اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

یک شب ، دور از شهر

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • یک شب ، دور از شهر

    این گزارش مربوط میشه به اردیبهشت نود و هفت. اون زمان سال پنجمی بود که تنهایی تو یکی ازشهرای کوچیک و ساحلی شمال زندگی می کردم. هم مشغول درس بودم و هم کار می کردم. شب ساعت نه بود که داشتم تو خیابون و کنار رودخونه راه می رفتم که یکی از دوستام رو دیدم که داشت ... به خاطر شباهت های ظاهری و تا حدودی فکری چند وقتی بود که بیشتر به هم اهمیت می دادیم و هم صحبت می شدیم. کشیدیم و یکم صحبت کردیم. من تو شرایط روحی بسیار بدی بودم. اتفاقات ناگوار پشت سرهم از تصادف ، به هم ریختن برنامه ریزی درس و کار خراب شدن کنکور ارشد و .. از همه بدتر شرایطی که یک هفته قبلش برام پیش اومد که واقعا برام هضم نمی شد. به خاطر یه نقاشی کشیدن روی دیواری که نباید می کشیدم خودمو توی یه اتاق دیدم با چهار نفر بازجو. اونجا بود که فهمیدم مشکل اصلا نقاشی نبود و از قضا باید جواب چندین کار نکرده و کرده قبلی رو هم میدادم. بگذریم. گوشیمم که ازم گرفته بودن تازه پس گرفته بودم. واقعا دلم براش تنگ شده بود!
    همه ی این مساعل و فشار روحی و احساس دپرسی و سر خوردگی زیاد باعث شد نتونم خودمو کنترل کنم و منی که به شدت مخالف هرگونه استفاده چه وید چه چیزهای دیگه غیر از تنهایی هستم ، بهش پیشنهاد دادم که امشب پایه ای بریم جنگل من کاغذ دارم. قبول کرد و سوار شدیم. رفتیم از خونه مقداری خوراکی و آب و وسایل مورد نیاز رو برداشتیم و راه افتادیم. این بنده خدا اونقدر حش داشت که چپ و راست بار می کرد و ... حدود یک ربع قبل از رسیدن به جنگل هرکدوم نصف ورق هارو گذاشتیم. رسیدیم ماشینو گذاشتم کنار جاده و یه جای تاریک کنار یه ساختمون نیمه کاره خرابه که ظاهر تر تمیزی هم داشت که هروقت خواستیم بشینیم تو ماشین و در صورت نیاز زود بیفتیم رو جاده برای رفتن.. پیاده شدیم هردومون تشنه بودیم. اون سمت جاده لای درختا چنتا شیرآب بود که تصمیم گرفتیم بریم اونجا هم آب بخوریم هم تو تاریکی بشینیم. کاغذ هارو روی ناخن گذاشتیم و بعد از اب خوردن دوباره سر جاش گذاشتیم. قبلش بهش گفته بودم حال روحی مناسبی ندارم و قرار بود بیخیال فکر و خیال های فلسفی و عرفانی بشم و فقط اون شب رها باشیم. بهم گفت خوبی؟ گفتم آره تغییرات اولیشو حس میکنم دلمم یکم شور میزنه. گفت منم مث توام. رفتیم یه سیگار کشیدیم و ازون به بعد دیگه گذر زمان رو متوجه نشدم. بدنمون گرم شده بود و حس خوبی داشتم نمیدونستم کجام و چیکار میکنم فقط حس خوبمو به شدت دنبال می کردم و مشتاق بودم ادامه اون شب چی میشه. یاد ماشین افتادم به دوستم گفتم برگردیم سمت ماشین. قبول کرد. به شدت برای اولین بار در زندگیم بود که حس می کردم ذهنم با کسی که کنارمه وصل شده و به هم پیام میدیم! رفتیم اون طرف جاده (یه جاده فرعی تو جنگل که خیلی خلوت بود) و زیاد تو تاریکی ها نرفته بودیم که یه ماشین نزدیک میشد. اصلا دوست نداشتم آدمیزاد مارو ببینه یا ما ببینیم. هر کدوممون پشت یه درخت رفتیم و قایم شدیم و وقتی ماشین رد می شد ماهم اروم اروم پشت درخت حرکت چرخشی می کردیم که نورش به ما نخوره و رد بشه. وقتی رفت باهم خندیدیم ! ازون خنده ها که ترمزش دست خودت نیست !! رفتیم و تو ماشین نشستیم. به درخت های کنار تیر برق و زمین و جاده خیره شدم. از تغییر فاصله و ابعاد متوجه شدم که الان تو چه حالتی هستم. تصمیم این بود که راهو تو جنگل ادامه بدیم. اینبار دوستم رانندگی می کرد . قهقهه هامون ادامه داشت و راهو در پیش گرفتیم. هم ارتفاع بیشتر می شد و هم تراکم درخت ها. به جایی رسیدیم که آسمون دیده نمی شد . پشت سر تاریکی مطلق و رو به رو درختان بلندی که به هم پیوسته شده بودن و اجازه نمیدادن آسمون شب دیده بشه. شور و شعف و روحیه عالی داشتیم و آروم آروم جلو می رفتیم. اندازه واقعی درختا رو نمیتونستم درک کنم و قد بلند و کشیده اون ها به نظرم اندازه پایه ی قارچ بود و می تونم با دست اونارو بچینم . تو همین احوالات بودیم که هردوتامون سرجامون میخکوب شدیم و خیره به جلوی ماشین. سرعت کم شد تا متوقف شدیم. حدود هفت هشت تا اسب تو رنگ های مختلف وسط جاده بودن و رو به ماشین ایستاده بودن و فقط سرجاشون تکون می خوردن . چنتا هم با فاصله ی دورتر معلوم بودن که نشون میداد تعدادشون از هفت هشت تا بیشتره. دوستم با تعجب پرسید اینا اینا چیکار میکنن. اینو که گفت حس تعجبمون با کمی ترس همراه شد. سریع دور زد و برگشت. داشتیم مسیر رو برمیگشتیم ولی دلم اونجا جا مونده بود. گفتم یعنی میگی واقعی نبودن؟ مگه میشه با نصف کاغذ توهم بزنیم اسب دیدیم اونم هردوتامون! تشویقش کردم که برگرده نگاهشون کنیم و لذت ببریم که برگشت ولی دیگه تو جاده نبودن و یکم دور شده بودن اما معلوم بودن. دیگه درختی وجود نداشت و به ورودی یک روستا رسیده بودیم. تا وسط روستا رفتیم که نور ماشین به یه درخت خورد و میوه های ازگیل رسیده و خوشرنگ نمایان شدن ( تو زبان شمالی میگن ازگیل فارسی دقیقشو نمیدونم) . من رفتم و کلی ازونا رو چیدم و اوردیم تو ماشین خوردیم. فوق العاده لذت بخش بود. انگار از بهشت برات میوه آورده باشن. کم کم حس خستگی و نزدیک شدن به صبح داشت به ما میگفت که وقت برگشتن به شهره.. جاعوض کردیم تا دوستم استراحت کنه و من رانندگی کنم و صحبت کنیم. وقتی رسیدیم به شهر دیگه صبح شده بود. قیافه ها ریخته و خسته .. هرکی رفت خونه خودش و به این ترتیب یه شب که میتونست معمولی و تو خواب باشم رو به این شکل گذروندم.
    بعد این تریپ تصمیم مهمی گرفتم و عملیش هم کردم ترک عادت های بدی بود که به سلامت فکر و زندگیم کمک زیادی کرد.

  • #2
    اسب های رنگارنگ که گفتی جالب بود

    به نظرت اگه به اسب ها دست میزدی یا سوارشون میشدین چه اتفاقی میفتاد؟ ( جدی میگم)

    Comment


    • #3
      دم ساقیت گرم داداش

      Comment


      • #4
        به به ...خوشحالم که با توجه به ناخوشی روحیت تریپ خوبی داشتی...

        Comment


        • #5
          گزارش سفر قشنگی بود .اسب های بدون زین و رها رو اغلب میشه تو جنگلهای گیلان دید .البته صاحب دارن و معمولن شبها در جنگل و حاشیه شهر ها و روستاها پرسه میزنند .دیدنشون خیلی لذت بخشه. مخصوصن در حالت های بودن و در شب پاییزی که بخار از دهن و دماغشون در میاد.ازگیل هم که دیگه محشره .انگار همه چی طوری ردیف شده بود که حالِت بهتر بشه.

          Comment


          • #6
            نوشته اصلی توسط Tooraj2009 نمایش پست ها
            اسب های رنگارنگ که گفتی جالب بود

            به نظرت اگه به اسب ها دست میزدی یا سوارشون میشدین چه اتفاقی میفتاد؟ ( جدی میگم)
            اون موقع اونقدر احساس امنیت نداشتم که به فکر نزدیک شدن بهشون باشم و البته که تا حالا تجربه ی این کارو نداشتم اما شنیدم حیوانات باهوشی هستن و با صاحبشون ارتباط قوی برقرار میکنن

            Comment

            Working...
            X