اطلاعیه

Collapse
No announcement yet.

خاموش کردن صدای ذهن

Collapse
X
  • Filter
  • زمان
  • Show
Clear All
new posts

  • #16
    نوشته اصلی توسط sajjad نمایش پست ها

    من هم این مشکلو داشتم (و هنوز باهاش دست و پنجه نرم میکنم). اوایل فکر میکردم هنوز اون کار مورد علاقمو پیدا نکردم تا تمام تلاشمو وقفش کنم. قبل از شروع یک کار به شدت انگیزه داشتم اما بعد از چند روز جذابیت اون کار کاملا فرو مینشست و بجاش کار دیگه ای به نظرم میرسید و کلی برای انجامش انگیزه میگرفتم درواقع این حلقه ای بود که داءما تکرار میشد. بعد از کمی جست و جو فهمیدم افرادی که بیماری ADHD یا بیش فعالی دارن همینطورین و تصمیم گرفتم به روانشناس مراجعه کنم (پیشنهاد میکنم اگر تا به حال مراجعه نکردین - به یک روانشناس خوب مراجعه کنید). و اونجا فهمیدم که ADHD ندارم بلکه مشکل اساسی من افکار و طرز استفاده من از مغزم هست.

    تا قبل از این من ابزاری در دست افکارم بودم یعنی فکر کار کردن روی فلان پروژه به ذهنم میرسید و میرفتم تا انجامش بدم و بعد از چند روز فکر کار کردن روی یک پروژه دیگه به ذهنم میرسید پس این یکیو ول میکردم میرفتم سراغ اونی که فکرم میگفت. ولی الان متوجه شدم که ذهن هم مثل دست و پا و همه اعضای بدن باید مثل یک ابزار در دست من باشن. یعنی من میخواهم روی پروژه ای کار کنم پس افکارم باید تحت کنترل من روی همان پروژه تمرکز داشته باشن. ولی خوب چیزی که واضحه اینه که ذهن مثل دست نیست که تا فرمان حرکت بهش ندی کاری انجام نده. ذهن برای خودش به هزار سمت کشیده میشه و اینجا قدرت اراده منه که باید جلوشو بگیره.

    این وسط مدیتیشن باعث میشه به پوچ بودن و بی ارزش بودن فکر پی ببریم و هرچقدر هم که فکری جذاب باشه میدونیم که بیهودست و فقط باعث منحرف شدنمون از تمرکزمون میشه.در نهایت فکر میکنم بجای خاموش کردن صدای ذهن بهتره بهش اهمیتی ندیم. هر موقع متوجه شدیم در افکار غرق شده ایم سریعا رشته افکارمون رو ببریم.
    خیلی جاله .منم درست همین مشکل رو دارم .یه سوال دارم .وقتی با اومدن فکر و ایده ی جدید , ایده ی قبلی رنگ میبازه, چطور میشه جلوی اینو گرفت.یعنی خوب ما متقاعد میشیم ایده جدیدِ بهتره. چطور با اینکه متقاعد شدیم باز در برابرش متقاعد بشیم! خیلی پیچیده ست .لطفن مطالبی رو که گفتی بیشتر باز کن.خیلی مفیدِ. حداقل برای من.
    ممنونم

    Comment


    • #17
      نوشته اصلی توسط sabzak نمایش پست ها

      خیلی جاله .منم درست همین مشکل رو دارم .یه سوال دارم .وقتی با اومدن فکر و ایده ی جدید , ایده ی قبلی رنگ میبازه, چطور میشه جلوی اینو گرفت.یعنی خوب ما متقاعد میشیم ایده جدیدِ بهتره. چطور با اینکه متقاعد شدیم باز در برابرش متقاعد بشیم! خیلی پیچیده ست .لطفن مطالبی رو که گفتی بیشتر باز کن.خیلی مفیدِ. حداقل برای من.
      ممنونم
      اگر ایده ی جدید خوبه چرا که نه?اما باید تو اون ایده قبلی یسری تنوع های جزئی بکار ببریم....یکاری کنیم که ایده ما باز برای ما جذاب شه....یا مدتی کنار بگذاریم و بعد سراغش بریم ممکنه برامون قدیمی و تکراری نباشه....اگه باز سوالی داشتی در حد درک و آگاهیم جواب میدم

      Comment


      • #18
        نوشته اصلی توسط sajjad نمایش پست ها

        من هم این مشکلو داشتم (و هنوز باهاش دست و پنجه نرم میکنم). اوایل فکر میکردم هنوز اون کار مورد علاقمو پیدا نکردم تا تمام تلاشمو وقفش کنم. قبل از شروع یک کار به شدت انگیزه داشتم اما بعد از چند روز جذابیت اون کار کاملا فرو مینشست و بجاش کار دیگه ای به نظرم میرسید و کلی برای انجامش انگیزه میگرفتم درواقع این حلقه ای بود که داءما تکرار میشد. بعد از کمی جست و جو فهمیدم افرادی که بیماری ADHD یا بیش فعالی دارن همینطورین و تصمیم گرفتم به روانشناس مراجعه کنم (پیشنهاد میکنم اگر تا به حال مراجعه نکردین - به یک روانشناس خوب مراجعه کنید). و اونجا فهمیدم که ADHD ندارم بلکه مشکل اساسی من افکار و طرز استفاده من از مغزم هست.

        تا قبل از این من ابزاری در دست افکارم بودم یعنی فکر کار کردن روی فلان پروژه به ذهنم میرسید و میرفتم تا انجامش بدم و بعد از چند روز فکر کار کردن روی یک پروژه دیگه به ذهنم میرسید پس این یکیو ول میکردم میرفتم سراغ اونی که فکرم میگفت. ولی الان متوجه شدم که ذهن هم مثل دست و پا و همه اعضای بدن باید مثل یک ابزار در دست من باشن. یعنی من میخواهم روی پروژه ای کار کنم پس افکارم باید تحت کنترل من روی همان پروژه تمرکز داشته باشن. ولی خوب چیزی که واضحه اینه که ذهن مثل دست نیست که تا فرمان حرکت بهش ندی کاری انجام نده. ذهن برای خودش به هزار سمت کشیده میشه و اینجا قدرت اراده منه که باید جلوشو بگیره.

        این وسط مدیتیشن باعث میشه به پوچ بودن و بی ارزش بودن فکر پی ببریم و هرچقدر هم که فکری جذاب باشه میدونیم که بیهودست و فقط باعث منحرف شدنمون از تمرکزمون میشه.در نهایت فکر میکنم بجای خاموش کردن صدای ذهن بهتره بهش اهمیتی ندیم. هر موقع متوجه شدیم در افکار غرق شده ایم سریعا رشته افکارمون رو ببریم.
        واقعا حالت بدیه که نتونی یه کارو دروست انجام بدی تقریبا همه چی رو نصفه نیمه انجام میدم و بیخیالش میشم یا به سختی و با بدترین شرایط تمومش میکنم .
        تا حالا پیش روانشناس نرفتم فقط یکبار به خاطر دوقطبی بودن پیش روانپزشک رفتم
        دارم مدیتیشن رو شروع میکنم فقط امیدوارم بتونم ادامش بدم
        واقعا ممنون از نکاتی که گفتید
        Everything is nothing with a twist

        Comment


        • #19
          نوشته اصلی توسط morteza.m نمایش پست ها

          واقعا حالت بدیه که نتونی یه کارو دروست انجام بدی تقریبا همه چی رو نصفه نیمه انجام میدم و بیخیالش میشم یا به سختی و با بدترین شرایط تمومش میکنم .
          تا حالا پیش روانشناس نرفتم فقط یکبار به خاطر دوقطبی بودن پیش روانپزشک رفتم
          دارم مدیتیشن رو شروع میکنم فقط امیدوارم بتونم ادامش بدم
          واقعا ممنون از نکاتی که گفتید
          الان تو با من هستی یا سجاد?

          Comment


          • #20
            نوشته اصلی توسط morteza.m نمایش پست ها

            قبلا همچین برنامه ای داشتم دوباره نصبش میکنم
            ممنون از نظرتون
            من از برنامه ی اندروید medativo استفاده می کنم.

            Comment


            • #21
              نوشته اصلی توسط sabzak نمایش پست ها

              خیلی جاله .منم درست همین مشکل رو دارم .یه سوال دارم .وقتی با اومدن فکر و ایده ی جدید , ایده ی قبلی رنگ میبازه, چطور میشه جلوی اینو گرفت.یعنی خوب ما متقاعد میشیم ایده جدیدِ بهتره. چطور با اینکه متقاعد شدیم باز در برابرش متقاعد بشیم! خیلی پیچیده ست .لطفن مطالبی رو که گفتی بیشتر باز کن.خیلی مفیدِ. حداقل برای من.
              ممنونم
              چیزی که روانشناس بهم گفت:
              تعریف هوش: توانایی بهترین عکس العمل در یک موقعیت تجربه نشده که قابل کاهش یا افزایش نیست.
              تعریف استعداد: یک توانایی ویژه (خاص) که قابل بوجود آمدن و از بین رفتن نیست (هر انسان در دو یا سه زمینه استعداد دارد).
              تعریف علاقه (رغبت): یک ترجیح است یعنی چیزی را بر دیگری ترجیح دادن که هم قابل بوجود آمدن است و هم قابل از بین رفتن.

              من از بچگی عاشق این بودم که برنامه نویس بشم و در دانشگاه هم بسیار موفق بودم و هر روز پیشرفت می کردم تا اینکه ترم های ۵ − ۶ یک پروژه خیلی بزرگ بهم پیشنهاد شد و چی بهتر از این برای من! اوایل انجامش بسیار خرسند بودم اما کم کم پروژه سخت تر شد تا اینکه دیگه کار به جایی رسید که مدیر پروژه باید با لگد میاوردم سر کار. در حین انجام پروژه کم کم به سبک زندگی hitch hiker ها و زندگی روستایی علاقه مند شدم و کاره هر روزم شده بود نگاه کردن مستند و تجربه افراد در مورد این سبک زندگی. اتفاقی که داشت می افتاد این بود که علاقه من به برنامه نویسی هر روز کمتر میشد تا جایی که یک روز به مدیر پروژم گفتم من دیگه نمیخوام برنامه نویسی کنم و بجاش میخوام برم سفر کنم (اگه ۷ روز دیگه کار میکردم دست مزد ۴ ماه کاری که تا اون موقع انجام داده بودم و یکجا دریافت میکردم اما حتی قید اون رو هم زدم). در واقع طی این مدت من از برنامه نویسی که عشق بچگیم بود متنفر شدم.

              کاری به این ندارم که از برنامه نویسی به "چند" شاخه دیگه پریدم. اما الان دوباره دارم برنامه نویسی میکنم و اتفاقا اینبار هم هر روز به فکر کار های دیگه ای می افتم. فقط یک چیزی رو متوجه شدم و اون اینکه افکار ما همیشه ارزشمند نیستن. وقتی ایده جدید به ذهنم میخوره هر چقدر هم که اون ایده واسم جذاب باشه خیلی راحت از ریشه میبرمش و به کارم ادامه میدم و ده دقیقه بعد یک ایده چند برابر جذاب تر به ذهنم میخوره. فقط کافیه یکبار جلوی افکارمو نگیرم و بذارم به این ایده پر و بال بدن اتفاقی که میفته اینه که من به این ایده جدید شدیدا علاقه مند میشم و کاملا قانع میشم که کار الانم بدرد نمیخوره یا حداقل این ایده جدید خیلی از کاری که الان دارم انجام میدم بهتره. (در عمل کاری که الان دارم انجام میدم رو قبلا به یک کار دیگه ترجیح داده بودم). اگه چند بار در این چرخه تکرار بشی متوجه میشی که این فقط یک تله است چرا که هر کاری در ابتدا آسون و خوش آینده و ذهن ما بعد از رسیدن کار به مرحله سخت به دنبال فریب ما برای پریدن به یک شاخه دیگست تا با انجام قسمت آسون اون کار به میزان مطلوبی از رضایت برسه و تا رسید به مرحله سختِ کار روز از نو روزی از نو. یک ایده جدید

              حالا تو این وضعیت باید یک هدف برای خودمون انتخاب کنیم و با خودمون شرط کنیم که حتما حتما اون هدفو به اتمام می رسونیم. چیزی که طبیعیه اینه که وسط راه افکاری به سراغمون خواهند آمد (تازه لزوما این افکار با یک ایده جدید به سراغمون نمیان بعضی وقت ها افکار نا امید کننده سراغمون میان که ممکنه برای برخی افراد سر و کله زدن باهاشون به مراتب سخت تر باشه). اینبار فقط باید هدفمون رو یادآور بشیم و به خودمون انگیزه بدیم و خیلی سریع رشته افکار رو پاره کنیم و به مسیرمون ادامه بدیم.

              Comment


              • #22
                نوشته اصلی توسط sajjad نمایش پست ها

                چیزی که روانشناس بهم گفت:
                تعریف هوش: توانایی بهترین عکس العمل در یک موقعیت تجربه نشده که قابل کاهش یا افزایش نیست.
                تعریف استعداد: یک توانایی ویژه (خاص) که قابل بوجود آمدن و از بین رفتن نیست (هر انسان در دو یا سه زمینه استعداد دارد).
                تعریف علاقه (رغبت): یک ترجیح است یعنی چیزی را بر دیگری ترجیح دادن که هم قابل بوجود آمدن است و هم قابل از بین رفتن.

                من از بچگی عاشق این بودم که برنامه نویس بشم و در دانشگاه هم بسیار موفق بودم و هر روز پیشرفت می کردم تا اینکه ترم های ۵ − ۶ یک پروژه خیلی بزرگ بهم پیشنهاد شد و چی بهتر از این برای من! اوایل انجامش بسیار خرسند بودم اما کم کم پروژه سخت تر شد تا اینکه دیگه کار به جایی رسید که مدیر پروژه باید با لگد میاوردم سر کار. در حین انجام پروژه کم کم به سبک زندگی hitch hiker ها و زندگی روستایی علاقه مند شدم و کاره هر روزم شده بود نگاه کردن مستند و تجربه افراد در مورد این سبک زندگی. اتفاقی که داشت می افتاد این بود که علاقه من به برنامه نویسی هر روز کمتر میشد تا جایی که یک روز به مدیر پروژم گفتم من دیگه نمیخوام برنامه نویسی کنم و بجاش میخوام برم سفر کنم (اگه ۷ روز دیگه کار میکردم دست مزد ۴ ماه کاری که تا اون موقع انجام داده بودم و یکجا دریافت میکردم اما حتی قید اون رو هم زدم). در واقع طی این مدت من از برنامه نویسی که عشق بچگیم بود متنفر شدم.

                کاری به این ندارم که از برنامه نویسی به "چند" شاخه دیگه پریدم. اما الان دوباره دارم برنامه نویسی میکنم و اتفاقا اینبار هم هر روز به فکر کار های دیگه ای می افتم. فقط یک چیزی رو متوجه شدم و اون اینکه افکار ما همیشه ارزشمند نیستن. وقتی ایده جدید به ذهنم میخوره هر چقدر هم که اون ایده واسم جذاب باشه خیلی راحت از ریشه میبرمش و به کارم ادامه میدم و ده دقیقه بعد یک ایده چند برابر جذاب تر به ذهنم میخوره. فقط کافیه یکبار جلوی افکارمو نگیرم و بذارم به این ایده پر و بال بدن اتفاقی که میفته اینه که من به این ایده جدید شدیدا علاقه مند میشم و کاملا قانع میشم که کار الانم بدرد نمیخوره یا حداقل این ایده جدید خیلی از کاری که الان دارم انجام میدم بهتره. (در عمل کاری که الان دارم انجام میدم رو قبلا به یک کار دیگه ترجیح داده بودم). اگه چند بار در این چرخه تکرار بشی متوجه میشی که این فقط یک تله است چرا که هر کاری در ابتدا آسون و خوش آینده و ذهن ما بعد از رسیدن کار به مرحله سخت به دنبال فریب ما برای پریدن به یک شاخه دیگست تا با انجام قسمت آسون اون کار به میزان مطلوبی از رضایت برسه و تا رسید به مرحله سختِ کار روز از نو روزی از نو. یک ایده جدید

                حالا تو این وضعیت باید یک هدف برای خودمون انتخاب کنیم و با خودمون شرط کنیم که حتما حتما اون هدفو به اتمام می رسونیم. چیزی که طبیعیه اینه که وسط راه افکاری به سراغمون خواهند آمد (تازه لزوما این افکار با یک ایده جدید به سراغمون نمیان بعضی وقت ها افکار نا امید کننده سراغمون میان که ممکنه برای برخی افراد سر و کله زدن باهاشون به مراتب سخت تر باشه). اینبار فقط باید هدفمون رو یادآور بشیم و به خودمون انگیزه بدیم و خیلی سریع رشته افکار رو پاره کنیم و به مسیرمون ادامه بدیم.
                ممنون از پاسخ جامع و کاملت.خیلی دقیق به موضوع پرداختی.اون قسمتی که گفتی تا به قسمت سخت و عملیِ ایده مون میرسیم میخوایم جا بزنیم بسیار جالب و تکاندهنده و واقعیه .در مورد من همین جوریه. من فکر میکنم باید واقع بینانه ببینیم که در چه کاری استعداد و توانایی( بصورت واقعسگی. نه در حد ایده دادن صرف) داریم و ایا به همون کارها رغبت و علاقه هم داریم یا نه! من خودم به بن بست فکری رسیدم .تقریبا چند ماهی میشه تمام ایده ها رو مسکوت گذاشتم و دست به هیچ کاری نزدم.جالبه که دیگه ایده جدیدی هم به ذهنم نمیاد.

                Comment


                • #23
                  نوشته اصلی توسط sabzak نمایش پست ها

                  خیلی جاله .منم درست همین مشکل رو دارم .یه سوال دارم .وقتی با اومدن فکر و ایده ی جدید , ایده ی قبلی رنگ میبازه, چطور میشه جلوی اینو گرفت.یعنی خوب ما متقاعد میشیم ایده جدیدِ بهتره. چطور با اینکه متقاعد شدیم باز در برابرش متقاعد بشیم! خیلی پیچیده ست .لطفن مطالبی رو که گفتی بیشتر باز کن.خیلی مفیدِ. حداقل برای من.
                  ممنونم
                  درود
                  به نظر من، این که ذهن شما در هر لحظه به چه چیزی علاقه مند میشه و اونو ترجیح میده، به پیچیدگی های درونتون برمیگرده. همه‌ی ما در طول عمرمون عقاید و سلایق متفاوتی پیدا میکنیم و در حقیقت، در هر لحظه جاندار جدیدی هستیم؛ جسم فیزیکیمون، منطق و ترجیحاتمون تغییر میکنه و تنها دلیلش اینه که جهان هستی همواره در حال تغییره و ما هم بخشی جدایی ناپذیر از این تغییر هستیم. (یکی از اصلی ترین نتایج این تغییر تکاملِ) ‌این که دوستمون یک زمانی دوست داشته برنامه نویس بشه اما الان نمیخواد، دقیقا به این دلیله که منطق و سلایقش و در حقیقت، خودش تغییر کرده اما چون تغییرات ظریف هستن به چشم نمیان در صورتی که حتی ریزترین و کوچکترین عملکرد مغز در هر لحظه دلیل داره. این که ایده قبلی بهتره یا فعلی، باز نتیجه عملکرد ذهن در هر لحظه هست و نمیشه زیاد روش‌ مانور داد چون خوب و بد در نهایت ساخته ذهن انسانه. به خاطر همین توصیه میشه سکان هدایتِ تغییرِ خودتون رو خودتون به عهده بگیرید، چون در غیر این صورت، محیط و اراده خودتون شمارو تغییر میده بدون این که کوچکترین انتخابی داشته باشید. به همین دلیل واقعا نمیدونید چرا ایده جدید از قبلی بهتره! چون عامل تغییرتون خودتون نبودید. البته این که در لحظه خلاقیت و توانایی شما برای تولید ایده‌ی خوب چقدره، به عوامل مختلفی مثل هوش بستگی داره.


                  نوشته اصلی توسط sajjad نمایش پست ها

                  چیزی که روانشناس بهم گفت:
                  تعریف هوش: توانایی بهترین عکس العمل در یک موقعیت تجربه نشده که قابل کاهش یا افزایش نیست.
                  تعریف استعداد: یک توانایی ویژه (خاص) که قابل بوجود آمدن و از بین رفتن نیست (هر انسان در دو یا سه زمینه استعداد دارد).
                  تعریف علاقه (رغبت): یک ترجیح است یعنی چیزی را بر دیگری ترجیح دادن که هم قابل بوجود آمدن است و هم قابل از بین رفتن.
                  کاش میپرسیدید بر چه مبنایی ادعا دارن هوش و استعداد غیر قابل تغییره.
                  “Two things are infinite: the universe and human stupidity; and I’m not sure about the universe.”
                  ― Albert Einstein

                  Comment

                  Working...
                  X