکی دارو را در بدن تداعی میکند و احتمالا وداعی خوشایند برای این سفر محسوب میشود. هنوز تمرکز در سطح بینایی به دست نیاوردم. یعنی نمیشود به شیء خاصی تمرکز کرد ، بیشتر نگاه در حول و حوش آن شیء می چرخد. تمایل به خوردن دارم و فکر میکنم این سیکلی خود محور است که باعث میشود با خوردن ، این احساس کرختی و نئشه گونگی تداوم پیدا کند. هنوز اثرات واضحی از این سفر در بدنم هست و در حال لذت بردن هستم و با این حال فکر میکنم گزارش هر از گاهی از جریانات این ماجرا خالی از لطف نیست. سرم سنگین است و احساس شناور بودن درونش دارم. درحین حرف زدن در طول تیریپ یک لحظه احساس می کردم به خودم در حین حرف زدن نگاه می کردم. تشریح این واقعه به نظر و به صورت منطقی خیلی سخت می آید ، انگار خودم را در حال حرف زدن میدیدم ، در حالی که در هر دو صورت در حال حرف زدن بودم! 6 ساعت و نیم از سفر گذشته و هم چنان سرم گرم است و با این حال روند آرام پائین آمدنم را احساس میکنم. قطعا از این تجربه می توان به عنوان یک سفر خوب یاد کرد ، سفری پر از دریافتهای درونی که باعث تابانیدن نور به مسیری میشود که مصرف کننده در آن قرار دارد. 7 ساعت و نیم از سفر گذشته. هم چنان نیمه خلسه و سرگرمی ای وجود دارد ، خستگی چندانی ندارم. ساعت 5 صبح است و سعی میکنم با دراز کشیدن و موزیک گوش کردن ، در انتظار خواب باشم تا از این رویای لذت بخش ، به رویای دیگری پا بگذارم و از آن رویا به رویای دیگری به نام بیداری. پایان
    Last edited by Immortal; 10-17-2014, 12:02 PM.

  • #2
    نوشته اصلی توسط mohammad نمایش پست ها
    از امروز صبح حس خاصی داشتم. ترکیبی از استرس به همراه هیجان و انتظار. هر چه به ساعت تیریپ برداشتن نزدیک تر میشوم این احساس هم شدیدتر می شود. بیشتر هیجان و کنجکاوی از فضای ناشناخته در این لحظات که 10 دقیقه به ساعت 9 و نیم شب مانده بر من حاکم است. بعد از ناهار امروز تقریبا چیزی نخوردم. ترجیح دادم با شکم گرسنه به سفر بروم. برای طول سفر خرما و مویز و انگور و آب فراهم کردم که در صورت نیاز به مغز سوخت لازم را برسانم. پلی لیستی از شولمان در حال پخش است و تلوزیون بی صدا است. محیط امن است و به جز من و دوستم که با من همسفر می شود ، یک نفر هم اینجا حضور دارد که هم صحبت خوبی است. دوستم شام نصفه و نیمه ای خورده و احساس خاصی برای اینکار ندارد. ترجیح میدهد بدون هیچ پیش بینی و انگیزه ای اجازه دهد تا خود ال اس زد ما را با خود همراه سازد. در مورد موسیقی هم نظرش این بود که در سکوت و آرامش تیریپ برداریم تا مبادا خود موسیقی علت و جهتی برای سفرمان باشد ، در حالی که من خودم شیفته ی موسیقی ام و بارها بدون هیچ داروی سایکدلیکی و تنها با جادوی موسیقی به سفر رفته ام ، در عین اینکه در مرور تجربیات دیگران ، نقش به سزای موسیقی در روند ساخت سفر بهتر را خوانده ام ، ترجیح دادم پس زمینه ای آرام از موسیقی نیمه ملایمی همراهمان باشد.
    ساعت 9 و نیم شد! بلاتر را بین لب پائین و لثه قرار دادم. موزیک Midnight Bloom از شولمان و بلوتک در حال پخش است. بعد از 3 دقیقه کمی طعم تلخش را حس میکنم. روی مبل به حال نیمه درازکشم و در حال تایپ کردن و حرف زدن هستیم. یک ربع گذشته اما هنوز خبری از احساس خاص جسمانی ای نیست و درحال حرف زدن هستیم. بعد از 20 دقیقه کمی حس گرم شدن در سرم را دارم ، اما خیلی ناچیز. بعد از 25 دقیقه نوک زبانم بی حس شده. الآن حدود نیم ساعت گذشته و هنوز خبری نیست ، اما آهنگ فوق العاده ی Walk In Paris از شولمان و تون در حال پخش شدن است. حس گیج شدن خوبی در سر و چشمانم احساس میکنم. به نظر می آید که کم کم شروع میشود. خبری از اتفاق خاصی جز سرگیجه نیست و بی صبرانه منتظر شروع تاثیراتی هستیم که هنوز نمیدانیم چه چیزی میتواند باشد. هر چقدر هم تجربیات دیگران را خوانده باشی ، به قول دون خوان گفتگو کردن و حرف زدن درباره ی این نوع دانش کاملا بی فایده و حتی احمقانه هم هست. باید دست به تجربه زد. بعد از 35 دقیقه ، سرگیجه ام بیشتر شده ، سنگینی خاصی دارم و تمرکز کردن راحت نیست. نوعی کرختی و حس خواب رفتگی که باعث میشود تایپ کردن هم نسبتا سخت تر باشد اما همچنان عدم کنترل یا تغییری در ادراکم به نظر نمی آید. در تمام بدن حس لرز دارم. 45 دقیقه گذشته و به جز این جریانات بدنی احساس خاصی ندارم. دستانم هم در حال لمس شدن است و این لمس شدن با آهنگ و لرزش خاصی به همه جای بدنم سرایت میکند.

    به خودم آمدم و دیدم به خاطر احساس لرز به شدت دندانهایم را به هم قفل کرده بودم که با فهمیدنش رهایش کردم. بچه ها بیشتر حرف میزنند و من در عالم خودم هستم ، دلم نمیخواهد لحظه ای را از دست بدهم. حالت نیمه تهوعی دارم همراه با همان سرگیجه و کرختی. 50 دقیقه گذشته و هر لحظه به احساس کرختی افزوده میشود. طپش قلبم را احساس میکنم


    درود بر محمد عزیز،

    تشکر بابت گزارش سفر بسیار جالبتان،

    این احساس کرخت شدن که به گونهﻫﺎی مختلف بر روی رواﻥگرداﻥهای مختلف مشاهده ﻣﻰشود، به دلیل فعال شدن و تحریک خود به خودی نوروﻥها به وجود ﻣﻰآید که ﻣﻰتواند به صورت خوشایند شامل احساس لذت (Euphoria) موجود در تجربیات LSD و مسکالین، احساس سوزن سوزن شدن موجود در تجربیات سالویا، کتامین و DMT و یا به صورت دردناک و ناخوشایند شامل تأثیرات سوء مصرف داتورا باشد که متناسب با شدت تأثیرات سفر است.
    .In the province of the mind, what one believes to be true either is true or becomes true

    Comment


    • #3
      به به ..تبریک می گم .. چه گزارش خوبی

      جالبه برام که با این دقت تونستید گزارشتون رو ثبت کنید چون نوشتن در طول یک سفر می تونه چالش بزرگی باشه ..
      برای ثبت وقایع می تونید از ضبط صوت یا دوربین هم استفاده کنید. خوبی این روش اینه که دیگه سفرتون به واسطه نوشتن تحت تاثیر قرار نمی گیره و می تونید کاملا آزاد باشید
      Fiat Lux, Fiat Justitia, Fiat Pax

      Comment


      • #4
        با عرض درود و ارادت بر تو مرد بزرگ

        از خوندن چنین گزارشی با این جزئیات واقعا خوشحالم ، خیلی خوب سفرت رو مورد بررسی قرار دادی

        همونطور که سای شمن عزیز هم گفت اگر از یک ضبط کننده برای ثبت اتفاقات استفاده کنی مطمئنا آزادی بیشتری برای تجربه کردن خواهی داشت

        منتظرم تا تجربه های بعدیتو بخونم
        I am that I am not

        Comment


        • #5
          درود بر دوستان و اساتید عزیز
          با وجود اینکه سعی کردم در لحظه دست به تحلیل و قضاوت چگونگی و چند و چون شرایط و تطبیق و مقایسه ی اون لحظات با شرایط عادی نزنم ، اما مطئنم که نوشتن یا حتی ضبط کردن ، تاثیر "اثر مشاهده گر" رو بر پدیده ی مورد مشاهده که در این مورد تیریپ هست خواهد گذاشت ، بنابراین شخصا معتقدم که نوشتن یک تیریپ میتونه دیدگاه من با همه ی پردازشگرهای واقعیت معمول ، از جریال واقعیت غیرمعمولی که در حال رخ دادنه به تصویر بکشه و یک کامپایلر به حساب میاد. الآن که به این تجربه نگاه میکنم میبینم که با اینکه به قول شما سعی کردم با ریزبینی هرچه بیشتر دست به تشریح شرایطم بزنم ، اما جان کلام منتقل نشد و اونچه واقعا در حال رخ دادن بود رو نتونستم (و احتمالا نخواهد شد) که بنویسم.
          بعد از این ماجرا سعی کردم بیشتر در مورد بیرونی ترین لایه ی پوست و هم چنین ادراکات حسی از زاویه ی علمی و بیولوژی مطالعه کنم تا بتونم به دریافتهای تحت تاثیر روان گردانم ، انسجام و اعتبار کافی ببخشم و قطعا بعد از به نتیجه رسیدن این ماجرا ، خدمت شما عرض میکنم.

          Comment


          • #6
            بسیار لذت بردم از سفرنامه ات
            و بیش تر ازون آموختم از نتیجه گیری هات و برداشت هات

            دون خوان گفته حرف زدن درباره ی این نوع دانش کاملا بی فایده و حتی احمقانه هم هست؟!
            بدون شک دون خوان این رو در مورد نوشته های کاستاندا گفته وگرنه اگه این تریپ ریپورت شما رو بخونه حرفش رو پس میگیره!

            در ضمن حافظ میگه:
            یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد
            همیشه خوش سفر باشی
            Last edited by harpag; 10-28-2014, 12:22 AM.
            باده در جوشش گدای جوش ماست
            چرخ در گردش گدای هوش ماست
            باده از ما مست شد، نی ما ازو
            قالب از ما هست شد، نی ما ازو

            مولانا

            Comment


            • #7
              درود بر همه ی دوستان و اساتید و سپاس از مهربانی های شما. از اینکه گزارش طولانی و پرشاخ و برگ این سفر مایه ی خوش-آمدتان گردیده ، بسیار خوشحالم.
              گزارش نوشتن در طول سفر بی گمان ، اثری به مانند "اثرمشاهده گر" در فیزیک کوانتوم ، بر ماجرای سفر خواهد گذاشت ، چه با نوشتن و چه با ضبط صدا ، با این حال ، ممکن است ثبت اندیشه هایی که در طول سفر به صورت پررنگتر و برجسته تر به نظر می آیند و مورد پردازش بیشتر واقع می شوند ، منجر به دست یافتن شخص "در آینده" به مجموعه ی نتیجه گیری هایی شود که در حل مسائل برایش کارساز واقع گردد. به گمان من میتوان از بستر روان گردانها و در "طول مدت اثر" آنها به عنوان غنیمتی برای رسیدگی هرچه بیشتر و دقیق تر و ژرف تر در پیچیدگیهای مورد اندیشه مان در زندگی بهره برد. کاری که من در این گزارش کردم هم همین بود ، سعی کردم بیشتر از آنکه تحت تاثیر روان گردان ، القائات بیرونی را مدنظر قرار داده و برای مثال ، تاثیرات شنیداری و دیداری را بها دهم و تحت تاثیرشان واقع گردم و یا بنویسم ، کیفیت نظریات و چالشهای ذهنی ام را مورد ارزیابی قرار داده ، تا از آن زاویه و دید نیز به آن مسائل بپردازم. در نهایت و همانطور که در این گزارش هم اشاراتی داشتم ، یک سفر روان گردان ، موضوعی بسیار شخصی و درونی است و آنچه اتفاق می افتد ، نمیتواند نمودی بیرونی به شکل یک گزارش یا خاطره داشته باشد ، بلکه تاثیراتی است که تک تک سلولهای ما از آن دریافت می کنند. درست به مانند خوراکی که می خوریم و میتوانیم برای دیگران از مزه اش تعریف کنیم ، با این حال و در نهایت آنچه اتفاق میافتاد ، دریافتهای سلولی و واکنشهای شیمیایی ای است که در بدن ما در قبال آن رخ می دهد. با آرزوی سفرهای خوب و پربار برای همه ی دوستان

              Comment


              • #8
                salam mohammad jan .. besiar ghalam shivaie dari va bande ra ba khodat hamsafar kardi .. mamnoonam

                Comment


                • #9
                  با درود و خوش آمد به شما امیرعلی عزیز.

                  خواهش میکنم ، شما به من لطف دارید. بسیار سپاسگذارم ازتون و خوشحالم که با این گزارش هم سفر شدید.

                  Comment

                  Working...
                  X